اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور30: قدم زدن در رویا

1) انگار هزار سال زندگی کردم و یادآوری گذشته کمی برام عجبه. دورانی بود، ژول ورن، کمی بعدتر هدایت، کمی بعد هوگو و امیل زولا. زولا و هوگو دو غول از دو سبک مجزا.

2) سالها نقد نوشتم و و خودم هم نقدهای فراوونی خوندم از جواد طوسی، کامیار محسنین، بیژن اشتری. نقد، ترجمه، ویرایش و مشاوره هایی که می دادم هرکدوم سرکی بود به دنیای عظیم ادبیات و هنر ولی کم کم به این حس رسیدم که چیزی که در ذهن ماست درصد جزئی از اون به نوشتارهای قوی و الهام بخش و البته پیچیده تبدیل میشن تا

3) تا اینکه در یک گروه نقد کتاب بودیم و یکی از دوستان قدیمی و عزیز منو به این گروه دعوت کرد. در بین اعضا یک کارگردان برگزیده جشنواره فجر که موسیقی دانی خوش ذوق هم بود و زمینه آشنایی ما فراهم آمد. ایشان شبی پیامی داد به این مضمون که شما کسی هستی که میتونی اثرمو نقد کنی و چم و خمشو بهم بگی. اثر هم اثری پیچیده با زبان دوم شخص بود و همه جریانات از دریچه بان شخصی خطاب به خود قهرمان داستان روایت میشد. قبلا مشابهشو دیده بودم در گاوخونی جعفر مدرسی صادقی. این اندیشه با شیرین زبانی های اردشیر گرامی که اینقدر یه اثر رو بالا و پایین میکرد که شاید خود مولف هم بهش فکر نکرده بود باعث شد بعد از سالها سعی کنم که تفکرمو که باهاش مطالعه میکنم رو تبدیل به فرمی مولف کنم.

4) سالها تحمل بیانی ساده و گاها سطحی که حدی متوسط داشت. گاه داستانی رو که ستایش می کردیم یا فیلمی یا حتی نغمه ای فرمی متوسط داشت و قالب و یا محتوای خوب باعث میشد لب به ستایش بگشاییم نه تحت تاثیر گرفتن و فرم اجرایی بدیع. کم کم بعد از سالها کارهای هنری کمتری بود که منو جذب کنه اینقدر که خودم به دنبال روایتی از ذهنیت/ کابوس های خودم در قالب نوشته هایی بودم. نوشته هایی که واقعا سبک کننده بود. نوشته هایی که هرکدوم تم موسیقیایی داشت، پس زمینه خلق داشت و چیزی منبع الهامش بود.

5) اما می ترسیدم. می ترسیدم کسی که سالها خودش نقد و تحلیل کرده در نوشتار چنگی به دل نزنه و این محافظه کاری سالها قلم رو از دستم گرفت ولی دیگه اهمیتی برام نداره قرار نیست داستایوفسکی یا ارول بشم. میخوام تو جهان خودم غوطه ور بشم درست مثل زمانی که پارسیفال یا ایون استار گوش میدم. لمس اون لحظات و اگه شد پیاده کردنشون.

6) زولا یه نویسنده رمانتیک بود ولی وقتی سبکشو ناکارامد دید به کوک رویاهاش نی نون نامه ای نوشت و قول داد که روزی به رمانتیسم برگرد و بعد در وادی ناتورالیسم با قدرت تاخت. شاید این زبان نوشتاریم تلخ و گاها پیچیده باشه ولی شاید نیازی باشه در پاسخ به هنر ساده و نه چندان جالب امروز. باید دید که این مسیر ادامه پیدا میکنه یا نه....

 

قدم زدن در رویا

سور ستارگان: مقدمه ای برای قسمت ششم

 

سقف آسمان شیشه ای است

 

گویی بر روی آبگینه گام بر می دارم

 

از فراز ابرها

 

در سور ستارگان

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 29: نغمه های یک روز زمستانی

 

1) یعنی جالبه آدمیزادی مثل امین اینقدر بی خیال باشه و سرشو بکنه زیر برف که بهش شنیدن سمفونی چهلم موزارت یا موسیقی سپاهیان روهان که نزدیک میناس تیریث هستند رو پیشنهاد بدن. البته از جهاتی هم بامزه است. بامزه است که اینقدر خودتو پشت نقاب پنهان کنی که کسی با افکارت آشنا نباشه. البته اینو نتیجه اشتباه خوم در سالها 90 تا 95 میدونن. در کاشتن بذرهایی که معلوم شد بعدها که آبیاری شوره زاره!

2) خب بهتر شد. هوا هوا خوبی شد. فضا فضای گرم تری شد. چرا چون کامیابی و کامکاری سهم اونیه که هیچ وقت به دنبالش نیست. به خیال باش تا کامروا شوی هچون جناب دود/ بیگ لبوسفکی در فیلم بیگ لبوفسکی یا جناب امین خان.خخخ

3) امروز جمعه است و باز تا گرفتار رخوت روزهای تعطیل نشدم صلوات.خخخ. روح عباس کیارستمی شاد. یه تزی داشت که انسان در مواقع محدودیت خلاقیتش شکوفا میشه. انگار من فقط سرکار ذهن دنبال علایقمه یا موقع پیاده روی برگشت. اینقدر غرق رویا میشم که یادم میره رویاسازی رو.

4) و ذهن عظیم ترین کارخانه رویاسازیه و چشم بهترین دوربین . خیلی بهتر از دوربین های عظیم پاناویژن و کیفیت فول اچ دی پخش. تو این قفسه خاکستری میشه عظیم ترین جهان ها رو خلق کرد و گسترد. بازم می رسم به سوال محمدرضا که تخیل گسترده تره و یا کهکشان. آری تخیل. آه ای تخیل دوس داشتنی.

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 28: حدیث خستگی و دلمردگی

1) گاهی گوهرت بیشتر از قالب حقیرانه این دنیاست. مجبوری تحمل کنی تا مستقل شی تا شاید زمینه اش فراهم شه تا به علایق هم اگه شد بپردازی. این تفاوت  و برخلاف جهت رود شنا کردن تا زمانی میتونه تحمل بشه و بعد از اون می تونه به فروپاشی روحی روانی یا تباهی کامل بیانجامه شایدم سکوت و انحلال در رویه سطحی موجود.

2) هندفری یکی از نعمات بهشتیه که بر انسان ارزانی شده. میتونی صبح از بتهوون و واگنر گوش بدی تا یوگنی گرینکو و قطعه دلکشش که بهش حدیث خستگی و دلمردگی میگم یا جواد معروفی و و و . موسیقی نوشیدنی گواراییه که میتونه . حتی یادم رفت کلاه بپوشم تو مسیر برگشت و مثل همیشه مسیر بنیاد تا دانیال چسبید.

3) ولی روزگار از جهتی هم دلچسبه وقتی بدونی پشت این استرس ها و دلتنگی ها و سختی ها هیچی نیست و باید کمی بیخیال تر باشی و لول رو پایین بیاری.

4) روزگار بالا و پایین زیاد داره ولی وقتی دل اگیز میشه که خودت اونو شکل بدی. خودت تاریخ ساز بشی. نه تاریخ جهان بلکه تاریخ شخصی خود و پیش بری و بتازی!

5) این آخر هفته رو از دست نمیدم. بقول پنجه پلنگ در فیلم آپوکالیپتو من پنجه پلنگم. اینجا جنگل منه و من نمی ترسم! ( این جمله ای که استرستو ازم دور میکنه و دعوتیه به دنیای بی پایان تخیل. چه خلق فانتزی و چه تماشای فانتزی)

فانتزی

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 27

1) جنگل های مورمور واگنر جادویی بی نظیر داره. جادویی پر کشش به مانند گیرایی عظیم چشم سائورون و نور-آتشی که مخلوقات رو به سمت خود می کشید. اما این بار آرام و در سکوت این رویه طی میشه. چشمتو که می بندی، در پس ذهنت دنیایی از ستارگان جولان میدن و این دم دمای سحر رو می تونی با خیال راحت در سور ستارگان غرق بشی! حیف که این شعر نا سروده رو روزی پایانی است. پایانی در قالب نوشته شدن به صورت قطعه ای، نوشته ای، داستانی با چند نفر خواننده و نیم دوجین تحسین کننده و فراموشی. اما خیال را پایانی نیست و این سور را نیاز به تماشاچی و تحسین کننده ای نیست. باید فراموش کرد و در این وادی چمید!

2) اگه هیچ وقت استاد نبودم هیچ وقتم شاگرد هم  نبودم. سخته در مسیری هم شاگرد باشی هم استاد. هم در غلیان باشی و هم تسکین دهنده. شاید مسیری که میرم کج راهه باشه ولی مسیر خودمه. این جنگل منه. من پنجه پلنگم و  نمی ترسم!

3) سندرم آخر هفته کلافه ام کرده. فرصت هارو دارم یکی یکی از دست میدم. در طول هفته خوبم ولی زمانی که باید اوج بگیرم دقیقا به رخوت و کسلی می گذرونم ولی فرجام والدر فری میتونه کاتالیزور خوبی باشه برای پایان این روند طولانی!

4) گاهی مسیر این چیزی نیست که پیش بینی اش بشه کرد و  گاها پوست اندازی بهتر از  شتاب زیاده.

5)خب این سیو وبلاگ نجاتم داد تا از اول نشینم بنویسم.

6) پس من مردیم که چراغ به دست به سوی والهالا می تازم!

فانتزی

 

نادان دوست!

1) نمی دونم چه شخصی تا الان ادعا کرده که علوم نوین بخصوص علوم پزشکی مصون از اشتباه و خطا است. تا الان همچین اظهار نظری ندیدم. ماهیت علم بشر مبتنی بر آزمون و خطا و به روز شدن همیشگیه. البته ورای خطاهای همیشگی نقاط قوت زیادی هم وجود داره که باعث افزایش سطح سلامتی شده بخصوص در وادی بهداشت. وادی که  خیلی از افراد با کمترین درآمد در اون کار می کنن و روشنی می بخشن. به تازگی انگار افرادی این وادی رو جای خوبی برای کسب درآمد و ترکتازی دیدن و با استفاده از جهل و همچنین سایت های مجازی به کسب درآمد می پردازن. باید خطاب به افرادی مثل تبریزیان گفت: فلانی این پولها خوردن نداره بخصوص پولی  که از  راه آتش زدن تبلیغاتی اصول طب داخلی هاریسون و یا زیر سوال بردن واکسیناسیون و ایمن سازی و روش های مصرف ایمن بیاد. سالها افرادی زحمت می کشن و این زحمت در قالب اختراعی و یا درس نامه ثبت میشه. شرط انصاف نیست با هیاهو و بی سوادی محض این موارد زیر سوال بره. نمونه هاشو زیاد داشتم مثل افرادی که به راحتی تب مالت گرفتن اونهم بخاطر اینکه اصرار زیادی بر خام خواری شیر محلی میشد و.... اگه در مورد بیماری های اساسی تر و یا بیماری در افراد حساس تر این امر رخ بده باید چیکار کرد؟ این مثال مشتی بود از خروار اوضاع داغون ما و اینکه تریبون دست افرادیه که کوچکترین منطق و دانشی نیستند و ذره ای دلسوزی نسبت به ایران زمین و مردمانش ندارن.

2) برف و باران چه زیباست. اون منظره زیبای کوه های پشت سراب کرمانشاه که آکنده از کوه بود. برای گذر عمر چه نعمت هایی رو دستی دستی حراج کردیم. چه مناظری و چه رویاهایی.

3) دیدن 2 هزار باره مختارنامه و لاست جالب بود هرچند خیلی سریال ها بر مدار آب بستن بر محتوا و یا پیچوندن حرف های زده شده است. ویچر یا همون ساحر هم چنگی به دل نزد ولی مندولورین انصافا جالب بود و سریالی مختص دوستداران دنیای جنگ ستارگان ( جنگ های ستاره ای ) بود. از دیدن بیبی یودا و دین جارین لذت وافری بردم. لذتی از دقت به جزئیات که حتی در شکلی ساده و کمتر پیچیده هم جذابه.

4) ریتم روزمرگی زیاد شده و این نغمه های تنهایی زیادی طول کشیده. باید تمومش کنم و بچسبم به بانوی آبی! پس پیش به سوی قسمت ششم!

برف