چرا توقف کنم ( فروغ فرخزاد)

 

نهایت تمامی نیروها پیوستن است، پیوستن
به اصل روشن خورشید
و ریختن به شعور نور
طبیعی است
که آسیاب‌های بادی می‌پوسند
چرا توقف کنم؟

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
و سال دیگر، وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه می‌شود
و در تنش فوران می‌کنند
فواره‌های سبز ساقه‌های سبک بار
شکوفه خواهد داد ای یار ای یگانه‌ترین یار

 

فروغ فرخزاد

 

مناجاتی دلکش از خواجه عبدالله انصاری

الهی!

همچو بید می لرزم که مبادا به هیچ نیرزم

فریاد از معرفت رسمی و عبارت عاریتی و عبادت عادتی و حکمت تجربتی و حقیقت حکایتی

الهی!

اقرار کردم به مفلسی و هیچکسی

 ای یگانه ای که از همه چیز مقدسی

 چه شود اگر مفلسی را به فریاد رسی.

الهی!

اگر با تو نمی گویم افکار می شوم.

چون با تو می گویم سبکبار می شوم

الهی!

ترسانم از بدی خود بیامرز مرا به خوبی خود

الهی!

بر تارک ما خاک خجالت نثار مکن و ما را به بلای خود گرفتار مکن

 پادشاها گریخته بودیم تو خواندی،

ترسان بودیم بر خوان ''لاتقنطوا ...'' تو نشاندی

 

 

تاج خار

مریم مقدس

به دیواری تکیه زد که غبار از آن بر می خاست. دیگر حتی ذره ای نای جلوی رفتن نداشت. بوی پسرش را حس می کرد که گام به گام به او نزدیکش میشد. به یاد داشت زمانی را که دلبندش بر زمین می افتاد و اون عنان از کف داده و او را در بر می گرفت و می گفت: جان مادر، من اینجایم. حال باز مادر در اینجا بود ؛ در هنگامه ای که فرزندش احاطه شده و باران مشت و لگد و ناساز و قهقهه بود که بر سر دلبندش فرود می آمد. اما رسید آنی که فرزند ناله ای کرد. پس تاب و توان از کف داده و بی اختیار به سوی شتافت. جمعیت کفتاران را به کناری زد، دلبندش را در بر گرفت و گفت : پاره تن ، من اینجایم. این تاج خار چیست که بر سرت است؟ این چلیپای محنت و رنج چیست که بر دوش می کشی؟ این کفتارها کیانند که تو را چو نگینی در بر گرفته اند؟
و اما فرزند به مانند دوران کودکی که با دیدن مادر آرامش یافته و چینی بر گونه اش می نشست لبخندی زد و گفت آه مادر. می بینی که چطور همه چیز را نو می کنم؟ می بینی که چطور روشنی می بخشم تمام جهان را؟ و چلیپا را عاشقانه بر دوش کشید ، مادر را که در هلهله جمعیت گم شده بود پشت سر گذاشت و در مسیری که باید سرنوشت را رقم می زد، استوار گام نهاد.


مصائب مسیح اثری از مل گیبسن (2005)
بازآفرینی : امین ظهورتبار

مرثیه ای برای مادرم

آتش ( فرهاد صفریان )

آتش درون

نه این آسمان نیلی یکدست زیباست،
نه ماه رقصان،
و نه این ستاره‌ها
که آواز روشنشان را
به تماشا نشسته‌اند.
دشمنان خوابند و فرسنگ‌ها
از اینجا دور
لباس رزم شب،
گلوله باران ستاره ا‌ست.
لباس روح من اما
از چدن،
آهن!
من نگهبان پاره‌ای اشیای غمگینم‌
در
دیوار
تفنگم‌
و مشتی آدم تاریک!

آه ای بطالت همیشه و هنوز
دریغ ناگزیر!
سینه ستبر و سنگی تو را
کدام آتش‌
  آتش/ آتش‌
به خاک تیره می‌کشد؟!

نقطه پایانی نیست ...

نقطه پایانی نیست
در تلاطم لحظه ها
و گرداب درد و رنج
آرام آرام حس می کنی
از دست رفتن آرزوها را
و بر این هنگامه چشم می بندی
که سرنوشت این چنین می خواست
و بعد از آن روزها و شب ها
همه تکراری است و
غرق در اجبار بودن
و این پایان است، آخر خط ...
اما نه
نقطه پایانی نیست
دوباره چشم می گشایی
و درون را پر می کنی از حس بودن
موسیقی دلنشین لحظه ها
زمزمه همیشگی شادی و درد و رنج
و دوباره پر می کشی در آسمان خیال
و در دشتی باز
دوباره می گشایی بال پرواز
آری تا نور در چشمانت است
باید گام برداشت
تا همیشه
نقطه پایانی نیست

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور: ریزش و رویش هایا فریادها و نجواها

1) معمولا بهترین وقتو می زارم برای پیشنهادهای سید. فکر نکنم چیزی رو معرفی کرده باشه که از خوب کمتر باشه. حس خوبی داشت اون طبیعت و چمن و سکوت و سایه روشن و اون جمله محوری که : پرنده به آشیان، عنکبوت به تار و انسان به دوستی احتیاج دارد. باید مجال دیگه ای برای دیدن دوباره و دوباره اش. هرچند تا الان من اگه این فیلم با انگل مقایسه کنم انگل رو بیشتر پسندیدم هرچند که به نظرش یک گاو کار بهتری بود . شاید زوال باید تلخی بیشتری داشته باشه و انگل زوال را با تلخی و واقع گرایی بیشتری نشون میداد.
2) امروز می گفت خوشم میاد ازمون دور نمی گیری و باهامون حتی دست میدی و قبل تر یه عزیزی می گفت که همیشه لبخند رو لباته. اولی و دومی رو گفتم چون باید اینطور بود و یه بیماری ساده است عین آنفلوانزا ولی سر سومی فقط تونستم لبخندی بزنم و جلوی خودمو بگیرم که گریه ام نگیره. عجب روزگاریه که اینقدر دست امثال من از خوب بودن کوتاهه که فقط با لبخند حس خوبی رو منتقل کرد بدون اینکه بشه کار بیشتری کرد.
الهی! اگر کار به گفتار است بر سر همه تاجم و اگر به کردار است به پشه و مور محتاجم.
الهی! همه از تو ترسند و عبدالله از خود زیرا که از تو همه نیک آید و از عبدالله بد.
الهی! عمر بر باد کردم و بر تن خود بیداد کردم. گفتی و فرمان نکردم. درماندم و درمان نکردم.
الهی! تو ساز که ازین معلولان ( امین ) شفا نیاید، تو گشای که از این ملولان کاری نگشاید.
الهی! اگر امانت را نه امینم، آن روز که امانت می نهادی می دانستی که چنینم.
3) حس کردم درست میگه مدتها بود این کلیات در ذهنم بود اما می تونستم بگم شاید غرور میشد و شاید دروغ (چون نمیتونستم دقیق خودمو ارزیابی کنم) از زمانی که ایشی گورو با غول مدفون نوبل رو برد این حسرت خود رو در آغوش ترس و احتیاط رها کردن لحظه ای رهام نمی کرد. تا ابد نمیشه حداقل استعدادی داشت و تا زمانی بعید چشم به شکوفایی اش. باید گاه قاطع بود و برای رسیدن به اون تاوانی پرداخت و البته اون رویا با هر چشم اندازی دلپذیره و کی گفته که رویاها فروشی اند حتی اگه بهایی گزاف رو برای اونها پرداخته باشیم.
4) و اما برای رویش باید کاستی ها را پشت سر گذاشت و به تامل نگاهی به آینده داشت. شایدم نیازه کمی از حساسیتم کم کنم، عجول نباشم و براساس این عجول بودنم تصمیم نگیرم که عجله پیروزی را به شکست و صبر شکست را به پیروزی تبدیل می کند.
5) و البته این نجواها تنها قهقهه ای خواهد بود در باد و هچون ترنم اشکی در باران به قول اری در میانه راه این طوفان به گذشته می نگرم. و ما چه هستیم بجز انسان های کوچکی که از شکست هایمان افسانه های بزرگ می سازیم؟

 

دم را غنیمت بشمار