بوف کور( صادق هدایت)

در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره آهسته روح را در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید.

اشک های بی شمار

 

خواهم افتاد
در کنار آغوش سرد برادرانم
در میان از دست رفتگان اشک های بی شمار
بدون پرچم
بدون مزار
بدون نشانی از افتخار
پیکر های رها شده درآغوش سرد خاک
با زلف هایی آشفته در باد
چشمانی مهربان رو به آسمان
و زمین
شرمنده و سرخ از پهنه نیلگون
زمین
این زخم خورده تیغ خصم
امانت دار آرزوهای برباد رفته
یاداوران یادمان های بزرگ
تندیس هایی که هر کدام عزیز مادری بودند
و روشنی زندگی ای
اینک در جوانی قامت سرو به خاک سپرده و
تنها همدم آنها نغمه های باد
حال دیگر همه چیز تمام شده
زشت و زیبا
بد یا خوب
همه
آرام و محزون خفته اند

اشک های بی شمار