ای صبا (حافظ شیرازی)

 

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار

ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار

نکته‌ای روح فزا از دهن دوست بگو

نامه‌ای خوش خبر از عالم اسرار بیار

تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام

شمه‌ای از نفحات نفس یار بیار

به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز

بی غباری که پدید آید از اغیار بیار

گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب

بهر آسایش این دیده خونبار بیار

خامی و ساده دلی شیوه جانبازان نیست

خبری از بر آن دلبر عیار بیار

شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن

به اسیران قفس مژده گلزار بیار

کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست

عشوه‌ای زان لب شیرین شکربار بیار

روزگاریست که دل چهره مقصود ندید

ساقیا آن قدح آینه کردار بیار

دلق حافظ به چه ارزد به می‌اش رنگین کن

وان گهش مست و خراب از سر بازار بیار

به تو ای دوست سلام ( هوشنگ بتهاج)

 

 

به تو ای دوست سلام

 دل صافت نفس سرد مرا آتش زد،

کام تو نوش و دلت، گلگون باد

 به تو از خویش بگویم که مرا بشناسی:

 روزگاریست که هم صحبت من تنهائی است،

 یار دیرینه ی من درد و غم رسوائی است،

 عقل و هوشم همه مدهوش وجودی نیکوست،

 ولی افسوس که روحم به تنم زندانی است،

 چه کنم با غم خویش؟ که گهی بغض دلم می ترکد،

 دل تنگم ز عطش می سوزد،

 شانه ای می خواهم که بگذارم سر خود بر رویش

 و کنم گریه که شاید کمی آرام شوم،

 ولی افسوس که نسیت.

کاش می شد که من از عشق حذر می کردم

 یا که این زندگی سوخته سر می کردم،

 ای که قلبم بشکستی و دلم بربودی

 ز چه رو این دل بشکسته به غم آلودی ؟

 من غافل که به تو هیچ جفا ننمودم،

 بکن آگه که کدامین ره کج پیمودم؟

 ای فلک ننگ به تو، خنجر از پشت زدی،

 به کدامین گنه آخر تو به من مشت زدی؟

 کاش می شد که زمین جسم مرا می بلعید،

 کاش این دهر دورو بخت مرا برمی چید،

 آه ای دوست! که دیگر رمقی در من نیست،

تو بگو داغ تر از آتش غم دیگر چیست؟

 من که خاکسترم اکنون و نماندم آتش.

دیگر ای باد صبا دست ز بختم بردار

 خبر از یار نیار دل من خاک شد و دوش به بادش دادم

 مگر این غم ز سرم دور شود

 ولی افسوس نشد، ولی افسوس نشد

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 24: خاطره یک روز بارانی

1) چند دقیقه با شور و حرارت نوشتیم و یهویی با فلان ارور همه بر باد رفت چون عنوان رو تقییر داده بودم. ظنز خنده داریه چیزی رو با التهاب دوس داری بنویسی و چند دقیقه بعد دیگه اون ترکیب نوشتاری رو فراموش میکنی و مثل خوابی گنگ به ناکجا آباد پیوست. گاهی فشاری ناگهانی مونو می بره و این آخر روزی طوری شد که باز درد کهنه معده ام زنده شد ولی فکر میکنی هیچ چیزی ارزش این معده دردو نداره نه این متن ساده نه اون قضیه به ظاهر مهم تر. باید گذاشت و گذشت.

2) باید قبول کرد حقیقتی به نام پیری و از اون مهم تر پیردلی وجود داره و این پیر بودن از درون  و ترس از دور شدن از کودک درون  و ترس از فنا منو از درون اذیت میکنه و تنها تسلا جاودانگی و زنده شدن دوباره و هر روز کودک درون.

3) اما می ترسم از روزمرگی، از لذت بردن از امروز و کفایت کردن به حال. از بسته شدن افق ذهنی و در گل رفتن پای خیال. می ترسم که در سراب روزمرگی غرق بشم. نه بقول محسن نابود شدن بهتر از شکست است.

4) اما باید بعد مثبت رو دید.  هیچ وقت برای تبدیل شدن به کسی که ممکن بود بشی دیر نیست. این رو رابرن هینلین گفته و منم باهاش موافقم. بزار همه دنیا منو ترک کنن ولی دست از رویام نکشم . من پنجه پلنگم و اینجا جنگل منه و من نمی ترسم!

5) شاید این جبر روزگار باشه که قومی رهرو فرهنگ و ایده آل جوانان ما شدن که از قضا فرهنگ خاصی ندارن. آرتور شاه ماهیگیر، هنری هشتم، الیزابت کبیر و جورج سوم و کرامول همه و همه بیشتر از حد ممکن ناامید بودن. یادمه هیچ وقت نه از انگلستان و نه فرهنگ و تاریخش خوشم نمیومد. نه ادبیات قدرتمندی داشتند به اندازه فرانسه و نه موسیقی که هماورد ابر غولان آلمان و اتریش و روسیه باشه. اما بعد استاد اولم بتهوون ریچارد واگنر همیشه منو غرق رمز و راز دنیای عظیمش کرده. از حلقه نیبلونگن و افسانه زیگفرید روئین تن تا تان هایزر و لوهنگرین و نهایتا ابر اپرای پارسیفال یا همان پرسیوال ، قهرمان افسانه ای  و از شوالیه های میزگرد. پیچش زبان و گستردگی افق دید واگنر انگار گمگشته من بود که سالها به دنبالش بودم. از 31 شهریور حال مساعدی نبودم و رفتن عزیزانم در طی این یک سال پژمرده ام کرده بود ولی به مانند چشمه آرونوفسکی، پارسیفال و موسیقی شکوهمندش باز هم برام در اوج کمال یادآور جوادنگی و ابدیت بود. هم با موسیقی آغازگرش غرق فانتزی و رویا شدم و هم در پایان دیدگانم و دلم همچون ابر بهاری می بارید . باید پارسیفال را دید و نوشید و بلعید و در چمنزار آن چمید. دریاچه خواب و خیال را پایانی نیست و مرا از این غوطه ور شدن گریزی. 

6) و اما در اوج ناامیدی و شکوه از واقعیت و درد ناگهان نوری در تاریکی درخشید و حسی باز منو زنده کرد. باید نترسید، باید خندید، باید لذت برد و فراموش شد. پس در دنیای خیال آغاز  و پایان را مزمزه می کنیم تا ابد!

https://t.me/the_worldoffantasy

 

ای خردمند که گفتی .... ( استاد سخن سعدی)

 

نه تو گفتی که به جای آرم و گفتم که نیاری

عهد و پیمان و وفاداری و دلبندی و یاری

زخم شمشیر اجل به که سر نیش فراقت

کشتن اولیتر از آن که‌م به جراحت بگذاری

تن آسوده چه داند که دل خسته چه باشد

من گرفتار کمندم تو چه دانی که سواری

کس چنین روی ندارد تو مگر حور بهشتی

وز کس این بوی نیاید مگر آهوی تتاری

طوطیان دیدم و خوش‌تر ز حدیثت نشنیدم

شکر است آن نه دهان و لب و دندان که تو داری

ای خردمند که گفتی نکنم چشم به خوبان

به چه کار آیدت آن دل که به جانان نسپاری

آرزو می‌کندم با تو شبی بودن و روزی

یا شبی روز کنی چون من و روزی به شب آری

هم اگر عمر بود دامن کامی به کف آید

که گل از خار همی‌آید و صبح از شب تاری

سعدی آن طبع ندارد که ز خوی تو برنجد

خوش بود هر چه تو گویی و شکر هر چه تو باری