قطعه ای دلکش از هوشنگ ابتهاج

 

شب فرو می افتاد
به درون آمدم و پنجره ها را بستم
باد با شاخه در آویخته بود
من درین خانه ی تنها…تنها
غم عالم به دلم ریخته بود
ناگهان حس کردم
که کسی
آنجا بیرون در باغ
در پس پنجره ام می گرید

صبحگاهان
شبنم
می چکید از گل سیب

آخرین کوکب

آخرین کوکب

تو خاموشی خونه خاموشه

شب آشفته گل فراموشه

بخواب که امشب پشت این روزن

شب کمین کرده رو به روی من

تب آلوده تلخ و بی کوکب

شب شب غربت شب همین امشب

لایی لایی من به جای تو شکستم

تو نبودی من به سوگ من نشستم

از ستاره تا ستاره گریه کردم

از همیشه تا دوباره گریه کردم

لالا لالا آخرین کوکب

لباس رویا بپوش امشب

لالا لالا ای تن تب دار

اشکام رو از رو گونه هام بردار

لالا لالا سایه ی بیدار نبض

مهتاب رو دست من بسپار

لایی لایی من به جای تو شکستم

تو نبودی من به سوگ من نشستم

از ستاره تا ستاره گریه کردم

از همیشه تا دوباره گریه کردم