اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 44: سرود شادی و لذت دیوانگی
1) گاهی در مقابل یه رفتار اشتباه سکوت یا مدارا می کنی و طرف مقابل ، همین انفعال رو تکیه گاهی میکنه برای اون تکرار رفتار و در مقابل این تکرار گاهی باید مقتدر و حاضر جواب بود. اما شوخی روزگار اینکه اگر قبلا ماهانه یا هفته ای همچنین رخدادهایی به وقوع می پیوست در زندگی امروزی ما در عصر بحرانها، بروز این رفتارها روزانه شده. همین مورد، آدمو از ماهیتی متکی بر اندیشه و آرامش و تفکر به طرف ذهنیتی واکنشی و فاقد تفکر و حتی انصاف می بره. تلخ تر اینکه هدف نهایی از تعالی و حقیقت طلبی به تامین منفعت شخصی یا دفاع از موضع شخصی که شاید قابل قبول هم نباشه، می کشونه و شاید دلیلش از نظر من تغییر اجبارهای محیطی به اجبارهای اجتماعی و هنجارها و باید و نبایدها باشه. اگر در گذشته انسان با گرسنگی و درندگان و بیماری می جنگید امروزه هزاران خرده فرهنگ یا ضد فرهنگ مخرب نقش تهدید دارن و جالب تر اینکه اون فرد یه پایه حقیقتی برای حرکت نداشته باشه که در دنیای امروزی می تونیم بگیم دوران قطعی گرایی و ایمان بدون شک گذشته. نتیجه اینکه با فردی پر از شک و تردید روبرویییم که باید با کلی تهدید هم بجنگه در حالی که هنوز چشم انداز روشنی در خط پایان نمی بینه.
2) سالها تزم این بود که آنچه مرا نکشد قویترم می سازد و عمیق بودن رو در تحمل، مدارا ، بردباری و سازگار بودن می دونم ولی در زمانه ای که عصیان، نفرت ، خشم، خودخواهی به هر دلیلی یا بی دلیل زیاد شده این شمایل بوداگونه واقعا جواب نمیده. نمیگم به طرف تنها تامین منافع شخصی برم ولی یه مقدار تحرک و تکاپو و حتی احترام به نفس بیشتری نیازه تا در غوغای غوغاییان غرق نشد. به جای تقابل، من حرکت و مسیر مبتنی بر شادی و لذت عمیق رو ترجیح میدم و چه حیف که دیر به این نتیجه رسیدم که کار با رغبت شاید تمرکز و پیامدی ده برابری نسبت به کار دیگه باشه که فقط بخاطر جبر یا شرایط زندگی مجبور به انجام اون هستیم. از این نظر شاید سال 1402، سال متمایزی در مورد کار، روش زدگی و لذت های فردی باشه.
3) نیم سال دوم نوشتن مقاله و روایت به محاق میره و این عدم تعادل بین دو شش ماه ذهنمو بهم می ریزه. ایده های نوشتاری عین نجوا هستن و روایتشون کارکردی شبیه لالایی داره برام ولی کم کم با عدم روایتشون تبدیل به کابوس و دینی میشن که پرداخت نکردم به خودم. چون ذهنمم یه جورایی درگیر خیلی موارد شده، از دیده نشدن یا نداشتن جامعه یا گروه هدف یا میل به درونگرایی و عدم اجبار برای حضور و تحمل اجتماع که در بالاتر هم گفتم.
4) ماجرای اسباب کشی نشون داد در خیلی موارد هنوز خامم و خام بودن در مواردی طبیعیه حتی تا دم گور و بجای ذکر سیر تاریخی و بقولی توجیه شاید بهتر بشه آروم آروم کمتر واکنش نشون بدم حتی تایید و تمجید.سکوت گاهی بهترین حلال و درمانه همچنانکه زمان.
5) شفاف بودن گاها خیلی مفیده. گاهی پیچیدگی و ایجاد پیچیدگی های کاذب در زندگی کاری میکنه که به جای راه با هزارتو مواجه باشیم. باید از شفافیت و رک بودن حتی اگه به زیان من باشه استقبال کنم و همین امر رو ادامه بدم. تا در آینده چه شود.

به این بلوغ برسیم که نباید دیده شویم