ایران در زمینه های هنری و پرورش متفکر در کنار یونان غول های الهام بخش فراوانی داشته. ولی ردیفی از غول های وجود دارند که چه در ایرا و چه در دنیا تقریبا رقیبی ندارند و به سختی می تونیم نظیری برای اونها پیدا کنیم: آسمان ادب پارسی 4 نابغه رو در صف اول و با فاصله کمی متفکر و شاعری قدرتمند رو در ردیف بعدی و بعد از اون غولی تاثیر گذار رو در ردیف بعدی دارند. هر کدوم از این بزرگان می تونند با آثارشون منبعی ابدی برای خیال و فکر و آفرینش هنری باشند. در ردیف اول سعدی، حافظ، فردوسی و مولانا قرار دارند.

سعدی شاید شیواترین، دلپذیرترین و سوزناک ترین ادبیات بیانی رو در چرخ ادب پارسی داره. غزلیات شورانگیز سعدی چنان حس و خیال انگیزی داره که به ندرت کسی تونسته معادلی برای اونها بیافرینه. سعدی در کف دیگه در بوستان و گلستان دریچه ای از آگاهی و انسانیت رو به خواننده معرفی می کنه و بخصوص بوستان یکی از دلکش ترین و تاثیرگذارترین حکایات با شیرین ترین بیان به مخاطب عرضه میکنه. اگه از گذر زمان بگذریم، سعدی همیشه با مهربانی طرف مقابلشو به ضیافت دعوت میکنه، ضیافت پرشوری از غزلیات بی نظیرش یا چمیدن در وادی بوستان و گلستان.

بقول سعدی :

دیده ام می جست گفتندم نبینی روی دست

عاقبت معلوم کردم کاندر او سیماب داشت
روزگار عشق خوبان شهر فائق می نمود
باز دانستم که شهد آلوده زهر ناب داشت
 

حافظ نابغه ای زیرک با ادبیاتی بسیار پیچیده است، ادبیاتی با گول زنگ های فراوان که نمیشه با قطعیت در مورد اون قضاوت و صحبت کرد. استفاده جالب از عنصر روایت و غرق شدن در تفسیر و معانی گاه شیرین و گاه تلخ اشعار حافظ و موسیقی فوق العاده زیبایی که نظیر سعدی در بطن اشعارش داره، هر خواننده رو شیفته و واله خودش می کنه. حافظ بر بلندای شهرت و عظمتش هنوز به کسانی که سعی در ارائه نسخه ای قطعی از حافظ و عقاید و معانی اشعارش هستند میخنده و اونهارو دست میندازه و از نااگاهی قومش حسرت میخوره و آه حسرت در میده که:

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند

کس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد

صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست

عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

 

و اما فردوسی شاید استوار و یکدست ترین ادبیات جماسی رو حتی در کل ادبیات جهان داشته باشه، چکامه هایی قدرتمند و گیرا که شاید تنها رمانس سه امپراطوری  و کمدی الهی دانته بتونن در قیمت هایی اون لطف رو داشته باشند. فردوسی جدای از زنده کردن شعر پارسی و یاد قهرمانان ملی دیار کهنش، تصویرگری فوق العاده و بی نظیر بوده. کسی که ورای طرح افکنی و شالوده پردازی داستان های خودش که از خوذای نامک گرفته شده بود از نظر توصیف و شرح ماجرا فوق العاده و اعجاب آوره. شاید استادی در توصیف و ترکیب اون با عنصر خیال رو قرن ها بعد فقط استاد بزرگ موسیقی ریچارد واگنر اونهم در وادی ای دیگه و نه ادبیات رو توانست به مخاطب عرضه کنه. مزه تصویر گری رزم و بزم فردوسی تا ابد در کام دوستداران ادبیات هست.

همی راند تیر گز اندر کمان

سر خویش کرده سوی آسمان

همی گفت کای پاک دادار هور

فزایندهٔ دانش و فر و زور

تو دانی که بیداد کوشد همی

همی جنگ و مردی فروشد همی

به بادافره این گناهم مگیر

توی آفرینندهٔ ماه و تیر

اما در پلکان چهارم معلم و عارفی بی نظیر وجود داره که در زمینه عرفان و بلند نظری هماوردی بخصوص در ادبیات غرب نداره. کسی که با ژرفای نگاه خیلی موضوعات رو با قلمی قدرتمند و البته معانی دلکش و تاثیر گذار همراه کرده به طوری که هم از نظر قالب فوق العاده قویه و هم از نظر محتوا و عمق کلام. نتیجه اینکه مولانا برای هر فرد که به دنبال استحاله مثبت و تکاپو به سوی عمیق تر شدنه، دریایی از معانی و معرفته. بقول ایشون:
دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر  

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت     

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

 

با فاصله ای نزدیک از این غولان خیام با ذهنی پر دغدغه و پیچیده ، قلم را در وادی به حرکت در آورد که غولانی مانند افلاطون قبلا در اون راه رفته بودند و بعدا شخصی مثل نیچه در این راه گام گذاشت یعنی مسیر شناخت انسان و دغدغه و باید و نبایدهای او و اینکه افق دید او باید به کدامین سو رهمون شود. برخلاف دید حماسی و تقریبا قطعی گرای افلاطون و نیچه و میل به قهرمان پروری جمعی یا فردی خیام انسان رو به نگاه شکاک و نسبی به درون  آدمی و شناخت فرا میخونه و اگرچه به مانند حافظ جهان خیام گاها نتیجه ای به جز تردید نداره ولی این تردید و سوالات ذهنی گاها دریچه ای از معرفت و وجدان رو به روی مخاطب باز می کنه که باید. خیام  مخاطب رو به دوری از غصه خوردن از داشتن یا نداشتن دنیا و حرکت به سوی فطرت فرا می خونه و میگه:

آمد سحری ندا از میخانه ما

کای رند خراباتی دیوانه ما

برخیز که پر کنیم پیمانه ز می

زآن پیش که پر کنند پیمانه ما

 در منزل ششم ناصر خسرو قبادیانی قرار داره، بزرگمردی که در 42 ( یا 45) سالگی  از خواب غفلت بیدار شد و ره در طریق پر خطر و سخت نهاد و هیچ وقت از راهی که رفت بر نگشت حتی زمانی که بعد از فوت پسرش از ترس مردمان خشک مزاج و سطحی بین امکان  آفتابی شدن نداشت، مردمانی که خونها به دل سعدی، حافظ، فردوسی و حتی مولانا کردند و  ددانی که جام شوکران رو به سقراط خوراندند. اما حقیقت و هنر در نهایت نقاب از صورت برداشته و حقیقت امر رو به مخاطب نشون میده چون صدای هنر آهسته ولی عمیقه. زبان هیاهو حقیقت رو نمیتونه پنهان کنه چون ماهیت حقیقتش با وجدان کار داره و نه با نیازهای زودگذر یا مادی. از این رو این بزرگمرد انسان رو به گوش دادن به ندای وجدان و نترسیدن از مخاطرات  و مشکلات فرا می خونه :

پسنده است با زهد عمار و بوذر

کند مدح محمود مر عنصری را؟

من آنم که در پای خوگان نریزم

مر این قیمتی در لفظ دری را