مهدی بازرگان: حکایت عقلانیت و صبر...

 

 

 

 

 

 

سپید و سیاه ( غمی غمناک): سهراب سپهری

 

شب سردی است ، و من افسرده.

راه دوری است ، و پایی خسته.

تیرگی هست و چراغی مرده.

می‌کنم ، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند ز من آدم‌ها.

سایه‌ای از سر دیوار گذشت،

غمی افزود مرا بر غم‌ها.

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه‌ها ساز کند پنهانی.


نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر ، سحر نزدیک است:

هردم این بانگ برآرم از دل:

وای، این شب چقدر تاریک است!

خنده‌ای کو که به دل انگیزم؟

قطره‌ای کو که به دریا ریزم؟

صخره‌ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است.

دیگران را هم غم هست به دل،

غم من ، لیک، غمی غمناک است.

 

پاي در زنجير پرواز مي كنم ( ماهاتما موهنداس گاندی)

 

پاي در زنجير پرواز مي كنم

با غم هاي درون اوج مي گيرم

با شكست هايم به پيش مي تازم

با اشكهايم سفر مي كنم

با شكست هايم به پيش مي تازم

با اشكهايم سفر مي كنم

 با صليبم به قله قلب انسان صعود مي كنم

 با صليبم به قله قلب انسان صعود مي كنم

اي خداوند !اي خداوند!اي خداوند!

بگذار تا صليبم را بستايم!