کجایید ای شهیدان خدایی (گروه کامکارها)

کجایید ای شهیدان خدایی

در آن بحرید کاین عالم کف اوست
زمانی بیش دارید آشنایی
کف دریاست صورت‌های عالم
ز کف بگذر اگر اهل صفایی
دلم کف کرد کاین نقش سخن شد
بهل نقش و به دل رو گر ز مایی
کجایید ای شهیدان خدایی
بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک روحان عاشق
پرنده‌تر ز مرغان هوایی
کجایید ای در زندان شکسته
بداده وام‌داران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده
کجایید ای نوای بی‌نوایی


پ.ن: قطعه کجایید ای شهیدان خدایی برام یادآور حس نوستالژیک دوران کودکیه. قطعه ای دلپذیر که ترکیبیه از هارمونی موسیقی کلاسیک و احساس بی حد و مرز موسیقی ایرانی؛ به جز موسیقی دلنشین و کار دلی و با هزینه شخصی هوشنگ کامکار ، شعر این قطعه هم که از مولانا است عمیق و قابل تامله. جایی که دنیا رو صورت و کف روی آب میدونه و شهدا و سبک بالان رو مثل و همنشین دریا و عمیق میدونه و حتی شعر خودشو در مقابل حقیقت و معانی زیبا سطحی (دلم کف کرد که این نقش سخن شد). این زمزمه های عارفانه - عاشقانه وقتی با نوای بی ریای بیژن کامکار همراه میشه، یادمان زیباییه برای شهدای ایران زمین.

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 43: در کشاکش روزگار

لذت دیوانگی

1) اما دنیای هنر هم دنیای جالبیه. انبوه دنیاهای موازی که میشه در اونها جست و شاداب بود و حتی دیوانه وار تجربه داشت. یکی از این تجارب دیوانه وار گوش دادن و زمزمه همزمان قطعه prophet گری مور بود. قطعه اینکه میشه گفت قله موسیقی راکه و نظیر و مشابهی نداره. همیشه در ذهنم ترکیب اون با داستان پل های مدیسون کانتی اثری طوفانی داشته مثل ترکیب روزی قبل از همیشه و قطعه مرثیه ای برای مادرم ظافر یوسف. تجربه و لذت دیوانگی موقت می تونه خیلی انرزی های منفی مارو از ما جدا کنه و این تاثیر دنیای هنره.

2) شوخی روزگاره که ما افرادی که به طرف ما کشش دارند رو نادیده می گیریم و غرورمون رو زیرپای افرادی می اندازیم که اهمیتی به ما نمیدن. محبت داشتن و مهربانی کردن خوبه ولی به شرطی که نوعی چسبندگی عاطفی نبوده و فرمی بیمارگونه نداشته باشد. اگرچه اوایل سخته ولی به جای آبیاری چنین شوره زاری میشه محبت خالصانه خود را خرج فردی کنیم که ارزششو داره و میوه و هدف زندگیمون محسوب میشه یا حتی در صورت نبود همچین فردی برای خودمون ارزش قائل باشیم.

3) شرایط خوبه الحمداله و در ترجمه به ریتمی که باید کم کم دارم می رسم و وقتشه بعد مدتها دوباره جدی نوشتن روزانه رو شروع کنم. اما التهاب شروع سال تحصیلی رو دارم و نمی دونم چرا؟ مگه قراره اتفاق خاصی بیفته ( که طبیعتا نمی افته).

4) افکار منفی عین شوره اند و ذهن ما مثل زمینی بایر. اگر بر خاک شوره بپاشی اون خاک توانایی بارور بودنشو از دست میده. ساده دلیه که در شوره زار بذر بپاشی و انتظار داشته باشی درخت بارور به عمل بیاد. اول باید ذهن رو خالی از افکار منفی کرد و وجوه مثبت زندگیو دید. اگر کسلی پیاده روی برو و به افراد معلولی فکر کن که توانایی راه رفتن ساده ام ندارن؛ اگر گرفته ای حرکت ابرهارو در آسمون نیلگون ببین و به خاطر داشته باش که هستند زندانیانی که مدت‌ها است آسمون رو جز از پس حصاری مشبک ندیدن. پس حصارهای ذهن رو کناری بزار و تا زمان هست از زندگی لذت ببر، افکار مثبتو به بقیه هم انتقال بده. گاهی تأثیر یه توکل بر خدا، بی‌خیالش می گذره، اینطوری ها هم نیست و خیلی خوبی‌ها داری و اگه تلاش کنی حتماً روزی موفق میشی تأثیرش روی بقیه از خوندن چندین کتاب روانشناسی بیشتره

خونه ما شادی داره توی حوض هاش ماهی داره
کوچه هاش توپ بازی داره گربه های نازی داره
خونه ما گرم و صمیمی رو دیوارهاش عکسهای قدیمی
عکس بازی توی ایوون لب دریا تو تابستون
عکس اون روز زیر بارون با یه بغض و یک چمدون
رفتن از پیش آدمهای نازنین و مهربون

خونه ما دور دور پشت کوه های صبور
پشت دشتهای طلایی پشت صحراهای خالی
خونه ماست اونور آب اونور موجهای بی تاب
پشت جنگلهای سرو توی رویاست توی یه خواب

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 42: موج مرده، آواز قو و سرود والهالا

1) تناوب و رخوت و پکری مشکل خودشکوفاییه و گرفتن مینی پروژه های با محدودیت زمانی می تونه این مشکل رو از بین ببره. احساسم اینکه کار و ترجمه همون موتور محرکیه که می تونه رخوت رو به حاشیه برونه. حداقل امروز و امشب که تونسته. شب در پیشه و لحظات ناب در انتظار.

2) احساس می کنم در همون بچگی گیر کردم. میدونی یه زیبایی و عمقی داشت که الان وجود نداره. بازی هاش، کارتون هاش، معماری خونه هاش، آدماش. آدم هاش مهربون و شیرین بودن اونهم بدون اجباری نه عین الان که آدم هاش تلخ کام و تلخ رفتارن و یا مهربونی شون از سر ژست یا قراردادیه. انکار کیومرث پور احم حق داشت که بع رفتن مادربزرگ طاقت نداشته باشه و اونهم بره. بودن در دنیا آدم ها دشواره، گویی چیزی بهشون بدهکاری که همیشه باید خودتو بهشون ثابت کنی . کلافه کنندس نفس کشیدن در دنیای آدم هایی که کمین کردن که یه ایراد جزئی ازت پیدا کنن و با همون کل مختصات دنیاتو بهم بریزن. اما چاره چیه؟ زمانه دشواره و باید به آدم ها حق داد. باید گذاشت و گذشت ...

3) همچون رود جاری باش، بگذار از بودنت هر کس به قدر خود بهره مند شود. ببخش، بگذار و بگذر! چون ماهیگیران نباش که روزی پیروزاند و روزی بازنده. و همیشه دلبسته تلاطم دریا و بازی ابرها. بگذار که در مرگ هم پیروز باشی! باشد که در مرگ هم پیروز باشم!

4) رویاها آفریده میشن در کنار هم و با هم و انتخاب دشواره عین همیشه و تجسم بخشیدن به رویاها، سایه روشن خیال و تلخکامی ها و زنده نگه داشتن خاطرات!

5) این دو بار کرمونشاه خوش گذشت و عجیب بعدش حس مرگ بهم دست داد .عین اون زمان که مادر میره و روزگار تا مدتی برام سیاه و تحمل ناپذیر میشه. کاش اینقدر حساس و رنجور و شکننده نبودم. کاش میشد بیخیال تر و تک بعدی تر می بودم. در این حالت موفق تر می بودم و می تونستم به بقیه کمک کنم. اینکه استعداد اینو داشتم که کمک شایانی کنم و نشد، شد یه حسرت.

6) هرچند که همه چیز نباید در قالب مهربانی باشه. در این دنیای تاریک همینقدر که انسان باشیم کافیه؛ چون خوب یا بد، زشت یا زیبا، ثروتمند یا فقیر همه سهم خاک ایم. همه از خاک ایم و دگرباره به خاک بر می گردیم. إنّا لله وإنّا إليهِ رَاجعُون.

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 40: شب های زغال اخته ای من

شبهای زغال اخته ای من

1) آقای اکبریان یا اکبری رو به یاد میارم زمانی که امتحان زیست 1 داشتیم و در مورد کارکرد هر مورد آزمون توضیح خواسته بود. برای واکوئل نوشتم محل نگهداری آب و مواد مغذی و برای لیزوزوم نوشته بودم تجزیه مواد برای ریبوزوم نوشته بودم نقشی مشابه نیروگاه رو در بدن داره. خیال می کردم نهایتا 17.5 بشم اما 19.75 شدم. به ایشون گفتم چرا نمره ام اینقدر زیاده گفت چون مفهوم و جون مطلب رو درک و خوب بیان کردی. این حرفش خیلی به دلم نشست. ورای عادات روزانه و روتین و گاها بی مفهوم، ما جان جهان رو درک کردیم؟

2) کرونا خیلی چیزهارو در ما تغییر داد. کرونا با روح و جسم ما کاری رو کرد که سرماخوردگی با حس بویایی ما انجام میده. اون مرگ و میر، دوری از هم و ابتلاهای پشت سرهم که توانمون رو کم کرده و در هرکدام از یه یادگار به جا گذاشت (ضعف، سستی، مشکل شنوایی، مشکل ریه و...). اما جهان پسا کرونا، جهان پسارستاخیزی نبود. نوع بشر نشون داد اونچه حتی آدمی رو بکشه در درازمدت منجر به قویترشدنش میشه. اگرچه بعد از کرونا از نظر روحی از هم فروپاشیده و از نظر توان بدنی و تمرکز خیلی افت کردم اما هنوز زنده ام و نفس می کشم برای یک زندگی آبرومند. به قول فیلم آپوکالیپتو: اینجا جنگل منه، من پنجه پلنگم و من نمی ترسم!

3) یه چیزی که در بعضی از افراد ( نه همه) دیدم اینه که ترجیح میدن حرفای چرت و پرت افراد مشهور یا سابقا مشهور رو گوش بدن اونهم بدون هیچ تحلیل یا تعقلی و در مقابل حرفای خوب افرادی که آشنان یا معروف نیستن رو در موردش تامل نکنند. در هنر هم دیدم افراد یا گعده هایی که مثلا کلا با هنری که تخیل رها شده داشته باشه مشکل دارن یا بالعکس افرادی که با کارهای رئالیستی از ریشه مشکل دارن. در آخر مشکل حادی که وجود داره اینکه خیلی ها در جامعه ما خدمات رایگان (ولی با تمرکز و کیفیت بالا) را پس میزنن و حاضرن در مقابل برای دریافت یه خدمت گرون ( و حتی بی کیفیت) انتظار بکشن یا هر خفتی رو تحمل کنن. جواب این مشکل در مدگرایی ماست یعنی ما گاهی اهمیت نمیدیم که ذهن و رفتارمون منطقی و بدون پیش فرض باشه بجاش تلاش می کنیم دنبال مد و الگوی ارائه شده جامعه بریم تا باهاش پز بدیم، یه بار با عرفان کشک و نمودش کیمیاگر که نمیشه واقعا بهش کتاب یا رمان گفت یا تقریبا چرند و پرندهایی مثل ملت عشق یا حرف های بیشتر مخرب تا سازنده فرهنگ هولاکویی یا فلان فرد مشهور دیگه ....

4) مدتیه از آشفتگی و نگرانی زیاد بیرون اومدم ولی این بی برنامگی و بی رمقی و وجود کوهی از فکر در سرم که گاها نمیتونم بهشون اولویت ببخشم آزاردهندس. میترسم باز دوراهی های بین خوب و خوب تر پیش بیاد که به خاطر استیصال و عم قدرت انتخاب مجبور به پذیرفتن انتخابی باشم که روزگار برام انجام میده. آره اگه ما به رویاهامون تجسم نبخشیم مجبوریم باغچه آرزوهای دیگران رو بیل بزنیم!

5) چه خوبه که به این مام قدیمی اومدم باز. چه جورایی رجوع به درونیاتیه که زمان زیادیه مجبور بودم نادیده اش بگیرم.

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 39: برزخ و بهشت

1) همه چیز دعوا و خالی کردن ناراحتی به سر اولی نفری که می رسی نیست. متاسفانه این اخلاقیه که خیلی باهاش برخورد داشتم این روزها. مردم ما زیادی عصبانی و ناراحت هستند. اما من طریقه خودمو دارم نمیتونم جواب های رو با هوی بدم وگرنه فرقی با طرف مقابل ندارم. سکوت بهترین جواب بوده همیشه. زمان بهترین درمانه.

2) خداروشکر که ریشه خیلی نگرانی ها که از درون آدمو می جوه و خرد و خمیر می کنه رفع شد. این آرامش خردادماه رو شاکرم و قدر میدونم و میل دارم همین شرایطو ادامه بدم.

3) کرونا و ابتلاهای پشت سر هم واقعا بی حالم کرد به خاطر همی ادک رمق باقیمونده رو می زاشتم برای نوشتن. ولی زمانشه دوباره به طرف نقد و تحلیل برگردم و از این موهبت لذت وافرو ببرم.

4) خوب یا بد نغمه هایی تنهایی هم بعد از پارت دهم به پایان خودش رسید. حالا زمان زمان کامل کردن بانوی آبیه و دیگر ایده های ارجینال. خب بدرود آریا استارک گرگ جوان!

5) تابستون داغ و خوبی در پیشه به شرطی به تنظیمات کارخونه برنگردم و نشه شرایطی که تا زور روی سرم نباشه کاری انجام ندم.

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 38: بازگشت به زمین

افلاطون

 

1) بعد از مدتها یه مطلب داشتم که مطلب داشتم که مستقیما ذهنیاتم رو منتقل می کرد واقعا این اواخر خیلی هارو دیدم که در واتس آپ یا اینستاگرام شبیه بچه ها شدند که به خاطر بود شیر گریه می کنند و واکنش های عجیبی شون میدن. واکنش های که گاهی خیلی عصبی و با موج منفی و گاه بی ادبانه است و بدبختانه در طیف های مختلفی هست البته در لایه ها بالاتر اعم از هنرمند و سیاستمدار و قشرهای مختلف این مورد هست به خاطر همین مجبور شدم یه مطلب در این مورد بزارم البته در وبلاگ و کانال. 

2) الان که نگاه می کنم این مطلب که نوعی نگاه هثست رو میشه در کنار نقد و معرفی روتین در سایت هم آورد. خیلی مایلم اگر بازم انرژی داشتم یه پست در مورد پیام غیر مستقیم و مستتر در یک اثر هنری رو بنویسم.

3) افلاطون در تمثیل غار به تفاوت حقیقت و مجاز می پردازه. اینکه احوالات ما در دنیا به نوعی مجازه و حقیقت اون در دنیای دیگه آشکار میشه. اگار که زنگی خواب و رویاییه. این امر میتونه هم زندگی رو زیبا کنه و هم سرشار از اندوه و حسرت و حتی در حالت بد، آکنده از بدی و پستی. و چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند. افسانه رنگی از حقیقت داره ولی اگه اون داستان دیگه رنگی از حقیقت هم نداشته باشه چی؟ تقریبا میشه احوالات کنونی ما ابنا بشر.

4) سفرم خوبه و بهرحال به خاطر گریز از رخوت به مسافرت رفتم ولی سفر مهم تر سفر و اصلاح دائمی درونیه طوری که درونمون بهاری باشه و تراوش ذهنی و درونی ماهم رنگی از همین هارو داشته باشن.

5) خب نغمه هایی تنهایی هم با پارت دهم به پایان خودش رسید. این کار که یک کار نیمه مستقلم بود دیگه الا جز خاطراته مگر اینکه نیاز باشه ویرایشش کنم. باید بچسبم به ایده های ارجینالم و اونهارو کامل کم یا بهشون رنگ عینیت ببخشم. نویسندگی برای من خیلی با ویرایش یا ترجمه یا نقدنویسی متفاوته چون در اونها یه جنبه مالی وجود داره ولی باز کار فرد دیگه ای رو ارائه میدی یا تحلیل میکنی ولی در اینجا به خلق میرسی ولی حیف که در ایران از باب این خلق و رویاپردازی نمیشه چندان انتظار مشوق های مادی رو داشت مگر به سبک شاخ های مجازی مخاطب پیدا کرد و بعد کار رو ارائه داد و این واقع گرایانه ترین راه حله ولی در اون به چیزی تبدیل میشم که ازش متنفرم . واقعا درونمایه کاری که خلق میکنم زدیک به خود منه و می تونم وجه تبلیغاتی یا معرفی غیر از چیزی داشته باشم که هستم.

اندر احوالات این روزهای ما

 

جامعه ما مامن پدیده هاست. فقط در جامعه ماست  که با یک پوستر جمعیتی هورا می کشند و تشویق می کنند و در مقابل عده ای تکفیر می کنند. افرادی که فیلم بین هستند قادراند با دیدن جزئیات یک پوستر به حساسیت و دقت کمپانی سازنده پی ببراند ( المانی برای جذب مخاطب) ولی کشف مضامین و محتوا از پوستر به جز دقت نیاز به تسلط بر علوم خفیه و الهی دارد. در جامعه ماست که باید مدتها روی ذهن فردی با گرایش روشنفکری کار کنی تا به محض شنیدن عنوان گوزن سیاه سخن می گوید خیال نکند که این عنوان یک داستان کودکان است یا کارشناس ادیان ما تصور نکند هایمدال و لوکی (اساطیر نورس) قطعات و ابزار ماشین اند. فقط در کشور آخرین ها است که قشر به ظاهر فرهیخته با افتخار تجربه خیلی سبک های هنری را خط قرمز و بدور از شان خود ببیند ( کم نیستند افرادی در سال 1401 که حتی اقدام به بایکوت شجریان به خاطر ربنای 5 دهه پیش و یا نادیده گرفتن سایه به خاطر شعر ایران ای سرای امید کنند) یا قشر به اصطلاح معتقد بدون دیدن یا مطالعه یک اثر عادت به نوشتن نقدها یا مقاله ای کاملا منفی درباره آن اثر کند. میل به دیده شدن، بهره گیری از بازخورد فوری و داعیه داشتن مسئولیت اجتماعی دامی است که سبب می شود فرد چند ثانیه بعد از دیدن یا خواندن مطلبی با فوروارد آن مطلب  حس کند یک رهبر روشنگر اجتماعی و کارشناس در تمامی زمینه ها است. در کوران همین حوادث است که مرگ ونجلیس،  دکتر ندوشن  و دیگر مفاخر هنری چندان بازخوردی پیدا نمی کند اما هرروز و هر شب باید عناوینی در رابطه با امیر تتلو، سحر قریشی ،  مهدی طارمی یا ساسی مانکن  را تحمل کرد. به راستی میل به نشر یا بازنشر چه خوره ای است که از مطالعه یا تولید محتوا پیشی گرفته و فرد را به دستگاه کپی یا بلندگوی تبلیغاتی یک ایده تقلیل می دهد؟ امیدوارم روزی عادت به استفاده از عباراتی چون نمی دانم یا در این زمینه تخصصی ندارم ( یا صاحب نظر نیستم) کنیم و از آن مهم تر در مطالب یا گفتگو خیلی راحت بیان کنیم که نظر یا مطلب من ممکن است خطا یا اشتباه باشد و مولودی از میزان مطالعه و زمان و شرایط بحث است. در یک رویکرد متعالی می توان امیدوار بود که فرد مسئولیتی برای هرچه داغ تر کردن یک خبر داغ ( و استفاده از ظرفیت خبری آن برای جذب مخاطب ) نداشته باشد بلکه به دنبال یافتن حقیقت و صحت و سقم آن خبر یا مطلب قبل از انتشار باشد. در چنین فضایی می توان به دور از پیش فرض های منفی ما بدبختیم یا مثبت ما می توانیم ( و بقیه بدبخت اند) و خیلی سوگیری های دیگر به مطالعه، کنکاش و انتشار یافته ها بپردازیم.

امید

در زمانه غمناکی به‌سر می‌بریم
که چندان مجال امیدواری به آدم نمی‌دهد
حیرانم و گاه فکر می‌کنم به سال‌های سپری شده
هنگامی که به تغییر باور داشتیم
آن وقت‌ها آسمان در دسترس بود
اما دستمان نرسید ستاره‌ها را بچینیم
و بخت از کف‌مان رفت
اما این حرف‌ها به معنی
غوطه ور شدن در نومیدی نیست
رؤیا‌هایمان را نباید از دست بدهیم

تئو آنگلوپولوس

هدیه ( وقتی دستام خالی باشه)

باران

وقتی دست هام خالی باشه وقتی باشم عاشق تو
غیره دل چیزی ندارم که بدونم لایق تو
دلمو از ماله دنیا به تو هدیه داده بودم
با تموم بی پناهیم به تو تکیه داده بودم

هربلایی سرم اومد همه زجری که کشیدم
همه رو به جون خریدم ولی ازتو نبریدم
هر جا بودم با تو بودم هر جا رفتم تورو دیدم
تو سبک شدن تو رویا همه جا به تو رسیدم

اگه احساسمو کشتی؛ اگه از یاد منو بردی
اگه رفتی بی تفاوت به غریبی سر سپردی
بدون اینو که دل من شده جادو به طلسمت
یکی هست اینور دنیا که تو یادش مونده اسمت

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت آنگمار: بودن، زیستن

 

1) گاهی باید از زندگی لذت برد و سختی های مسیر سبب نشه از این لذت غافل باشیم. بعد حسرت می کشیم که ای دل غافل چه چیزهایی رو از دست دادیم.

2) فردی که در کار بهش مسئولیت رو واگذار می کنن و اون رو مطابق با انتظار انجام میده بهش میگن فردی که کار رو درست انجام میده، فرد کار درست. اما فرد درستکار کیه؟ فردی که وجدان، حقیقت و اخلاق رو در کار در نظر می گیره حتی اگه در تضاد با مسئولیت یا وظیفه اش باشه. اگر این رفتار مسئولیت پذیرانه نه تنها ستایش که تحمل نشد نباید بابتش افسوس خورد. باید از اون حیطه کند و در محیط فعالیت کرد که قدردان تر باشند و فرد خوشحال تر.

3) به جز این فرد از نظر روحی ممکنه کرونا باشه و دیگه طعم و بو و لذت زندگی رو درک نکنه و این زمانی که فرد مرگ رو تجربه می کنه مرگی قبل از مردن!

 

شادی

 

لیز خوردن آرزو از سر انگشت خیال

چشم بر نمی داشت
از لبخندی که محو شدنی نبود
و نیایش دسته جمعی را غرق کرده بود در آسمانی ترین نگاه
همه محو ستایش بودند و او غرق رویا
که خورشید را تا ابد پنهان کند در بازوانش چون
لیز خوردن آرزو از سر انگشت خیال
در توقف زمان
در این آفتاب ابدی ترس معنایی نداشت
تا چه زمانی این رویا دیر می پایید ؟
تا پنهان شدن در پشت تپه خاکستری غروب؟
نه این درخشش را پایانی نبود
و حسرت
دورترین منزلگاه بود ...
از رمان جاده اثری از کورمک مک کارتی
بازآفرینی : امین ظهورتبار

تاج خار

مریم مقدس

به دیواری تکیه زد که غبار از آن بر می خاست. دیگر حتی ذره ای نای جلوی رفتن نداشت. بوی پسرش را حس می کرد که گام به گام به او نزدیکش میشد. به یاد داشت زمانی را که دلبندش بر زمین می افتاد و اون عنان از کف داده و او را در بر می گرفت و می گفت: جان مادر، من اینجایم. حال باز مادر در اینجا بود ؛ در هنگامه ای که فرزندش احاطه شده و باران مشت و لگد و ناساز و قهقهه بود که بر سر دلبندش فرود می آمد. اما رسید آنی که فرزند ناله ای کرد. پس تاب و توان از کف داده و بی اختیار به سوی شتافت. جمعیت کفتاران را به کناری زد، دلبندش را در بر گرفت و گفت : پاره تن ، من اینجایم. این تاج خار چیست که بر سرت است؟ این چلیپای محنت و رنج چیست که بر دوش می کشی؟ این کفتارها کیانند که تو را چو نگینی در بر گرفته اند؟
و اما فرزند به مانند دوران کودکی که با دیدن مادر آرامش یافته و چینی بر گونه اش می نشست لبخندی زد و گفت آه مادر. می بینی که چطور همه چیز را نو می کنم؟ می بینی که چطور روشنی می بخشم تمام جهان را؟ و چلیپا را عاشقانه بر دوش کشید ، مادر را که در هلهله جمعیت گم شده بود پشت سر گذاشت و در مسیری که باید سرنوشت را رقم می زد، استوار گام نهاد.


مصائب مسیح اثری از مل گیبسن (2005)
بازآفرینی : امین ظهورتبار

مرثیه ای برای مادرم

نقطه پایانی نیست ...

نقطه پایانی نیست
در تلاطم لحظه ها
و گرداب درد و رنج
آرام آرام حس می کنی
از دست رفتن آرزوها را
و بر این هنگامه چشم می بندی
که سرنوشت این چنین می خواست
و بعد از آن روزها و شب ها
همه تکراری است و
غرق در اجبار بودن
و این پایان است، آخر خط ...
اما نه
نقطه پایانی نیست
دوباره چشم می گشایی
و درون را پر می کنی از حس بودن
موسیقی دلنشین لحظه ها
زمزمه همیشگی شادی و درد و رنج
و دوباره پر می کشی در آسمان خیال
و در دشتی باز
دوباره می گشایی بال پرواز
آری تا نور در چشمانت است
باید گام برداشت
تا همیشه
نقطه پایانی نیست

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور: ریزش و رویش هایا فریادها و نجواها

1) معمولا بهترین وقتو می زارم برای پیشنهادهای سید. فکر نکنم چیزی رو معرفی کرده باشه که از خوب کمتر باشه. حس خوبی داشت اون طبیعت و چمن و سکوت و سایه روشن و اون جمله محوری که : پرنده به آشیان، عنکبوت به تار و انسان به دوستی احتیاج دارد. باید مجال دیگه ای برای دیدن دوباره و دوباره اش. هرچند تا الان من اگه این فیلم با انگل مقایسه کنم انگل رو بیشتر پسندیدم هرچند که به نظرش یک گاو کار بهتری بود . شاید زوال باید تلخی بیشتری داشته باشه و انگل زوال را با تلخی و واقع گرایی بیشتری نشون میداد.
2) امروز می گفت خوشم میاد ازمون دور نمی گیری و باهامون حتی دست میدی و قبل تر یه عزیزی می گفت که همیشه لبخند رو لباته. اولی و دومی رو گفتم چون باید اینطور بود و یه بیماری ساده است عین آنفلوانزا ولی سر سومی فقط تونستم لبخندی بزنم و جلوی خودمو بگیرم که گریه ام نگیره. عجب روزگاریه که اینقدر دست امثال من از خوب بودن کوتاهه که فقط با لبخند حس خوبی رو منتقل کرد بدون اینکه بشه کار بیشتری کرد.
الهی! اگر کار به گفتار است بر سر همه تاجم و اگر به کردار است به پشه و مور محتاجم.
الهی! همه از تو ترسند و عبدالله از خود زیرا که از تو همه نیک آید و از عبدالله بد.
الهی! عمر بر باد کردم و بر تن خود بیداد کردم. گفتی و فرمان نکردم. درماندم و درمان نکردم.
الهی! تو ساز که ازین معلولان ( امین ) شفا نیاید، تو گشای که از این ملولان کاری نگشاید.
الهی! اگر امانت را نه امینم، آن روز که امانت می نهادی می دانستی که چنینم.
3) حس کردم درست میگه مدتها بود این کلیات در ذهنم بود اما می تونستم بگم شاید غرور میشد و شاید دروغ (چون نمیتونستم دقیق خودمو ارزیابی کنم) از زمانی که ایشی گورو با غول مدفون نوبل رو برد این حسرت خود رو در آغوش ترس و احتیاط رها کردن لحظه ای رهام نمی کرد. تا ابد نمیشه حداقل استعدادی داشت و تا زمانی بعید چشم به شکوفایی اش. باید گاه قاطع بود و برای رسیدن به اون تاوانی پرداخت و البته اون رویا با هر چشم اندازی دلپذیره و کی گفته که رویاها فروشی اند حتی اگه بهایی گزاف رو برای اونها پرداخته باشیم.
4) و اما برای رویش باید کاستی ها را پشت سر گذاشت و به تامل نگاهی به آینده داشت. شایدم نیازه کمی از حساسیتم کم کنم، عجول نباشم و براساس این عجول بودنم تصمیم نگیرم که عجله پیروزی را به شکست و صبر شکست را به پیروزی تبدیل می کند.
5) و البته این نجواها تنها قهقهه ای خواهد بود در باد و هچون ترنم اشکی در باران به قول اری در میانه راه این طوفان به گذشته می نگرم. و ما چه هستیم بجز انسان های کوچکی که از شکست هایمان افسانه های بزرگ می سازیم؟

 

دم را غنیمت بشمار

بودن یا نبودن ( پایانی نیست ...)

در تلاطم لحظه ها
و گرداب درد و رنج
آرام آرام حس می کنی
از دست رفتن آرزوها را
و بر این هنگامه چشم می بندی
که سرنوشت این چنین می خواست
و بعد از آن روزها و شب ها
همه تکراری است و
غرق در اجبار بودن
و این پایان است، آخر خط ...
اما نه
نقطه پایانی نیست
دوباره چشم می گشایی
و درون را پر می کنی از حس بودن
موسیقی دلنشین لحظه ها
زمزمه همیشگی شادی و درد و رنج
و دوباره پر می کشی در آسمان خیال
و در دشتی باز
دوباره می گشایی بال پرواز
آری تا نور در چشمانت است
باید گام برداشت
تا همیشه
نقطه پایانی نیست

 

پایانی نیست

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 34: بازگشت به زمین

 

1) دلم تنگ شده بود برای این گوشه خلوت. خودمو فراموش کرده بودم. فراموش کرده بودم اسممو و ذهنمو و خیالاتمو. و انسان بدون فانتزی هاش چیه ؟ هیچی!

2) در وبلاگ دوست محترمی دارم که به غایت پیچیده و جالبه و این نگاهشو می پسندم. خجالت می کشیدم که نمیشد بازخورد ذهنی مو رو در مورد کارهاش انتقال بدم و کار و کار و کار از امین ساخته یه فرد بیمار ! خوب شد که هنوز زنده ام و برگشتم و دلی از عزا درآوردم و این انگیزه ای شد که این کلبه فانتزی رو دوباره احیا کنم.

3) قبلا آموزش زبان هندسی می رفتم و چخ به یاد سالی افتادم که پدربزرگم فوت کرد و میخواستم برم شهرستان. اگه دبیر زبانمون؛ جناب هندسی یا جانی یه جلسه زودتر درسو تموم می کرد و کش نمی داد می رسیدم به سفر ولی نشد دو هفته بعد رفتم و حسرت اینکه موقعی که جمع جمعه منم توی اون محیط باشم توی دلم موند. و اما زندگی همینه و نمیشه همه رو با سلیقه خودت و روشت مچ کرد، باید جنگید و جریان سازی کرد و در نهایت خیلی سخت گرفت چون محیط رو نمیشه تغییر داد باید محفل های کوچک ساخت و ازش بهره برد در عین سختی ها و در مقابل حسرت ها ناامید نشد...

4) یادمه یک دو بار که پرهام باهام حال و احوال کرد بهش گیر دادم که تنبل نباش و برگرد سر رشته ات که نمیدونم الکترونیک بود یا ... تا در کنارش روزی یکی دو ساعت به دغدغه هنریت برسی. به خیال خودم این اندرزم برای زندگی کجدار و مریز خیلی معقوله ولی دیدم رفتار دوستم درست تره. گاهی 0 یا 100 باشیم بهتره. گاهی نابود شیم بهتره تا اینکه به دست خودمون استعداد یا گرایش خودمونو بکشیم و معمولی بمونیم و اینقدر محافظه کار باشیم که نخواهیم حتی در ذهنمون متفاوت باشیم باید قفس ذهن رو باز کرد و روح رو پرواز داد.

5) گاها خیلی در رودربایستی ام و گاها خیلی رک. ماشالله تعادل ندارم که. باید باز برگردم به درونگرایی خودم هرچند همین الان واقعا از دستم ناراضین ولی خب رضایت خودم مهم تره.

6)واقعا 64 ساعت کار مداوم پکرم کرد. به مانند پن معنای زندگی رو از یاد بردم، شدم عین اسمیگل که بوی نان و سبزه و جنگل و رود از یاد رده بود.

7) این مرخصی یه روزه قدری آب رفته رو به جوی برگردوند تا دوباره بشم همون امین همیشگی با همین درجه از سرکشی، فانتزی و البته خیره سر بودن

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 33: شب های مالیخولیایی من

 

1) توی مسیر برگشت که موسیقی گوش میدم هزار خیال و ایده به ذهن مغشوشم می رسه، ولی وقتی به خونه می رسم همش می پره شاید چون این نغمه های کلاسیک ، آواهای حرکت اند نه سکون پل های ساختن اند نه معجونی برای تحمل زندگی

2) شاید من حساس باشم و چون جوجه برام نمادی از معصومیته اینقدر زنده بگور کردن جوجه های یه روزه اینقدر دلمو به درد میاره. پس فطرتا نمیشد ولشون کنید توی دشت و صحرا؟ چیکار داشتید به این موجودات بی گناه؟ می خواهید با این کار چیو ثابت کنید؟ که پست تر از نوع بشر وجود نداره. حداقل بین چند هزار مستضعف تقسیمش می کردید که بزرگش کنند. رقابتی که با نسل لعنتی بشریت که نداشت.

3) آتش کرونا فرو ننشست که باد بدبختی دیگه وزیدن بگیره. شاید انسان خاکی درک کرده که کرونا کاری داره می کنه که خیلی از مردم در خونه هاشون دچار افسردگی و مرگ تدریجی بشن و از این درد خودشونو در معرض زندگی عادی و مرگ قرار بدن. مرگه مرگه چه تدریجی و چه ناگهانی

4) نفس٬ کز گرمگاه سینه می آید برون٬ ابری شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

5) نمی دونم چرا اینقدر کلافه ام ؟ از برخورد انسانهای که حداقل شعور رو ندارن، کسانی که رودربایستی رو حمل بر چیز دیگه ای می کنند. شاید هم از خستگی زیاده و تنها راه غلبه بر این خستگی خوابه و فراموشی...

6) و پنداری که ما با خواب به درد های قلب و هزاران آسیب طبیعی که نصیب تن آدمی ست پایان می دهیم

 

خواب

یه روزی عاشقونه بر می گردیم

 

یه روزی عاشقونه بر می گردیم

تنهایی

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 32: شب از آن ماست

 

1) گریه هم نعمتیه. انگار از معدود دریچه ها رو به ملکوته. شاید یکی از زیباترین حس های دنیا حس گریستن باشه. بخصوص وقتی یاد عزیزانت میفتی که توی این یه سال چطور خزان روزگار به باغشون حمله کرد و تک تک این گلها رو درو کرد. هنوزش باورش سخته. نمی خوام باور کنم تا زمانی که خودم دوباره اون عزیزانو ببینم و این دلتنگی از میان بره. 

2) اما اگر چه در جاده  بی کسی قدم بگذاری، یقین بدان ناهید در آسمان گام هایت رو روشنی می بخشد. از پایان نترس و از مسیر لذت ببر!

3) اما چه چیز زیباتر از خلق کردنه. شاید هیچی. در این برزخ درون چه رویاها که می آیند! چه آتش ها! چه رویاها!

4) مراقبه یعنی اینکه مراقب زبون و ذهنت باشی . به مانند کودکی باید روز به روز یاد بگیرم . هرچند از موفقیت خوشم نمیاد از انسانیت و سادگی خوشم میاد. تحول از درون رو دوس دارم نه مثل گرگ در گله گوسفند و بره بودن.  این تفکری قدیمی و انتزاعیه ولی وجود داره و بهش مععتقدم. 

5) از سایه خوشم اومد بالاخص اون دایره تای -چی. اون لباس های ابر و بادی. اون هوای ابری، اون اقلیم مرطوب و همیشه بارانی. قالبی جالب از شعری بود که درست سروده نشد. شعری که شاید شاعرش، کارگردانش غرق در اون نشد. گاه اینقدر غرق قالب میشی که می بینی حیفه کلمات ازت دزدیده بشه یا از انگشتان پایین بیفتن! نه انگار رویاها فروشی نیستند!

6) هیچ وقت از واقعیت خوشم نمیومده ولی انگار در واقعیت بد نیستم. صدیق حسابی شرمنده ام کرد. شاید بریفینگی که از من انجام داد روحیه خوبی بهم داد و منو پر انرژی کرد. اینکه گاها یکی انسان میتونه در چند مسیر باشه و لزوما تقابلی بین اونها نیست. 

7) پرنیان بنهادی و بار کتان برداشتی. گاهی بغض حسابی گلو و حسرت حسابی دلو می گیره. سخته انتخاب و تبعات بعد از اون. گاهی همه چیز موفقیت و شادی نیست. اون حساسیت و استرس زیباتره. بعضی غم ها آدمو از درون می پوکونه ولی بازم زیباست چون غم بدی نیست. پرنیان نهادن دلتنگی داره که فقط مرگ یا فراموشی اونو از میان می بره.

8) عادت کردم به پیاده روی. از بنیاد تا دانیال و زنگ زدن به عزیزان که چیزیم و زنده ام. وقتی بقول سید در حال افقی شد بودم (خخخ) که چیزی نگفتم الان که حسابی سرحالم شاید از خوش بینی گاها احمقانه ام باشه یا اون دور اندیشی  که می دونی پشت این پرده هیچی نیست پس نباید نگرانش بود. چه زندگی چه مرگ زیباست و نباید ازش ترسید. اما این اندیشه ها رو حساسیت صدیق و این وسواس من که سعی میکنم ترازو باشم به فراموشی می سپاره. یک روز دیگه گذشت ما انسانیم و هنوز زنده با همون ویژگی های همیشگی. کابوس ها پشت سر گذاشته شدن و شب مال ماست!

اندراحوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 31: خزان کرونا

 

1) می تونم به یاد بیارم دوران قبل کرونا، جوکر و پارازیت، ترور سردار و بحث موشک باران و سقوط هواپیما. تلمبار شدن اتفاقات  باعث میشه حس هزار ساله بودن به انسان دست  بده. در کرونا واقعا انگار زندگی به دوران قبل و بعد از بروز کرونا تقسیم شد.

2) رک بگم بون هیچ دسته بندی کرونا و پاییزانی که راه انداخته نماد روزمرگی، بی برنامگی، مسئولیت ناپذیری و نداشتن قدرت آینده نگری در ما بود. وقتی میگم ما اشاره به عده خاصیه که ردای مسئولیت برای اونها زیادی بزرگ بوده و هست.

3) میشه گفت فشار اون 5 روز اول خرد کننده بود. دور از وطنش در دل غربت، در دل کانون اصلی بیماری، در میان مردمی که اصلا به هم رحم نمی کنند و گرفتار هزار دستگی شدن. داشتم تحلیل می رفتم چه از نظر روحی و چه بعدی جسمی اش که سیستم ایمنی باشه. بیماری نمیشد گفت ولی دچار پژمردگی شده بودم و به زور همکاران مجبور به استراحت توی خونه شدم اونم چه استراحتی پنج و نیم از آقا مجتبی خداحافظی کردم  ولی تا نه پیش آقا شهرام بودم . دور از جون شهرام کوری عصاکش کوران دگر شد. اینقدر نگران آقا شهرام بودم که خودمو فراموش کردم. شاید حساسیت  آقا شهرام بود که باعث شد بیمارستان بره ولی در مورد من فرق داشت.

4) واقعا نمیخواستم الان که باید باشم عرصه رو خالی کنم که بقیه تنها باشم. از مرگ هیچ وقت نترسیده و نمی ترسم. شاید فقط دلتنگ مادر و پدرم بودم که بار آخری سیر نشد ببینمشون. 

5) ولی عجب خوابی بود بعد کلی بی حالی و کسالت. واقعا سرحال شد و تماس دوستان و همکاران بهترم کرد. خیلی ها تعجب کردن وقتی فرداش سر کار گرفتن. اظهار لطف بعضی عزیزان شرمنده ام کرد و شوخی بعضی همکاران که می گفتن خیال کردیم کورونایی شدی و....  اون موج استرس و ترس و تلاش و انرژی زیادی که باید برای مهارش می زاشتی کشنده بود ولی گذشت.

خزان کرونا

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور30: قدم زدن در رویا

1) انگار هزار سال زندگی کردم و یادآوری گذشته کمی برام عجبه. دورانی بود، ژول ورن، کمی بعدتر هدایت، کمی بعد هوگو و امیل زولا. زولا و هوگو دو غول از دو سبک مجزا.

2) سالها نقد نوشتم و و خودم هم نقدهای فراوونی خوندم از جواد طوسی، کامیار محسنین، بیژن اشتری. نقد، ترجمه، ویرایش و مشاوره هایی که می دادم هرکدوم سرکی بود به دنیای عظیم ادبیات و هنر ولی کم کم به این حس رسیدم که چیزی که در ذهن ماست درصد جزئی از اون به نوشتارهای قوی و الهام بخش و البته پیچیده تبدیل میشن تا

3) تا اینکه در یک گروه نقد کتاب بودیم و یکی از دوستان قدیمی و عزیز منو به این گروه دعوت کرد. در بین اعضا یک کارگردان برگزیده جشنواره فجر که موسیقی دانی خوش ذوق هم بود و زمینه آشنایی ما فراهم آمد. ایشان شبی پیامی داد به این مضمون که شما کسی هستی که میتونی اثرمو نقد کنی و چم و خمشو بهم بگی. اثر هم اثری پیچیده با زبان دوم شخص بود و همه جریانات از دریچه بان شخصی خطاب به خود قهرمان داستان روایت میشد. قبلا مشابهشو دیده بودم در گاوخونی جعفر مدرسی صادقی. این اندیشه با شیرین زبانی های اردشیر گرامی که اینقدر یه اثر رو بالا و پایین میکرد که شاید خود مولف هم بهش فکر نکرده بود باعث شد بعد از سالها سعی کنم که تفکرمو که باهاش مطالعه میکنم رو تبدیل به فرمی مولف کنم.

4) سالها تحمل بیانی ساده و گاها سطحی که حدی متوسط داشت. گاه داستانی رو که ستایش می کردیم یا فیلمی یا حتی نغمه ای فرمی متوسط داشت و قالب و یا محتوای خوب باعث میشد لب به ستایش بگشاییم نه تحت تاثیر گرفتن و فرم اجرایی بدیع. کم کم بعد از سالها کارهای هنری کمتری بود که منو جذب کنه اینقدر که خودم به دنبال روایتی از ذهنیت/ کابوس های خودم در قالب نوشته هایی بودم. نوشته هایی که واقعا سبک کننده بود. نوشته هایی که هرکدوم تم موسیقیایی داشت، پس زمینه خلق داشت و چیزی منبع الهامش بود.

5) اما می ترسیدم. می ترسیدم کسی که سالها خودش نقد و تحلیل کرده در نوشتار چنگی به دل نزنه و این محافظه کاری سالها قلم رو از دستم گرفت ولی دیگه اهمیتی برام نداره قرار نیست داستایوفسکی یا ارول بشم. میخوام تو جهان خودم غوطه ور بشم درست مثل زمانی که پارسیفال یا ایون استار گوش میدم. لمس اون لحظات و اگه شد پیاده کردنشون.

6) زولا یه نویسنده رمانتیک بود ولی وقتی سبکشو ناکارامد دید به کوک رویاهاش نی نون نامه ای نوشت و قول داد که روزی به رمانتیسم برگرد و بعد در وادی ناتورالیسم با قدرت تاخت. شاید این زبان نوشتاریم تلخ و گاها پیچیده باشه ولی شاید نیازی باشه در پاسخ به هنر ساده و نه چندان جالب امروز. باید دید که این مسیر ادامه پیدا میکنه یا نه....

 

قدم زدن در رویا

سور ستارگان: مقدمه ای برای قسمت ششم

 

سقف آسمان شیشه ای است

 

گویی بر روی آبگینه گام بر می دارم

 

از فراز ابرها

 

در سور ستارگان

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 29: نغمه های یک روز زمستانی

 

1) یعنی جالبه آدمیزادی مثل امین اینقدر بی خیال باشه و سرشو بکنه زیر برف که بهش شنیدن سمفونی چهلم موزارت یا موسیقی سپاهیان روهان که نزدیک میناس تیریث هستند رو پیشنهاد بدن. البته از جهاتی هم بامزه است. بامزه است که اینقدر خودتو پشت نقاب پنهان کنی که کسی با افکارت آشنا نباشه. البته اینو نتیجه اشتباه خوم در سالها 90 تا 95 میدونن. در کاشتن بذرهایی که معلوم شد بعدها که آبیاری شوره زاره!

2) خب بهتر شد. هوا هوا خوبی شد. فضا فضای گرم تری شد. چرا چون کامیابی و کامکاری سهم اونیه که هیچ وقت به دنبالش نیست. به خیال باش تا کامروا شوی هچون جناب دود/ بیگ لبوسفکی در فیلم بیگ لبوفسکی یا جناب امین خان.خخخ

3) امروز جمعه است و باز تا گرفتار رخوت روزهای تعطیل نشدم صلوات.خخخ. روح عباس کیارستمی شاد. یه تزی داشت که انسان در مواقع محدودیت خلاقیتش شکوفا میشه. انگار من فقط سرکار ذهن دنبال علایقمه یا موقع پیاده روی برگشت. اینقدر غرق رویا میشم که یادم میره رویاسازی رو.

4) و ذهن عظیم ترین کارخانه رویاسازیه و چشم بهترین دوربین . خیلی بهتر از دوربین های عظیم پاناویژن و کیفیت فول اچ دی پخش. تو این قفسه خاکستری میشه عظیم ترین جهان ها رو خلق کرد و گسترد. بازم می رسم به سوال محمدرضا که تخیل گسترده تره و یا کهکشان. آری تخیل. آه ای تخیل دوس داشتنی.

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 28: حدیث خستگی و دلمردگی

1) گاهی گوهرت بیشتر از قالب حقیرانه این دنیاست. مجبوری تحمل کنی تا مستقل شی تا شاید زمینه اش فراهم شه تا به علایق هم اگه شد بپردازی. این تفاوت  و برخلاف جهت رود شنا کردن تا زمانی میتونه تحمل بشه و بعد از اون می تونه به فروپاشی روحی روانی یا تباهی کامل بیانجامه شایدم سکوت و انحلال در رویه سطحی موجود.

2) هندفری یکی از نعمات بهشتیه که بر انسان ارزانی شده. میتونی صبح از بتهوون و واگنر گوش بدی تا یوگنی گرینکو و قطعه دلکشش که بهش حدیث خستگی و دلمردگی میگم یا جواد معروفی و و و . موسیقی نوشیدنی گواراییه که میتونه . حتی یادم رفت کلاه بپوشم تو مسیر برگشت و مثل همیشه مسیر بنیاد تا دانیال چسبید.

3) ولی روزگار از جهتی هم دلچسبه وقتی بدونی پشت این استرس ها و دلتنگی ها و سختی ها هیچی نیست و باید کمی بیخیال تر باشی و لول رو پایین بیاری.

4) روزگار بالا و پایین زیاد داره ولی وقتی دل اگیز میشه که خودت اونو شکل بدی. خودت تاریخ ساز بشی. نه تاریخ جهان بلکه تاریخ شخصی خود و پیش بری و بتازی!

5) این آخر هفته رو از دست نمیدم. بقول پنجه پلنگ در فیلم آپوکالیپتو من پنجه پلنگم. اینجا جنگل منه و من نمی ترسم! ( این جمله ای که استرستو ازم دور میکنه و دعوتیه به دنیای بی پایان تخیل. چه خلق فانتزی و چه تماشای فانتزی)

فانتزی

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 27

1) جنگل های مورمور واگنر جادویی بی نظیر داره. جادویی پر کشش به مانند گیرایی عظیم چشم سائورون و نور-آتشی که مخلوقات رو به سمت خود می کشید. اما این بار آرام و در سکوت این رویه طی میشه. چشمتو که می بندی، در پس ذهنت دنیایی از ستارگان جولان میدن و این دم دمای سحر رو می تونی با خیال راحت در سور ستارگان غرق بشی! حیف که این شعر نا سروده رو روزی پایانی است. پایانی در قالب نوشته شدن به صورت قطعه ای، نوشته ای، داستانی با چند نفر خواننده و نیم دوجین تحسین کننده و فراموشی. اما خیال را پایانی نیست و این سور را نیاز به تماشاچی و تحسین کننده ای نیست. باید فراموش کرد و در این وادی چمید!

2) اگه هیچ وقت استاد نبودم هیچ وقتم شاگرد هم  نبودم. سخته در مسیری هم شاگرد باشی هم استاد. هم در غلیان باشی و هم تسکین دهنده. شاید مسیری که میرم کج راهه باشه ولی مسیر خودمه. این جنگل منه. من پنجه پلنگم و  نمی ترسم!

3) سندرم آخر هفته کلافه ام کرده. فرصت هارو دارم یکی یکی از دست میدم. در طول هفته خوبم ولی زمانی که باید اوج بگیرم دقیقا به رخوت و کسلی می گذرونم ولی فرجام والدر فری میتونه کاتالیزور خوبی باشه برای پایان این روند طولانی!

4) گاهی مسیر این چیزی نیست که پیش بینی اش بشه کرد و  گاها پوست اندازی بهتر از  شتاب زیاده.

5)خب این سیو وبلاگ نجاتم داد تا از اول نشینم بنویسم.

6) پس من مردیم که چراغ به دست به سوی والهالا می تازم!

فانتزی

 

نادان دوست!

1) نمی دونم چه شخصی تا الان ادعا کرده که علوم نوین بخصوص علوم پزشکی مصون از اشتباه و خطا است. تا الان همچین اظهار نظری ندیدم. ماهیت علم بشر مبتنی بر آزمون و خطا و به روز شدن همیشگیه. البته ورای خطاهای همیشگی نقاط قوت زیادی هم وجود داره که باعث افزایش سطح سلامتی شده بخصوص در وادی بهداشت. وادی که  خیلی از افراد با کمترین درآمد در اون کار می کنن و روشنی می بخشن. به تازگی انگار افرادی این وادی رو جای خوبی برای کسب درآمد و ترکتازی دیدن و با استفاده از جهل و همچنین سایت های مجازی به کسب درآمد می پردازن. باید خطاب به افرادی مثل تبریزیان گفت: فلانی این پولها خوردن نداره بخصوص پولی  که از  راه آتش زدن تبلیغاتی اصول طب داخلی هاریسون و یا زیر سوال بردن واکسیناسیون و ایمن سازی و روش های مصرف ایمن بیاد. سالها افرادی زحمت می کشن و این زحمت در قالب اختراعی و یا درس نامه ثبت میشه. شرط انصاف نیست با هیاهو و بی سوادی محض این موارد زیر سوال بره. نمونه هاشو زیاد داشتم مثل افرادی که به راحتی تب مالت گرفتن اونهم بخاطر اینکه اصرار زیادی بر خام خواری شیر محلی میشد و.... اگه در مورد بیماری های اساسی تر و یا بیماری در افراد حساس تر این امر رخ بده باید چیکار کرد؟ این مثال مشتی بود از خروار اوضاع داغون ما و اینکه تریبون دست افرادیه که کوچکترین منطق و دانشی نیستند و ذره ای دلسوزی نسبت به ایران زمین و مردمانش ندارن.

2) برف و باران چه زیباست. اون منظره زیبای کوه های پشت سراب کرمانشاه که آکنده از کوه بود. برای گذر عمر چه نعمت هایی رو دستی دستی حراج کردیم. چه مناظری و چه رویاهایی.

3) دیدن 2 هزار باره مختارنامه و لاست جالب بود هرچند خیلی سریال ها بر مدار آب بستن بر محتوا و یا پیچوندن حرف های زده شده است. ویچر یا همون ساحر هم چنگی به دل نزد ولی مندولورین انصافا جالب بود و سریالی مختص دوستداران دنیای جنگ ستارگان ( جنگ های ستاره ای ) بود. از دیدن بیبی یودا و دین جارین لذت وافری بردم. لذتی از دقت به جزئیات که حتی در شکلی ساده و کمتر پیچیده هم جذابه.

4) ریتم روزمرگی زیاد شده و این نغمه های تنهایی زیادی طول کشیده. باید تمومش کنم و بچسبم به بانوی آبی! پس پیش به سوی قسمت ششم!

برف

 

اندر احوالات شاه بی تاج و تاج نومه نور 25

 

1) خودمونیم. یه مدت شاه بی تاج و تخت انگمار شده بودیما

2) ایسائو تاکاهاتا هم مدتیه به رحمت ایزدی رفته. باشد که کالبد جاودانش در آتش ترق تروق کند ( ژاپنی ها ترق تروق کردن آتشی که کالبد متوفی را در بر می گیرد را نشانه سعادتمندی متوفی پس از مرگ می دانند). تاکاهاتا سریال های نوستالژیکی نظیر هایدی و آن شرلی با موهای قرمز رو ساخت و  صد البه شاهکار تلخ، بی نظیر و ستودنی ضدجنگش یعنی مدفن کرم های شب تاب. 

3) هرچقدر فصل هشتم بازی تاج و تخت کابوس وار بود، فصل اول ماندالوریان (مندولورین) شاهکار بود بخصوص برای کسانی که از قدیم از دیدن دنیای جنگ های ستاره ای ( جنگ ستارگان ) لذت می بردند. ترکیب مندولورین یعنی اوبراین مارتلی که در قامت یک شکارچی فرو رفته، جینا کارانو، یودای کوچک و معصومیت خاصش و همچنین رقیب و مربی راکی که اینجا در رئیس یک انجمن تبهکاری فرو رفته و انبوه ارجاعات به دنیای جنگ های ستاره ای لذت بخشه. البته این کار موسیقی دلچسبی هم داره که باید در آینده از خالقش شنید!

4) ما در حسرت خاطره هایی هستیم که از آن ما نیست!

دلتنگ کسانی که ذره ای که ما را به خاطر ندارند!

اسیر استرس هایی که وجود خارجی ندارند!

و مفاهیمی که جز ساخته ذهن ما نیست و نمی توان  آنها را توصیف کرد!

5) دلتنگ برن استارکم و بلایی که سرش اومد و البته با سکوت منفعت طلبانه مارتین این کاراکتر به قهقهرا رفت. شاید روزی بعد از آریا به سراغ برن هم رفتم و زوال شمال رو با برن به تصویر بکشم.

 

baby yoda

بیداری

 

اما روزی باید بیدار شد

مثل یک شناگر از آب غفلت سر برون آورد

و دریای زندگی شجاعانه رو طی طریق کرد

باید اهداف و علایق دوباره تعریف بشن

باید دید به چه چیزی علاقه داری و براش بجنگی

جنگی که لذت بخش ترین جنگ های دنیاست

چون در اون خونی ریخته نمیشه

در اون به کسی آسیبی نمی رسه

تنها اون لحظات  و خاطرات ثبت میشن

با هاله ای شادی 

بیداری

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 23 : هفت شنبه

 

مردمان کرمانشاه یه روز خاص در هفته دارن به نام هفت شنبه ( هفت شمه).

روزی که در اون به کارهای عقب مونده  یا لذت های عمیق زندگی می رسند

زندگی رو نظم داده و برنامه ریزی می کنند

و خستگی و کسالت را از خودشون دور می کنند

روزی که همیشه امید داریم فردا باشه

روزی که شاید هیچ وقت نرسه و تجربه اش نکنیم

مثل سایه که هرکاری کنیم یه قدم از اون عقب تریم

به همین روال زندگی دنیا مثل دنبال کردن یه سایه و رویاست که هیچ وقت بهش نمی رسیم

پنداری خاصیت رویا، شاید خاصیت خواب همینه

غرق در اوهام شدن و نرسیدن

شاید نیاز باشه روزی چشم باز کنیم تا بدونیم

همه چیزایی که به چشم دیدیم تنها خواب و سایه گذرایی بوده

 و زندگی تازه از لحظه حال شروع می شود

اون لحظه با هر کمیت و کیفیتی باشه ابدیت نام داره

جایی که رویاها زنده میشن و جبر  و زنجیر واقعیت رنگ می بازه