باز باران با ترانه ( گلچین گیلانی)

 

ﺑﺎﺯ ﺑﺎﺭﺍﻥ،
ﺑﺎ ﺗﺮﺍﻧﻪ،
ﺑﺎ ﮔﻬﺮ ﻫﺎﯼ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ
ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮ ﺑﺎﻡ ﺧﺎﻧﻪ .
ﻣﻦ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺷﯿﺸﻪ ﺗﻨﻬﺎ
ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ
ﺩﺭ ﮔﺬﺭﻫﺎ،
ﺭﻭﺩﻫﺎ ﺭﺍﻩ ﺍﻭﻓﺘﺎﺩﻩ .
ﺷﺎﺩ ﻭ ﺧﺮﻡ
ﯾﮏ ﺩﻭ ﺳﻪ ﮔﻨﺠﺸﮏ ﭘﺮ ﮔﻮ،
ﺑﺎﺯ ﻫﺮ ﺩﻡ
ﻣﯽ ﭘﺮﻧﺪ، ﺍﯾﻦ ﺳﻮ ﻭ ﺁﻥ ﺳﻮ
ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮ ﺷﯿﺸﻪ ﻭ ﺩﺭ
ﻣﺸﺖ ﻭ ﺳﯿﻠﯽ،
ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﯾﮕﺮ
ﻧﯿﺴﺖ ﻧﯿﻠﯽ .
ﯾﺎﺩﻡ ﺁﺭﺩ ﺭﻭﺯ ﺑﺎﺭﺍﻥ :
ﮔﺮﺩﺵ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﯾﺮﯾﻦ؛
ﺧﻮﺏ ﻭ ﺷﯿﺮﯾﻦ
ﺗﻮﯼ ﺟﻨﮕﻞ ﻫﺎﯼ ﮔﯿﻼﻥ .
ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺩﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﺑﻮﺩﻡ
ﺷﺎﺩ ﻭ ﺧﺮﻡ
ﻧﺮﻡ ﻭ ﻧﺎﺯﮎ
ﭼﺴﺖ ﻭ ﭼﺎﺑﮏ
ﺍﺯ ﭘﺮﻧﺪﻩ،
ﺍﺯ ﺧﺰﻧﺪﻩ،
ﺍﺯ ﭼﺮﻧﺪﻩ،
ﺑﻮﺩ ﺟﻨﮕﻞ ﮔﺮﻡ ﻭ ﺯﻧﺪﻩ .
ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺁﺑﯽ، ﭼﻮ ﺩﺭﯾﺎ
ﯾﮏ ﺩﻭ ﺍﺑﺮ، ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻭ ﺁﻧﺠﺎ
ﭼﻮﻥ ﺩﻝ ﻣﻦ،
ﺭﻭﺯ ﺭﻭﺷﻦ .
ﺑﻮﯼ ﺟﻨﮕﻞ،
ﺗﺎﺯﻩ ﻭ ﺗﺮ
ﻫﻤﭽﻮ ﻣﯽ ﻣﺴﺘﯽ ﺩﻫﻨﺪﻩ .
ﺑﺮ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ ﻣﯿﺰﺩﯼ ﭘﺮ،
ﻫﺮ ﮐﺠﺎ ﺯﯾﺒﺎ ﭘﺮﻧﺪﻩ .
ﺑﺮﮐﻪ ﻫﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺁﺑﯽ؛
ﺑﺮﮒ ﻭ ﮔﻞ ﻫﺮ ﺟﺎ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ،
ﭼﺘﺮ ﻧﯿﻠﻮﻓﺮ ﺩﺭﺧﺸﺎﻥ؛
ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ .
ﺳﻨﮓ ﻫﺎ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺟﺴﺘﻪ،
ﺍﺯ ﺧﺰﻩ ﭘﻮﺷﯿﺪﻩ ﺗﻦ ﺭﺍ؛
ﺑﺲ ﻭﺯﻍ ﺁﻧﺠﺎ ﻧﺸﺴﺘﻪ،
ﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﻡ ﺩﺭ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻏﻮﻏﺎ .
ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،
ﺑﺎ ﺩﻭ ﺻﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺗﺮﺍﻧﻪ؛
ﺯﯾﺮ ﭘﺎﻫﺎﯼ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ
ﭼﺮﺥ ﻣﯿﺰﺩ، ﭼﺮﺥ ﻣﯿﺰﺩ، ﻫﻤﭽﻮ ﻣﺴﺘﺎﻥ .
ﭼﺸﻤﻪ ﻫﺎ ﭼﻮﻥ ﺷﯿﺸﻪ ﻫﺎﯼ ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ،
ﻧﺮﻡ ﻭ ﺧﻮﺵ ﺩﺭ ﺟﻮﺵ ﻭ ﻟﺮﺯﻩ؛
ﺗﻮﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﺳﻨﮓ ﺭﯾﺰﻩ،
ﺳﺮﺥ ﻭ ﺳﺒﺰ ﻭ ﺯﺭﺩ ﻭ ﺁﺑﯽ .
ﺑﺎ ﺩﻭ ﭘﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﻪ
ﻣﯽ ﺩﻭﯾﺪﻡ ﻫﻤﭽﻮ ﺁﻫﻮ،
ﻣﯽ ﭘﺮﯾﺪﻡ ﺍﺯ ﻟﺐ ﺟﻮ،
ﺩﻭﺭ ﻣﯿﮕﺸﺘﻢ ﺯ ﺧﺎﻧﻪ .
ﻣﯽ ﮐﺸﺎﻧﯿﺪﻡ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ،
ﺷﺎﺧﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﯿﺪ ﻣﺸﮑﯽ
ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﺸﺖ ﺭﻧﮕﯿﻦ،
ﺍﺯ ﺗﻤﺸﮏ ﺳﺮﺥ ﻭ ﻣﺸﮑﯽ .
ﻣﯽ ﺷﻨﺪﯾﻢ ﺍﺯ ﭘﺮﻧﺪﻩ،
ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﻬﺎﯼ ﻧﻬﺎﻧﯽ،
ﺍﺯ ﻟﺐ ﺑﺎﺩ ﻭﺯﻧﺪﻩ،
ﺭﺍﺯﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﺎﻧﯽ
ﻫﺮ ﭼﻪ ﻣﯽ ﺩﯾﺪﻡ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ
ﺑﻮﺩ ﺩﻟﮑﺶ، ﺑﻮﺩ ﺯﯾﺒﺎ؛
ﺷﺎﺩ ﺑﻮﺩﻡ
ﻣﯽ ﺳﺮﻭﺩﻡ
" ﺭﻭﺯ، ﺍﯼ ﺭﻭﺯ ﺩﻻﺭﺍ !
ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺕ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺭﺧﺸﺎﻥ
ﺍﯾﻦ ﭼﻨﯿﻦ ﺭﺧﺴﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎ؛
ﻭﺭﻧﻪ ﺑﻮﺩﯼ ﺯﺷﺖ ﻭ ﺑﯿﺠﺎﻥ .
ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ،
ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﺳﺒﺰﯼ ﻭ ﺧﻮﺑﯽ
ﮔﻮ ﭼﻪ ﻣﯽ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺟﺰ ﭘﺎﻫﺎﯼ ﭼﻮﺑﯽ
ﮔﺮ ﻧﺒﻮﺩﯼ ﻣﻬﺮ ﺭﺧﺸﺎﻥ؟
ﺭﻭﺯ، ﺍﯼ ﺭﻭﺯ ﺩﻻﺭﺍ!
ﮔﺮ ﺩﻻﺭﺍﯾﯽ ﺳﺖ، ﺍﺯ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺑﺎﺷﺪ .
ﺍﯼ ﺩﺭﺧﺖ ﺳﺒﺰ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ!
ﻫﺮ ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺳﺖ ﺍﺯ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺑﺎﺷﺪ ”.
ﺍﻧﺪﮎ ﺍﻧﺪﮎ، ﺭﻓﺘﻪ ﺭﻓﺘﻪ، ﺍﺑﺮ ﻫﺎ ﮔﺸﺘﻨﺪ ﭼﯿﺮﻩ .
ﺁﺳﻤﺎﻥ ﮔﺮﺩﯾﺪ ﺗﯿﺮﻩ،
ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﺭﺧﺴﺎﺭﻩ ﯼ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺭﺧﺸﺎﻥ
ﺭﯾﺨﺖ ﺑﺎﺭﺍﻥ، ﺭﯾﺨﺖ ﺑﺎﺭﺍﻥ .
ﺟﻨﮕﻞ ﺍﺯ ﺑﺎﺩ ﮔﺮﯾﺰﺍﻥ
ﭼﺮﺥ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺯﺩ ﭼﻮ ﺩﺭﯾﺎ
ﺩﺍﻧﻪ ﻫﺎ ﯼ ‏[ ﮔﺮﺩ ‏] ﺑﺎﺭﺍﻥ
ﭘﻬﻦ ﻣﯿﮕﺸﺘﻨﺪ ﻫﺮ ﺟﺎ .
ﺑﺮﻕ ﭼﻮﻥ ﺷﻤﺸﯿﺮ ﺑﺮﺍﻥ
ﭘﺎﺭﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺍﺑﺮ ﻫﺎ ﺭﺍ
ﺗﻨﺪﺭ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻏﺮﺍﻥ
ﻣﺸﺖ ﻣﯿﺰﺩ ﺍﺑﺮ ﻫﺎ ﺭﺍ .
ﺭﻭﯼ ﺑﺮﮐﻪ ﻣﺮﻍ ﺁﺑﯽ،
ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻧﻪ، ﺍﺯ ﮐﺮﺍﻧﻪ،
ﺑﺎ ﺷﺘﺎﺑﯽ ﭼﺮﺥ ﻣﯿﺰﺩ ﺑﯽ ﺷﻤﺎﺭﻩ .
ﮔﯿﺴﻮﯼ ﺳﯿﻤﯿﻦ ﻣﻪ ﺭﺍ
ﺷﺎﻧﻪ ﻣﯿﺰﺩ ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺭﺍﻥ
ﺑﺎﺩ ﻫﺎ، ﺑﺎ ﻓﻮﺕ، ﺧﻮﺍﻧﺎ
ﻣﯽ ﻧﻤﻮﺩﻧﺪﺵ ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ .
ﺳﺒﺰﻩ ﺩﺭ ﺯﯾﺮ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ
ﺭﻓﺘﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﮔﺸﺖ ﺩﺭﯾﺎ
ﺗﻮﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺟﻮﺷﺎﻥ
ﺟﻨﮕﻞ ﻭﺍﺭﻭﻧﻪ ﭘﯿﺪﺍ .
ﺑﺲ ﺩﻻﺭﺍ ﺑﻮﺩ ﺟﻨﮕﻞ،
ﺑﻪ، ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ ﺟﻨﮕﻞ!
ﺑﺲ ﻓﺴﺎﻧﻪ، ﺑﺲ ﺗﺮﺍﻧﻪ،
ﺑﺲ ﺗﺮﺍﻧﻪ، ﺑﺲ ﻓﺴﺎﻧﻪ .
ﺑﺲ ﮔﻮﺍﺭﺍ ﺑﻮﺩ ﺑﺎﺭﺍﻥ
ﺑﻪ، ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ ﺑﺎﺭﺍﻥ!
ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻡ ﺍﻧﺪﺭ ﺍﯾﻦ ﮔﻮﻫﺮ ﻓﺸﺎﻧﯽ
ﺭﺍﺯﻫﺎﯼ ﺟﺎﻭﺩﺍﻧﯽ، ﭘﻨﺪ ﻫﺎﯼ ﺁﺳﻤﺎﻧﯽ؛
"ﺑﺸﻨﻮ ﺍﺯ ﻣﻦ، ﮐﻮﺩﮎ ﻣﻦ
ﭘﯿﺶ ﭼﺸﻢ ﻣﺮﺩ ﻓﺮﺩﺍ،
ﺯﻧﺪﮔﺎﻧﯽ – ﺧﻮﺍﻩ ﺗﯿﺮﻩ، ﺧﻮﺍﻩ ﺭﻭﺷﻦ -
ﻫﺴﺖ ﺯﯾﺒﺎ، ﻫﺴﺖ ﺯﯾﺒﺎ، ﻫﺴﺖ ﺯﯾﺒﺎ

 

ساقیا ( مولانا جلال الدین رومی)

 

ساقیا برخیز و می در جام کن
وز شراب عشق دل را رام کن
اتش بی عشقی اندر چرخ زن
خاک تیره بر سر ایام کن.

از زمزمه دلتنگیم ( حسین منزوی)

 

از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بی زاریم
نه طاقت خاموشی ، نه تاب سخن داریم
آوار پریشانی ست ، رو سوی چه بگریزیم ؟
هنگامه ی حیرانی ست ، خود را به که بسپاریم ؟
تشویش هزار « آیا » وسواس هزار « اما »
کوریم و نمی بینیم ، ورنه همه بیماریم
دوران شکوه باغ ، از خاطرمان رفته است
امروز که صف در صف ، خشکیده و بی باریم
دردا که هدر دادیم ، آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی بُرّیم ، ابریم و نمی باریم
ما خویش ندانستیم ، بیداری مان از خواب
گفتند که بیدارید ، گفتیم که بیداریم !
من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته
امّید رهایی نیست ، وقتی همه دیواریم

 

حسین منزوی

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 23 : هفت شنبه

 

مردمان کرمانشاه یه روز خاص در هفته دارن به نام هفت شنبه ( هفت شمه).

روزی که در اون به کارهای عقب مونده  یا لذت های عمیق زندگی می رسند

زندگی رو نظم داده و برنامه ریزی می کنند

و خستگی و کسالت را از خودشون دور می کنند

روزی که همیشه امید داریم فردا باشه

روزی که شاید هیچ وقت نرسه و تجربه اش نکنیم

مثل سایه که هرکاری کنیم یه قدم از اون عقب تریم

به همین روال زندگی دنیا مثل دنبال کردن یه سایه و رویاست که هیچ وقت بهش نمی رسیم

پنداری خاصیت رویا، شاید خاصیت خواب همینه

غرق در اوهام شدن و نرسیدن

شاید نیاز باشه روزی چشم باز کنیم تا بدونیم

همه چیزایی که به چشم دیدیم تنها خواب و سایه گذرایی بوده

 و زندگی تازه از لحظه حال شروع می شود

اون لحظه با هر کمیت و کیفیتی باشه ابدیت نام داره

جایی که رویاها زنده میشن و جبر  و زنجیر واقعیت رنگ می بازه

همه چیز تقصیر باد است

 

دل اگر دير زماني است جدا مانده از اين روح بلند

ريسمان است كه از دست كوته بوده

جان اگر خالى از اين عشق از اين پر باريست

كاسه مهر تو از كنج لبم كم بوده

 

بهتر آن نيست تو بردارى از آن دورقدم

دست بندازى و از دل گرهى بگشايى؟

بهتر آن نيست در اين بى مهرى

تو بجنگى، تو بميرى، تو كرم بگذارى؟

 

وقت بگذشت و در اين شهر بلند

همچنان مانده به اميد تو، دلباخته، افسرده، پريشان، دربند

بهترين داده اين زندگى كوته را

به تو بستم انگار

كه خودم بگزينم

كه خودم بردارم

كه خودم بگذارم.

 

و نپرسيدم از اين خويش، از اين وجدان درآخر روز

من چه كردم كه شعف انگيزم دردل تو؟

من چه كردم امروز؟

من چه كردم امروز؟

 

 

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور: منزل 22

1) هر نفسی که فرو می رود ممدّ حیات است و چون بر می آید مفرّح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب. همینکه زنده ام و روزگار می گذرونم جای شکر داره. چه بسیار افراد خوب تر  از من که ره فنا و تاریکی رو پیمودند و چه بسیار افراد با استعدادتر از من که نتونستند حداقل مدرکو بگیرن و روزگار سختی رو گذروندن. پس همین جایگاه فعلی علی رغم تموم سختی هاش جای شکر داره. اگه امین از جهتی ناراحته چون میل داره تاثیر مثبت بر محیط اطراف و جامعه ای که در اون هست داشته باشه. چه ناراحتی هایی که در جامعه و اطرافیان وجود داره و آدمو می شکنه ولی کاری از دستت بر نمیاد تا اون غم ها و مشکلاتو از بین ببری. امیدوارم بتونم نقش مثبتی در زندگی داشته باشم.

2) از همینجا درود می فرستم به دوستان نقره فام جدید و عزیزان طلایی گذشته و حال و آینده. امین همیشه از بابت دوستانی با معرفت و خوش طینت خوش شانس بوده. دوستانی که همیشه یادشان روشنم می دارد مثل بهمن عزیز و ویکتور دوس داشتنی که از لطف و محبت همیشگی شون ممنونم. اگه کمرنگم بخاطر رویه روزگاره ولی حداقل سعی میکنم کلبه قدیمی مرثیه ای بر یک رویا رو روشن نگه دارم. ممنونم بخاطر انگیزه و انرژی که به من می دید.

3) ماه طوفانی در پیش داریم مثل همیشه. اما کدامین ماه طوفانی نبوده؟ گاهی طوفان لحظه های پر التهاب و گاهی طوفان لحظات ملال آور و کسالت بار. اما در این میانه فقط خاطره ها میمونن و لحظه های ماندگاری که می تونیم خلق کنیم. پس پیش به سوی خلق پاییزی ماندگار.

4) هر جا باشیم از دست خوره های سینما رهایی نداریم. از دست توصیف پازولینی، کوبریک بزرگ، تارکوفسکی عمیق، آلفرد هیچکاک و به اشتراک گذاشتن این حس و به به و چه چه کردن و صد البته که این موارد رو هم داره. یعنی وسط هر کاری و جلوی هر همکاری یه نقد فشرده رو باید می زاشتیم و قول جابجایی فیلم و فکر کنم هر جایی باشم از دست اشتراک گذاری امانی ندارم. خوبیش اینه هاردو به داداش دادم و فعلا از دستش راحتم.خخخ

5) حقیقتو بخواهی همیشه ایده آلیست و خیال پرداز بودم. واقعیت یه امر و ورطه گذراست . تسلیم محض واقعیت شدن چیزی به جز ضعف و زبونی رو نمی رسونه. در این 6 سال به خصوص با گذر از سنین جوانی گاهی چربش واقعیت در ایده آل ها رو حس کنم و همین باعث رنجشم شدم. نمونه آخرش دو سال پیش و از اون بدتر این کسالت و بطالتی که در مواجهه با واقعیت هست و تلاشی برای غلبه بر اون نمیشه بیشتر آدمو ناراحت می کنه. این حس اون شادی و قدرت ذهنی که در دوران سربازی داشتمو خنثی کرد ولی سعیم اینه بازم خودمو بازسازی کنم.

6) این بار جدی جدی باید دنبالش برم. اون حسی که موقع خوندن غول مدفون داشتم و اینکه چقدر به خلق همچین اثر نزدیکم، تصمیمو جدی تر کرد. فعلا ماهی یه پارتی از نغمه های تنهایی رو می نویسم. براساس پیش بینی ام بین 9-11 پارته که پنچ تاشو نوشتم و در وستروس قرار دادم. بعد اون دیگه آزمون و خطا کافیه. البته مثل اون دوستم علاقه ای ندارم کوچکترین فعالیتمو اطلاع رسانی کنم و بخاطر همین با اینکه کلبه اینستاگرامم هم دلبسته ام ولی تصمیم دارم دیگه به روزش نکنم تا تمرکزم از بین نره. 

7) چه مک کارتی و چه سلینجر میخوام اون دنیاهارو بسازم چون  لذتشو در هیچ ورطه ی دیگه ای حس نکردم. الان بهترین زمانه چون دیگه نقد و معرفی و ریویو و بیل زن باغچه بقیه کافیه. روزی 1-2 ساعت هم برای رویاسازی بزاریم مگه چی میشه؟

8) پس به پیش، به سوی آنچه که بی پایان است ، هم چنان که بی آغاز
 

رویاسازی

چشم که  بر بندی چه رویاها که می آیند

 

سقف آسمان شیشه ای است

گویی رو روی آبگینه گام بر می دارم

از فراز ابرها

در سور ستارگان

 

چهار صد ضربه

نغمه تنهایی ( منزل نهم، تباهی تازی)

 

سندور مشکش را در آورده و به دهان خود نزدیک کرد

بوی آتش و دود و باران و سبزه و علف باران خورده گیجش کرده بود

مست مست

انگار که دیگر به می نیازی نداشت

دستی به صورتش کشید و چشمانی که دیگر وجود نداشت

بغضی در گلویش دوید 

مشک را به آسمان انداخت و

 پرواز قطرات می را 

با چشمانی که ره تاریکی پیموده بودند

با چشمانی که دیگر نورو سویی نداشتند دید بلکه با قلبش لمس کرد

اکنون نابینا ولی روشندل بود

با تنی پاره پاره

حسی بین شادی و گریه و سبکی او را در بر گرفت

بی اختیار زیر گریه زد و

 ترنم باران و می را دید که توامان کم کم بر صورتش می نشست

باد و باران هنگامه ای کرده بود و سروده ای دلکش می خواند

سرودی که او را به سوی خود می کشید

ابدیت!

ابدیت!
با نگاهی پر از گریه و لبخند

با سبکبالی و امید دخترک را در آغوش گرفت و گفت
آریا، دخترم

 مرا به عنوان یک دوست ! به عنوان یک انسان!

به خاطر بسپار!

نغمه های تنهایی ( قسمت نهم )

 

باز می رفتیم و باز می رفتیم در حیاط کوچک پاییز در زندان...

عصر بود و راه می رفتیم ،

در حیاط کوچکِ پاییز ، در زندان .

چند تن زندانی ِباهم ، ولی تنها .


آن چنان با گفت وگو سرگرم ؛

این چنین با شاتقی خندان