اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 39: برزخ و بهشت

1) همه چیز دعوا و خالی کردن ناراحتی به سر اولی نفری که می رسی نیست. متاسفانه این اخلاقیه که خیلی باهاش برخورد داشتم این روزها. مردم ما زیادی عصبانی و ناراحت هستند. اما من طریقه خودمو دارم نمیتونم جواب های رو با هوی بدم وگرنه فرقی با طرف مقابل ندارم. سکوت بهترین جواب بوده همیشه. زمان بهترین درمانه.

2) خداروشکر که ریشه خیلی نگرانی ها که از درون آدمو می جوه و خرد و خمیر می کنه رفع شد. این آرامش خردادماه رو شاکرم و قدر میدونم و میل دارم همین شرایطو ادامه بدم.

3) کرونا و ابتلاهای پشت سر هم واقعا بی حالم کرد به خاطر همی ادک رمق باقیمونده رو می زاشتم برای نوشتن. ولی زمانشه دوباره به طرف نقد و تحلیل برگردم و از این موهبت لذت وافرو ببرم.

4) خوب یا بد نغمه هایی تنهایی هم بعد از پارت دهم به پایان خودش رسید. حالا زمان زمان کامل کردن بانوی آبیه و دیگر ایده های ارجینال. خب بدرود آریا استارک گرگ جوان!

5) تابستون داغ و خوبی در پیشه به شرطی به تنظیمات کارخونه برنگردم و نشه شرایطی که تا زور روی سرم نباشه کاری انجام ندم.

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 38: بازگشت به زمین

افلاطون

 

1) بعد از مدتها یه مطلب داشتم که مطلب داشتم که مستقیما ذهنیاتم رو منتقل می کرد واقعا این اواخر خیلی هارو دیدم که در واتس آپ یا اینستاگرام شبیه بچه ها شدند که به خاطر بود شیر گریه می کنند و واکنش های عجیبی شون میدن. واکنش های که گاهی خیلی عصبی و با موج منفی و گاه بی ادبانه است و بدبختانه در طیف های مختلفی هست البته در لایه ها بالاتر اعم از هنرمند و سیاستمدار و قشرهای مختلف این مورد هست به خاطر همین مجبور شدم یه مطلب در این مورد بزارم البته در وبلاگ و کانال. 

2) الان که نگاه می کنم این مطلب که نوعی نگاه هثست رو میشه در کنار نقد و معرفی روتین در سایت هم آورد. خیلی مایلم اگر بازم انرژی داشتم یه پست در مورد پیام غیر مستقیم و مستتر در یک اثر هنری رو بنویسم.

3) افلاطون در تمثیل غار به تفاوت حقیقت و مجاز می پردازه. اینکه احوالات ما در دنیا به نوعی مجازه و حقیقت اون در دنیای دیگه آشکار میشه. اگار که زنگی خواب و رویاییه. این امر میتونه هم زندگی رو زیبا کنه و هم سرشار از اندوه و حسرت و حتی در حالت بد، آکنده از بدی و پستی. و چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند. افسانه رنگی از حقیقت داره ولی اگه اون داستان دیگه رنگی از حقیقت هم نداشته باشه چی؟ تقریبا میشه احوالات کنونی ما ابنا بشر.

4) سفرم خوبه و بهرحال به خاطر گریز از رخوت به مسافرت رفتم ولی سفر مهم تر سفر و اصلاح دائمی درونیه طوری که درونمون بهاری باشه و تراوش ذهنی و درونی ماهم رنگی از همین هارو داشته باشن.

5) خب نغمه هایی تنهایی هم با پارت دهم به پایان خودش رسید. این کار که یک کار نیمه مستقلم بود دیگه الا جز خاطراته مگر اینکه نیاز باشه ویرایشش کنم. باید بچسبم به ایده های ارجینالم و اونهارو کامل کم یا بهشون رنگ عینیت ببخشم. نویسندگی برای من خیلی با ویرایش یا ترجمه یا نقدنویسی متفاوته چون در اونها یه جنبه مالی وجود داره ولی باز کار فرد دیگه ای رو ارائه میدی یا تحلیل میکنی ولی در اینجا به خلق میرسی ولی حیف که در ایران از باب این خلق و رویاپردازی نمیشه چندان انتظار مشوق های مادی رو داشت مگر به سبک شاخ های مجازی مخاطب پیدا کرد و بعد کار رو ارائه داد و این واقع گرایانه ترین راه حله ولی در اون به چیزی تبدیل میشم که ازش متنفرم . واقعا درونمایه کاری که خلق میکنم زدیک به خود منه و می تونم وجه تبلیغاتی یا معرفی غیر از چیزی داشته باشم که هستم.

اندر احوالات این روزهای ما

 

جامعه ما مامن پدیده هاست. فقط در جامعه ماست  که با یک پوستر جمعیتی هورا می کشند و تشویق می کنند و در مقابل عده ای تکفیر می کنند. افرادی که فیلم بین هستند قادراند با دیدن جزئیات یک پوستر به حساسیت و دقت کمپانی سازنده پی ببراند ( المانی برای جذب مخاطب) ولی کشف مضامین و محتوا از پوستر به جز دقت نیاز به تسلط بر علوم خفیه و الهی دارد. در جامعه ماست که باید مدتها روی ذهن فردی با گرایش روشنفکری کار کنی تا به محض شنیدن عنوان گوزن سیاه سخن می گوید خیال نکند که این عنوان یک داستان کودکان است یا کارشناس ادیان ما تصور نکند هایمدال و لوکی (اساطیر نورس) قطعات و ابزار ماشین اند. فقط در کشور آخرین ها است که قشر به ظاهر فرهیخته با افتخار تجربه خیلی سبک های هنری را خط قرمز و بدور از شان خود ببیند ( کم نیستند افرادی در سال 1401 که حتی اقدام به بایکوت شجریان به خاطر ربنای 5 دهه پیش و یا نادیده گرفتن سایه به خاطر شعر ایران ای سرای امید کنند) یا قشر به اصطلاح معتقد بدون دیدن یا مطالعه یک اثر عادت به نوشتن نقدها یا مقاله ای کاملا منفی درباره آن اثر کند. میل به دیده شدن، بهره گیری از بازخورد فوری و داعیه داشتن مسئولیت اجتماعی دامی است که سبب می شود فرد چند ثانیه بعد از دیدن یا خواندن مطلبی با فوروارد آن مطلب  حس کند یک رهبر روشنگر اجتماعی و کارشناس در تمامی زمینه ها است. در کوران همین حوادث است که مرگ ونجلیس،  دکتر ندوشن  و دیگر مفاخر هنری چندان بازخوردی پیدا نمی کند اما هرروز و هر شب باید عناوینی در رابطه با امیر تتلو، سحر قریشی ،  مهدی طارمی یا ساسی مانکن  را تحمل کرد. به راستی میل به نشر یا بازنشر چه خوره ای است که از مطالعه یا تولید محتوا پیشی گرفته و فرد را به دستگاه کپی یا بلندگوی تبلیغاتی یک ایده تقلیل می دهد؟ امیدوارم روزی عادت به استفاده از عباراتی چون نمی دانم یا در این زمینه تخصصی ندارم ( یا صاحب نظر نیستم) کنیم و از آن مهم تر در مطالب یا گفتگو خیلی راحت بیان کنیم که نظر یا مطلب من ممکن است خطا یا اشتباه باشد و مولودی از میزان مطالعه و زمان و شرایط بحث است. در یک رویکرد متعالی می توان امیدوار بود که فرد مسئولیتی برای هرچه داغ تر کردن یک خبر داغ ( و استفاده از ظرفیت خبری آن برای جذب مخاطب ) نداشته باشد بلکه به دنبال یافتن حقیقت و صحت و سقم آن خبر یا مطلب قبل از انتشار باشد. در چنین فضایی می توان به دور از پیش فرض های منفی ما بدبختیم یا مثبت ما می توانیم ( و بقیه بدبخت اند) و خیلی سوگیری های دیگر به مطالعه، کنکاش و انتشار یافته ها بپردازیم.

خدا را می‌شناسم

 

نه از افسانه می‌ترسم، نه از شیطان،
نه از کفر و نه از ایمان،
نه از آتش، نه از حرمان.

نه از فردا، نه از مردن،
نه از پیمانه مِی خوردن.

خدا را می‌شناسم از شما بهتر،
شما را از خدا بهتر.

خدا از هر چه پنداری جدا باشد،
خدا هرگز نمی‌خواهد خدا باشد،
نمی‌خواهد خدا بازیچه‌ی دست شما باشد،
که او هرگز نمی‌خواهد چنین آیینه‌ای وحشت‌نما باشد!

هراس از وی ندارم من،
هراسی را از این اندیشه‌ها در پی ندارم من.

در عالم بیم از آن دارم،
مبادا رهگذاری را بیازارم،
نه جنگی با کسی دارم،
نه کس با من 

بگو زاهد بگو زاهد! پریشان‌تر تویی یا من؟