خدا! فقط خدا!

در خواست از خدا عزت است،
اگر برآورده شود نعمت
و اگر برآورده نشود حکمت است.
اما درخواست از بنده خفت است،
اگر برآورده شود، منت است
و اگر برآورده نشود ذلت است.
پ.ن: پسرم قلب تو آزاده
شجاع باش و دنبالش برو

شعری از امیلی برونته

ای خدای درون من، ای نیروی نامنتها
ای حضور مطلق، ای سرچشمۀ حیات
من حیات جاودانه‌ام،
چرا که خود را به چشمۀ لایزال تو پیوسته‌ام.
اگر زمین و جمله آدمیان از میان بروند
و خورشید و جهان‌های بی‌پایان محو و نابود گردند
و تنها تو بر جای باشی
جملۀ موجودات هستی خود را در تو باز می‌یابند.
در حیات جاودانۀ تو جایی برای مرگ نیست
و هیچ ذره‌ای را بیم فنا و هراس نیستی نخواهد بود.
ذات هستی تویی و جان و نفس عالم تویی
و آنچه تو هستی هیچ‌گاه از میان نخواهد رفت.

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 41: تلاش دوباره، پرواز دوباره

1) شانه هایم را به نرمی تکان بده؛ مهربان در دیدگانم نگاه کن و بگو:
آسوده باش و آرام بیارام که تمامی تشویش هایت تنها کابوسی گذرا بوده است.

2) روزگار دل انگیز و افکار پرشورتر بود. در دهه های 30 تا 50 نسلی طلایی در دنیای هنر وجود داشت که شاید نوشته های احمدرضا احمدی که چیزی مابین شعر و دل نوشته بودیا پاورقی های عامه پسند رجب علی اعتمادی در هیاهوی غولانش گم بود. زمان گذشت و حال نه غولی مانده است و نه خالق جملات جادویی موج نو برجا و نه حتی جانشینی برای پاورقی های پرکشش موجود. اما چه شد که به این نقطه رسیدیم؟ شاید چون عطش و شور گذشته نمانده است. اینکه هنر را هدیه ای برای ایجاد پرسش و تفکر بدانیم و نه کالایی برای فروش.

3) خیلی از ماها به واژگانی مانند آزادی، عدالت و عشق اعتقاد داریم که معنی اش در ذهن هرکدام از ماها یکسان نیست. عشق کلمه ای پیچیده و به شدت تفسیر پذیریه. ممکنه از اون به علاقه شدید قلبی یاد کنن یا خواستن دیوانه وار یا فداکاری و دوست داشتن بیش از جان خود. هر تعریف مسیری رو بیان می کنه که به نتیجه متفاوتی ختم میشه. اگر عشق رو نوعی خودخواهی دیوانه وار بدونیم، وصال ممکنه فرد رو تبدیل به پادشاه دنیا کنه و عدم وصال اون رو به موتور نفرت و خشم. خودخواهی بعد وصال لزوما نامش عشق نیست، بلکه در اون عشق ادعا شده تبدیل به قید و بندی میشه که دست و پای عاشق و معشوق رو می بنده و بجای تعهد، محدودیت رو به بار میاره و فردی که مثلا با عشق قرار بود شادش کنیم رو به آسونی تبدیل به فردی افسرده و غمگین می کنیم و بعد می پرسیم چرا؟ به خاطر همین شاید عشق نزدیکی بیشتری با فداکاری داشته باشه، هرچند مترادف و یکسان نیستند. فداکاری یعنی در کنار اینکه یار رو همراهی در مسیر خوشبختی میدونی، خودت رو هم پازلی برای ساختن دنیاش و اونهم به روش یار بدونی و از این نظر عشق یعنی همدلی و تعامل.
4) یکی از دوستان خیلی عزیزم می گفت: برای هر دوستی که از دست میدم می گریم. گاهی حذف میشی، گاهی کنار میزاری و گاها واقعیت و زمان دوستی ها و شادی هارو رو در خودش محو می کنه؛ شایدم حساسیت ها و در این مورد کم رنجور و شکننده نبودم تا اینکه این غم آدمو به طرفی می بره که میل به هیچ رفاقتی نداره چون نگرانه از پایانش که چاره رو در این می بینه خنثی باشه و تنها ناظر تا اینکه رفتن خیلی از دوستانشو ببینه اما وقتی دوستی عین نسیم بهاری پیشت میاد و یاد گذشته رو زنده می کنه می بینی هنوز زندگی چقدر زیباست و واقعیت هنوز اونقدر قوی نیست و اگر چه رفتن یادآور مرگه ولی بازگشت یادآور همه لحظه های طلاییه که تجربه کردیم و باز می گریم؛ این بار از سر شوق

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 40: شب های زغال اخته ای من

شبهای زغال اخته ای من

1) آقای اکبریان یا اکبری رو به یاد میارم زمانی که امتحان زیست 1 داشتیم و در مورد کارکرد هر مورد آزمون توضیح خواسته بود. برای واکوئل نوشتم محل نگهداری آب و مواد مغذی و برای لیزوزوم نوشته بودم تجزیه مواد برای ریبوزوم نوشته بودم نقشی مشابه نیروگاه رو در بدن داره. خیال می کردم نهایتا 17.5 بشم اما 19.75 شدم. به ایشون گفتم چرا نمره ام اینقدر زیاده گفت چون مفهوم و جون مطلب رو درک و خوب بیان کردی. این حرفش خیلی به دلم نشست. ورای عادات روزانه و روتین و گاها بی مفهوم، ما جان جهان رو درک کردیم؟

2) کرونا خیلی چیزهارو در ما تغییر داد. کرونا با روح و جسم ما کاری رو کرد که سرماخوردگی با حس بویایی ما انجام میده. اون مرگ و میر، دوری از هم و ابتلاهای پشت سرهم که توانمون رو کم کرده و در هرکدام از یه یادگار به جا گذاشت (ضعف، سستی، مشکل شنوایی، مشکل ریه و...). اما جهان پسا کرونا، جهان پسارستاخیزی نبود. نوع بشر نشون داد اونچه حتی آدمی رو بکشه در درازمدت منجر به قویترشدنش میشه. اگرچه بعد از کرونا از نظر روحی از هم فروپاشیده و از نظر توان بدنی و تمرکز خیلی افت کردم اما هنوز زنده ام و نفس می کشم برای یک زندگی آبرومند. به قول فیلم آپوکالیپتو: اینجا جنگل منه، من پنجه پلنگم و من نمی ترسم!

3) یه چیزی که در بعضی از افراد ( نه همه) دیدم اینه که ترجیح میدن حرفای چرت و پرت افراد مشهور یا سابقا مشهور رو گوش بدن اونهم بدون هیچ تحلیل یا تعقلی و در مقابل حرفای خوب افرادی که آشنان یا معروف نیستن رو در موردش تامل نکنند. در هنر هم دیدم افراد یا گعده هایی که مثلا کلا با هنری که تخیل رها شده داشته باشه مشکل دارن یا بالعکس افرادی که با کارهای رئالیستی از ریشه مشکل دارن. در آخر مشکل حادی که وجود داره اینکه خیلی ها در جامعه ما خدمات رایگان (ولی با تمرکز و کیفیت بالا) را پس میزنن و حاضرن در مقابل برای دریافت یه خدمت گرون ( و حتی بی کیفیت) انتظار بکشن یا هر خفتی رو تحمل کنن. جواب این مشکل در مدگرایی ماست یعنی ما گاهی اهمیت نمیدیم که ذهن و رفتارمون منطقی و بدون پیش فرض باشه بجاش تلاش می کنیم دنبال مد و الگوی ارائه شده جامعه بریم تا باهاش پز بدیم، یه بار با عرفان کشک و نمودش کیمیاگر که نمیشه واقعا بهش کتاب یا رمان گفت یا تقریبا چرند و پرندهایی مثل ملت عشق یا حرف های بیشتر مخرب تا سازنده فرهنگ هولاکویی یا فلان فرد مشهور دیگه ....

4) مدتیه از آشفتگی و نگرانی زیاد بیرون اومدم ولی این بی برنامگی و بی رمقی و وجود کوهی از فکر در سرم که گاها نمیتونم بهشون اولویت ببخشم آزاردهندس. میترسم باز دوراهی های بین خوب و خوب تر پیش بیاد که به خاطر استیصال و عم قدرت انتخاب مجبور به پذیرفتن انتخابی باشم که روزگار برام انجام میده. آره اگه ما به رویاهامون تجسم نبخشیم مجبوریم باغچه آرزوهای دیگران رو بیل بزنیم!

5) چه خوبه که به این مام قدیمی اومدم باز. چه جورایی رجوع به درونیاتیه که زمان زیادیه مجبور بودم نادیده اش بگیرم.