از آن زمان که آرزو چو نقشی از سراب شد

 

از آن زمان که آرزو چو نقشی از سراب شد
تمام جستجوی دل سوال بی جواب شد
نرفته کام تشنه ای به جستجوی چشمه ها
خطوط نقش زندگی چو نقشه ای بر آّب شد
چه سینه سوز آه ها که خفته بر لبان ما 
هزار گفتنی به لب اسیر پیچ و تاب شد
نه شور عارفانه ای نه شوق شاعرانه ای
قرار عاشقانه هم شتاب در شتاب شد
نه فرصت شکایتی نه قصه و روایتی 
تمام جلوه های جان چو آرزو به خواب شد
نگاه منتظر به در نشست و عمر شد به سر
نیامده به خود دگر که دوره شباب شد

اندر احوالات شاه بی تاج و تاج نومه نور 25

 

1) خودمونیم. یه مدت شاه بی تاج و تخت انگمار شده بودیما

2) ایسائو تاکاهاتا هم مدتیه به رحمت ایزدی رفته. باشد که کالبد جاودانش در آتش ترق تروق کند ( ژاپنی ها ترق تروق کردن آتشی که کالبد متوفی را در بر می گیرد را نشانه سعادتمندی متوفی پس از مرگ می دانند). تاکاهاتا سریال های نوستالژیکی نظیر هایدی و آن شرلی با موهای قرمز رو ساخت و  صد البه شاهکار تلخ، بی نظیر و ستودنی ضدجنگش یعنی مدفن کرم های شب تاب. 

3) هرچقدر فصل هشتم بازی تاج و تخت کابوس وار بود، فصل اول ماندالوریان (مندولورین) شاهکار بود بخصوص برای کسانی که از قدیم از دیدن دنیای جنگ های ستاره ای ( جنگ ستارگان ) لذت می بردند. ترکیب مندولورین یعنی اوبراین مارتلی که در قامت یک شکارچی فرو رفته، جینا کارانو، یودای کوچک و معصومیت خاصش و همچنین رقیب و مربی راکی که اینجا در رئیس یک انجمن تبهکاری فرو رفته و انبوه ارجاعات به دنیای جنگ های ستاره ای لذت بخشه. البته این کار موسیقی دلچسبی هم داره که باید در آینده از خالقش شنید!

4) ما در حسرت خاطره هایی هستیم که از آن ما نیست!

دلتنگ کسانی که ذره ای که ما را به خاطر ندارند!

اسیر استرس هایی که وجود خارجی ندارند!

و مفاهیمی که جز ساخته ذهن ما نیست و نمی توان  آنها را توصیف کرد!

5) دلتنگ برن استارکم و بلایی که سرش اومد و البته با سکوت منفعت طلبانه مارتین این کاراکتر به قهقهرا رفت. شاید روزی بعد از آریا به سراغ برن هم رفتم و زوال شمال رو با برن به تصویر بکشم.

 

baby yoda

بیداری

 

اما روزی باید بیدار شد

مثل یک شناگر از آب غفلت سر برون آورد

و دریای زندگی شجاعانه رو طی طریق کرد

باید اهداف و علایق دوباره تعریف بشن

باید دید به چه چیزی علاقه داری و براش بجنگی

جنگی که لذت بخش ترین جنگ های دنیاست

چون در اون خونی ریخته نمیشه

در اون به کسی آسیبی نمی رسه

تنها اون لحظات  و خاطرات ثبت میشن

با هاله ای شادی 

بیداری

در آستانه

 

باید استاد و فرود آمد

بر آستان دری که کوبه ندارد،

چراکه اگر به‌گاه آمده‌باشی دربان به انتظار توست و

اگر بی‌گاه

به درکوفتن‌ات پاسخی نمی‌آید.

کوتاه است در،

پس آن به که فروتن باشی.

آئینه‌ئی نیک‌پرداخته توانی بود

آن‌جا

تا آراسته‌گی را

پیش از درآمدن

در خود نظری کنی

هرچند که غلغله‌ی آن سوی در زاده‌ی توهم توست نه انبوهی‌ی مهمانان،

که آن‌جا

تو را

کسی به انتظار نیست.

که آن‌جا

جنبش شاید،

اما جمَنده‌ئی در کار نیست:

نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسان کافورینه به کف

نه عفریتان آتشین‌گاوسر به مشت

نه شیطان بهتان‌خورده با کلاه ِ بوقی‌ی منگوله‌دارش

نه ملغمه‌ی بی‌قانون ِ مطلق‌های ِ مُتنافی.

تنها تو

آن‌جا موجودیت مطلقی،

موجودیت محض،

چرا که در غیاب ِ خود ادامه می‌یابی و غیاب‌ات

حضور قاطع ِ اعجاز است.

گذارت از آستانه‌ی ناگزیر

فروچکیدن ِ قطره‌ی قطرانی‌ست در نامتناهی‌ی ظلمات:

دریغا

ای‌کاش ای‌کاش

قضاوتی قضاوتی قضاوتی

درکار درکار درکار

می‌بود!

 

شاید اگرت توان شنفتن بود

پژواک آواز ِ فروچکیدن ِ خود را در تالار خاموش ِ کهکشان‌های بی‌خورشید

 

چون هُرَّست ِ آوار ِ دریغ

می‌شنیدی:

 

«ــ کاش‌کی کاش‌کی

داوری داوری داوری

درکار درکار درکار درکار…

اما داوری آن سوی در نشسته است، بی‌ردای شوم ِ قاضیان.

ذات‌اش درایت و انصاف

هیاءت‌اش زمان.

و خاطره‌ات تا جاودان ِ جاویدان در گذرگاه ِ ادوار داوری خواهد شد.

بدرود!

بدرود!

چنین گوید بامداد ِ شاعر

رقصان می‌گذرم از آستانه‌ی اجبار

شادمانه و شاکر.

از بیرون به درون آمدم:

از منظر

به نظّاره به ناظر.

نه به هیاءت گیاهی، نه به هیاءت پروانه‌ئی، نه به هیاءت سنگی، نه به هیاءت برکه‌ئی،

من به هیاءت «ما» زاده شدم

به هیاءت پرشکوه انسان

تا در بهار ِ گیاه به تماشای رنگین‌کمان پروانه بنشینم

غرور کوه را دریابم و هیبت دریا را بشنوم

تا شریطه‌ی خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خویش معنا دهم

که کارستانی ازاین‌دست

از توان درخت و پرنده و صخره و آبشار

بیرون است.

انسان زاده شدن تجسّد ِ وظیفه بود:

توان دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن

توان شنفتن

توان دیدن و گفتن

توان اندُه‌گین و شادمان‌شدن

توان خندیدن به وسعت دل،

توان گریستن از سُویدای جان

توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شُکوه‌ناک ِ فروتنی

توان جلیل ِ به دوش بردن بار امانت

و توان غمناک تحمل تنهائی

تنهائی

تنهائی

تنهائی‌ی عریان.

انسان

دشواری‌ی وظیفه است.

دستان بسته‌ام آزاد نبود تا هر چشم‌انداز را به جان دربرکشم

هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده

هر بَدر کامل و هر پَگاه دیگر

هر قلّه و هر درخت و هر انسان دیگر را.

رخصت زیستن را دست‌بسته دهان‌بسته گذشتم دست و دهان بسته گذشتیم

و منظر جهان را

تنها

از رخنه‌ی تنگ‌چشمی‌ی حصار ِ شرارت دیدیم و

اکنون

آنک در ِ کوتاه ِ بی‌کوبه در برابر و

آنک اشارت دربان منتظر!

دالان ِ تنگی را که درنوشته‌ام

به وداع

فراپُشت می‌نگرم:

فرصت کوتاه بود و سفر جان‌کاه بود

اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.

به جان منت پذیرم و حق گزارم!

(چنین گفت بامداد خسته)

تنها

اشک رازی است....

شک رازیست

لبخند رازیست

عشق رازیست

اشک آن شب

لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی

من درد مشترکم مرا فریاد کن

درخت با جنگل سخن می گوید

علف باصحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گویم

نامت را به من بگو

و دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

و قلبت را به من بده

من ریشه های تو را دریافته ام

با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام

و دستهایت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گریسته ام

برای خاطر زندگان

و در گورستان تاریک با تو خوانده ام

زیباترین سرودها را

زیرا که مردگان این سال

عاشق ترین زندگان بوده اند

دستت را به من بده

دستهای تو با من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن می گویم

بسان ابر که با طوفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دریا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من با صدای تو آشناست
 

کز موی تو آشفته ترم

 

چو اسیر دام توام رام توام ای محرم رازم
منم آن شمعی که ز شب تا به سحر در سوز و گدازم
ای فتنه بکش یا بنوازم
بی گناهم بده پناهم کز موی تو آشفته ترم
کن نگاهی به خاک راهی ای سایه ی لطفت به سرم
چه کنم عشقی غیر از تو نخواهم
به خدا محنت ریزد ز نگاهم
امیدم کو جدا از او پرپر شده ام خاکستر شده ام

آزارم کن چو چشم خود بیمارم کن
من به جفایت دلشادم از غم عشقت خرسندم
از همه عالم بگسستم تا که به مهرت پایبندم
عشق و امید صفایی ای عشق من چه بلایی
کی ز وفا جانب مب بازآیی
چو اسیر دام توام رام توام ای محرم رازم
منم آن شمعی که ز شب تا به سحر در سوز و گدازم
ای فتنه بکش یا بنوازم

ng;a

قدم زدن در رویا

تجربه بی نظیری است مابین قدم زدن میان ابرها و لبریز شدن از حس گریه

هر چقدر سمفونی نهم انسان رو از شادی و شعف لبریز می کنه

شادی ای که با زمزمه و نیایش با ذات باریتعالی همراه میشه

در مقابل اپرای پارسیفال مثل دریاست

چه به صدای زمزمه امواج گوش بدی

که خود را به  آغوش امواج بسپاری 

چه مثل ذره ای در کف دریا باشی

محو بی کرانگی هستی

غرق جاودانگی 

حس عجیبیه

 

پارسیفال

حدیث غولان

ایران در زمینه های هنری و پرورش متفکر در کنار یونان غول های الهام بخش فراوانی داشته. ولی ردیفی از غول های وجود دارند که چه در ایرا و چه در دنیا تقریبا رقیبی ندارند و به سختی می تونیم نظیری برای اونها پیدا کنیم: آسمان ادب پارسی 4 نابغه رو در صف اول و با فاصله کمی متفکر و شاعری قدرتمند رو در ردیف بعدی و بعد از اون غولی تاثیر گذار رو در ردیف بعدی دارند. هر کدوم از این بزرگان می تونند با آثارشون منبعی ابدی برای خیال و فکر و آفرینش هنری باشند. در ردیف اول سعدی، حافظ، فردوسی و مولانا قرار دارند.

سعدی شاید شیواترین، دلپذیرترین و سوزناک ترین ادبیات بیانی رو در چرخ ادب پارسی داره. غزلیات شورانگیز سعدی چنان حس و خیال انگیزی داره که به ندرت کسی تونسته معادلی برای اونها بیافرینه. سعدی در کف دیگه در بوستان و گلستان دریچه ای از آگاهی و انسانیت رو به خواننده معرفی می کنه و بخصوص بوستان یکی از دلکش ترین و تاثیرگذارترین حکایات با شیرین ترین بیان به مخاطب عرضه میکنه. اگه از گذر زمان بگذریم، سعدی همیشه با مهربانی طرف مقابلشو به ضیافت دعوت میکنه، ضیافت پرشوری از غزلیات بی نظیرش یا چمیدن در وادی بوستان و گلستان.

بقول سعدی :

دیده ام می جست گفتندم نبینی روی دست

عاقبت معلوم کردم کاندر او سیماب داشت
روزگار عشق خوبان شهر فائق می نمود
باز دانستم که شهد آلوده زهر ناب داشت
 

حافظ نابغه ای زیرک با ادبیاتی بسیار پیچیده است، ادبیاتی با گول زنگ های فراوان که نمیشه با قطعیت در مورد اون قضاوت و صحبت کرد. استفاده جالب از عنصر روایت و غرق شدن در تفسیر و معانی گاه شیرین و گاه تلخ اشعار حافظ و موسیقی فوق العاده زیبایی که نظیر سعدی در بطن اشعارش داره، هر خواننده رو شیفته و واله خودش می کنه. حافظ بر بلندای شهرت و عظمتش هنوز به کسانی که سعی در ارائه نسخه ای قطعی از حافظ و عقاید و معانی اشعارش هستند میخنده و اونهارو دست میندازه و از نااگاهی قومش حسرت میخوره و آه حسرت در میده که:

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند

کس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد

صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست

عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

 

و اما فردوسی شاید استوار و یکدست ترین ادبیات جماسی رو حتی در کل ادبیات جهان داشته باشه، چکامه هایی قدرتمند و گیرا که شاید تنها رمانس سه امپراطوری  و کمدی الهی دانته بتونن در قیمت هایی اون لطف رو داشته باشند. فردوسی جدای از زنده کردن شعر پارسی و یاد قهرمانان ملی دیار کهنش، تصویرگری فوق العاده و بی نظیر بوده. کسی که ورای طرح افکنی و شالوده پردازی داستان های خودش که از خوذای نامک گرفته شده بود از نظر توصیف و شرح ماجرا فوق العاده و اعجاب آوره. شاید استادی در توصیف و ترکیب اون با عنصر خیال رو قرن ها بعد فقط استاد بزرگ موسیقی ریچارد واگنر اونهم در وادی ای دیگه و نه ادبیات رو توانست به مخاطب عرضه کنه. مزه تصویر گری رزم و بزم فردوسی تا ابد در کام دوستداران ادبیات هست.

همی راند تیر گز اندر کمان

سر خویش کرده سوی آسمان

همی گفت کای پاک دادار هور

فزایندهٔ دانش و فر و زور

تو دانی که بیداد کوشد همی

همی جنگ و مردی فروشد همی

به بادافره این گناهم مگیر

توی آفرینندهٔ ماه و تیر

اما در پلکان چهارم معلم و عارفی بی نظیر وجود داره که در زمینه عرفان و بلند نظری هماوردی بخصوص در ادبیات غرب نداره. کسی که با ژرفای نگاه خیلی موضوعات رو با قلمی قدرتمند و البته معانی دلکش و تاثیر گذار همراه کرده به طوری که هم از نظر قالب فوق العاده قویه و هم از نظر محتوا و عمق کلام. نتیجه اینکه مولانا برای هر فرد که به دنبال استحاله مثبت و تکاپو به سوی عمیق تر شدنه، دریایی از معانی و معرفته. بقول ایشون:
دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر  

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت     

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

 

با فاصله ای نزدیک از این غولان خیام با ذهنی پر دغدغه و پیچیده ، قلم را در وادی به حرکت در آورد که غولانی مانند افلاطون قبلا در اون راه رفته بودند و بعدا شخصی مثل نیچه در این راه گام گذاشت یعنی مسیر شناخت انسان و دغدغه و باید و نبایدهای او و اینکه افق دید او باید به کدامین سو رهمون شود. برخلاف دید حماسی و تقریبا قطعی گرای افلاطون و نیچه و میل به قهرمان پروری جمعی یا فردی خیام انسان رو به نگاه شکاک و نسبی به درون  آدمی و شناخت فرا میخونه و اگرچه به مانند حافظ جهان خیام گاها نتیجه ای به جز تردید نداره ولی این تردید و سوالات ذهنی گاها دریچه ای از معرفت و وجدان رو به روی مخاطب باز می کنه که باید. خیام  مخاطب رو به دوری از غصه خوردن از داشتن یا نداشتن دنیا و حرکت به سوی فطرت فرا می خونه و میگه:

آمد سحری ندا از میخانه ما

کای رند خراباتی دیوانه ما

برخیز که پر کنیم پیمانه ز می

زآن پیش که پر کنند پیمانه ما

 در منزل ششم ناصر خسرو قبادیانی قرار داره، بزرگمردی که در 42 ( یا 45) سالگی  از خواب غفلت بیدار شد و ره در طریق پر خطر و سخت نهاد و هیچ وقت از راهی که رفت بر نگشت حتی زمانی که بعد از فوت پسرش از ترس مردمان خشک مزاج و سطحی بین امکان  آفتابی شدن نداشت، مردمانی که خونها به دل سعدی، حافظ، فردوسی و حتی مولانا کردند و  ددانی که جام شوکران رو به سقراط خوراندند. اما حقیقت و هنر در نهایت نقاب از صورت برداشته و حقیقت امر رو به مخاطب نشون میده چون صدای هنر آهسته ولی عمیقه. زبان هیاهو حقیقت رو نمیتونه پنهان کنه چون ماهیت حقیقتش با وجدان کار داره و نه با نیازهای زودگذر یا مادی. از این رو این بزرگمرد انسان رو به گوش دادن به ندای وجدان و نترسیدن از مخاطرات  و مشکلات فرا می خونه :

پسنده است با زهد عمار و بوذر

کند مدح محمود مر عنصری را؟

من آنم که در پای خوگان نریزم

مر این قیمتی در لفظ دری را