بوی جوی مولیان

بوی جوی مولیان

بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی
ریگ آموی و درشتی راه او
زیر پایم پرنیان آید همی
آب جیحون از نشاط روی دوست
خنگ ما را تا میان آید همی
ای بخارا! شاد باش و دیر زی
میر زی تو شادمان آید همی
میر ماه است و بخارا آسمان
ماه سوی آسمان آید همی
میر سرو است و بخارا بوستان
سرو سوی بوستان آید همی

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 33: شب های مالیخولیایی من

 

1) توی مسیر برگشت که موسیقی گوش میدم هزار خیال و ایده به ذهن مغشوشم می رسه، ولی وقتی به خونه می رسم همش می پره شاید چون این نغمه های کلاسیک ، آواهای حرکت اند نه سکون پل های ساختن اند نه معجونی برای تحمل زندگی

2) شاید من حساس باشم و چون جوجه برام نمادی از معصومیته اینقدر زنده بگور کردن جوجه های یه روزه اینقدر دلمو به درد میاره. پس فطرتا نمیشد ولشون کنید توی دشت و صحرا؟ چیکار داشتید به این موجودات بی گناه؟ می خواهید با این کار چیو ثابت کنید؟ که پست تر از نوع بشر وجود نداره. حداقل بین چند هزار مستضعف تقسیمش می کردید که بزرگش کنند. رقابتی که با نسل لعنتی بشریت که نداشت.

3) آتش کرونا فرو ننشست که باد بدبختی دیگه وزیدن بگیره. شاید انسان خاکی درک کرده که کرونا کاری داره می کنه که خیلی از مردم در خونه هاشون دچار افسردگی و مرگ تدریجی بشن و از این درد خودشونو در معرض زندگی عادی و مرگ قرار بدن. مرگه مرگه چه تدریجی و چه ناگهانی

4) نفس٬ کز گرمگاه سینه می آید برون٬ ابری شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

5) نمی دونم چرا اینقدر کلافه ام ؟ از برخورد انسانهای که حداقل شعور رو ندارن، کسانی که رودربایستی رو حمل بر چیز دیگه ای می کنند. شاید هم از خستگی زیاده و تنها راه غلبه بر این خستگی خوابه و فراموشی...

6) و پنداری که ما با خواب به درد های قلب و هزاران آسیب طبیعی که نصیب تن آدمی ست پایان می دهیم

 

خواب

یه روزی عاشقونه بر می گردیم

 

یه روزی عاشقونه بر می گردیم

تنهایی

تیره بختی را می‌پذیرم (جبران خلیل جبران)

 

تیره بختی را می‌پذیرم

اگر بدانم

روزی چشم‌های تو را خواهم سرود

سکوت را می پذیرم

اگر بدانم

روزی با تو سخن خواهم گفت

مرگ را می‌پذیرم

اگر بدانم

روزی تو خواهی فهمید

که دوستت دارم

یادی از حسین پناهی

 

حسین پناهی

خستگی امونو بریده

هیچ چیز دلپذیرتر از خواب نیست

آیا زمانی که چشمانم را می بندم

باز هم دنیا وجود داره؟

شاید برای بیدار شدن از این توهم نیاز باشد که

به دنیای خواب رفت

خب عظمتتو شکر جلال،

امشبم گذشت و

کسی مارو نکشت!

یک تکه ابر قطعه ای نوستالژیک و حسرت انگیز

 

بر سینۀ آسمان
یک ابر خستۀ سرد
یک ابرِ پر ز باران
یک تکه ابر بودیم

خورشید گرممان کرد
باران شدیم، چکیدیم
ما قطره قطره بر خاک
از آسمان رسیدیم

صد رودِ کوچک از ما
بر خاک شد روانه
از دشت‌ها گذشتیم
رفتیم شادمانه

با هم شدیم یک رود
رودی بزرگ و زیبا
غرنده و خروشان
رفتیم به سوی دریا

دریا چه مهربان بود
آبی و لبریز از آب
رفتیم تا رسیدیم
پیروز شد انقلاب

پ.ن: آخ. روزی که مهتاب بود؛ سراب بود؛ سراب ناب بود!

 

نوستالژی

مرا چنگ خود کن! (شعری دلکش از شلی با ترجمه مهدیه حمزه)

 

مرا چنگ بادی خود کن، به همانگونه که جنگل چنگ بادی توست؛

چه باک اگر برگ‌هایم همانند برگ های جنگل ریخته‌اند!

آشوب نغمه های توانای تو

 

از من و جنگل نغمه سبز خزان را سر خواهد داد،

که با وجود اندوهباری، دلنشین است. تو ای روح درنده،

روح من باش! خود من باش، ای روح بی پروا!

 

اندیشه های ایستای مرا به سراسر جهان ببر

تا همانند برگهای پژمرده، تولدی نوین را شتاب بخشند!

و با افسون این سروده،

 

پراکنده ساز، به همان گونه که از آتشدانی خاموش ناشدنی

خاکستر و جرقه ها را پراکنده می کنی، گفته هایم را در میان انسان‌ها پراکنده ساز!

از میان لب‌های من در گوش زمین در خواب مانده

 

شیپور یک پیشگویی را بنواز ای باد،

اگر خزان بگذرد و زمستان فرا رسد، آیا بهار می تواند خیلی دیر بیاید؟

پرسی شلی