دانه های ریزبرف

روبرویش مجسمه ای باشکوه قرار داشت که بر روی زانویش نشسته بود. زانوی چپ این مجسمه روی خاک و زانوی دیگر محکم و استوار بود. دستان مجسمه رو به آسمان باز شده بود و بالا و جلوی دستان ستاره هایی سپید قرار داشت که با رشته های نامرئی به هم متصل بودند. غرق تماشای این مجسمه شده بود، چنان که درد دست راست را که ساعتی پیش امانش را بریده بود فراموش کرده بود. با حس اینکه سفرش حداقل برای امشب به پایان رسیده نگاهی به دستش کرد که شاید ساعتی پیش آکنده از نیشتر بود اما اثری از خون ندید فقط زخمی کهنه دید که گویی یادگار سالها پیش بود. نفسی کشید و دریافت که چقدر خسته و بی حال است. رو به آسمان نگاهی کرد، صورتش را دانه های ریز برف در بر گرفت، نفس سردش را با هوای مطبوع ترکیب کرد و به بالا فرستاد. نمی دانست چه چیزی در درونش باقی مانده؟ چه حسی و چه نیروی محرکه ای. برای اولین در زندگی دریافته بود که به جایی تعلق نداشت . در سرزمینی بود که تعلقی به آن نداشت، همچون خانه اش که حال حتی فرسنگ ها دورتر از رویاهایش بود و تنها چاره این بود که دل در گروی پیشامدها می سپرد.

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 46: خاطره روز برفی

1) آسمون سرخ و پوشیده از ابر و بارش برفی که مثل پره ذهنو بر می گردونه به دوران کودکی؛ اون آسمون مهربون که تا دم عید مارو مهمون برف می کرد و روزای برفی که با دیدن زمین سپید پوش شروع می گذشت و منتظر رادیو می شدی که بهت خبر تعطیلی مدارس ابتدایی رو بهت بده. اونوقت می شدی خوشحال ترین فرد روی زمین، اینقدر با پای لخت بری روی برف یا هوس فوتبال روی اون برف یا برف بازی با خواهر برادرات به سرت بزنه. اینقدر در اون سرما می خندیدی و بازی می کردی که بجز دستات کل هیکلت و کاله و دستکش چکمه ات یخ بزنه و مجبور می شدی بیای داخل خونه نزدیک علاه الدین و با کمک گرمای اون و چای آتشین مامان یخ وجودت باز شه. انگار زمان در اختیارت پایانی نداشت، اینقدر که بشینی و کلی پرتقال پوست برای سیاه کردن دیواره علاه الدین و چراغ خونه و صدای مادرت در بیاد که امین! اینقدر که میخوری پوست بکن و اون چراغو سیاه نکن. امممم می دیدی که از اینم سیر شدی و وقتشه که بشینی پای برنامه کودکی که توش حرفای خانم رضایی مهربون رو با دقت گوش می دادی تا برات کارتون های قشنگ و مورد علاقتو بزاره که تمومی نداشتن. آخرشم دست می کشیدی به مژه های و آروم ازشون می کندی تا ببینی امروز مهمون های همیشگی هات یعنی پسرخاله هات میان پیشت یا باید زحمت رفتن از میان تونل وحشتناک برفی کوچه تا بالای کوچه بغلی رو بکشی. هنوز خیلی وقت بود که از بازی های پر از دعوای با پسرخاله ها خسته بشی یا نگران باشی برای درس و تکلیف فردا چون زمان تا ابدیت ادامه داشت و شور و شوق کودکی بود که پایانی نداشت.

2) راپسودی اصفهان یکی از قطعات زیبای زنده یاد استاد جواد معروفی بود که در موسیقی کلاسیک خلق و به مخاطبان عرضه شد. روش پرداخت هنری استاد جواد معروفی ترکیبی از هارمونی و نظم موسیقی کلاسیک و احساس سرشار موسیقی ایرانی بود. نتیجه، کارهایی دلکش و شنیدنی چون خوابهای طلایی، ژیلا، کوکو و راپسودی اصفهان و ... بود. راپسودی از اصطلاحات رایج در موسیقی کلاسیک و در معنی لفظی به معنای حماسه و در کاربرد به قطعه ای موسیقی گفته می شود که سرشار از احساس و خیال باشد. قطعات شاهکار جواد معروفی نماد خوبی از یک راپسودی در حالت ایده آل آن است. از رهروان راه جواد معروفی استاد شهرداد روحانی است؛ یکی از غولان موسیقی کلاسیک در ایران که اجرای کم نقصی از این قطعه در ترکیب با قطعه شورانگیز ساقی نامه به بینندگان عرضه کرده است. اجرای شهرداد روحانی با کمک ارکستر سمفونیک ونکوور کانادا انجام شده است. کارهای ارائه شده توسط شهرداد روحانی و انوشیروان روحانی (و دیگر برادران خانواده هنرمند روحانی) هم از نظر موسیقیایی بسیار شیوا و دلپذیراند و هم ساختار قدرتمند و کم نقصی دارند.

راپسودی اصفهان اجرا شده توسط شهرداد روحانی

قطعه ساقی نامه که البته در این قطعه بدون کلام آورده شده است، دارای شعری از رضی الدین آرتیمانی ( آرتیمان روستایی در نزدیکی شهر تویسرکان همدان) است که در ادامه تقدیم می گردد:

الهی به مستان میخانه‌ات
به عقل آفرینان دیوانه‌ات
به دردی کش لجهٔ کبریا
که آمد به شأنش فرود انّما
به درّی که عرش است او را صدف
به ساقی کوثر، به شاه نجف
به نور دل صبح خیزان عشق
ز شادی به انده گریزان عشق
به رندان سر مست آگاه دل
که هرگز نرفتند جز راه دل
به انده‌پرستان بی پا و سر
به شادی فروشان بی شور و شر
به مستان افتاده در پای خم
به مخمور با مرگ با اشتلم
که خاکم گل از آب انگور کن
سرا پای من آتش طور کن
که از کثرت خلق تنگ آمدم
به هر جا شدم سر به سنگ آمدم
بیا ساقیا می بگردش در آر
که دلگیرم از گردش روزگار

هنر ذوق گسترده و دنیایی از رنگ و خیال در شهرزاد کورساکف

هزار شب گذشته
من هزار قصه گفتم
ای شهریار من
این قصه آخر است...

پ.ن: موسیقی کلاسیک روسی در حالت ایده آل جنس و روح ایرانی داره
مثل دنیای پر از نقش و نگار فرش و قالی
رایحه مست کننده عود و مشک و عنبر
نگاه پر از مهربانی و صفای مادر بزرگ
و دلپذیری بی پایان خانه های قدیمی ایرانی
موسیقی: سوئیت سمفونیک شهرزاد اثر نیکلا ریمسکی کورساکف

https://biaupload.com/do.php?filename=org-e4aee93c55ee1.mp3

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 45: بیداری

1) لحظه سختی بود .لحظه ای که دوباره کرونا گرفته بودی و در تنهایی مرگ رو به چشم می دیدی اونهم در اسفندماه که زمین زندگی دوباره ای رو تجربه می کرد اما تو در بی کسی و سکوت داشتی آماده رفتن می شدی. اسفند 1402 با فروردین 1399 یه تفاوت اساسی داشت و اونهم مرگ هاله ای از خوش باوری بود که به دور فرد تنیده شده بود. قبلا خیال می کردی نبود یک فرد یا یک انسان می تونه دنیایی رو مشوش کنه ولی این واقعیت رو درک کردی که دنیای ما دنیای بی تفاوتیه و هیچ فردی نبود تاثیر چندان مهمی رو کلیت دنیا یا یه شهر یا یه گروه از آدم ها یا حتی یه خانواده نداره. زودتر از اونکه فکر کنیم فراموش میشیم اونهم قبل از رفتنمون. آدمی که این حقیقت دلتنگ کننده رو بدونه دیگه اون آدم قبلی نیست.

2) و اما دی ماه، ماه خالی شدن بدن از انرژی و انگیزه است. نمیدونم دلیلش فعالیت زیاد در سه ماهه پاییزیه یا سرمای بیدادگر دی ماه؟ هوای سرد الان شده مثل آهنگ خواب بارون قمیشی. اسم این آهنگ جادویی بود ولی خودش! الان هم هوا سرده و زمین مرده و طبیعت بیجان ولی اثری از بارون و برف نیست. این شرایط مثل خوردن یه غذای بی نمک می مونه. سیر میشی ولی لذت نمی بری از خوردن. بارون و برف هم همین حالت نمک رو داره مخصوص پیاده روی زیر بارون یا نگاه کردن به آسمون سپید یا سرخ موقع باریدن برف. نمیدونم شایدم این تاثیر سندرم دی ماه باشه که اسیرشم. یه جورایی وقتی قضاوتم نسبت به خودم بی رحمانه تر از قضاوت بقیه است یا انتظار رخ دادن یه حادثه مهم رو دارم (که شاید فقط من جدی گرفته باشمش) این حالت رخ میده. و بدتر اینکه نمیتونی قدردان لحظات و نتایج خوب ولی جزئی تری باشی که رخ میده. اما در پس هر کسالتی ، شانس تجربه دوباره لذت هست. وقتی که حس می کنی از گذر لحظه ها لذت نمی بری، شرایط رو تغییر بدی تا بازم اون حس برگرده. کاتالیزور رسیدن به نشاط روحی میتونه دیدن طبیعت یا گوش دادن پیانوی انوشیروان روحانی یا محو نقاشی های نوستالژیک علی میری یا بودن در کنار خانواده یا عزیزان رخ بده.