تاج خار

مریم مقدس

به دیواری تکیه زد که غبار از آن بر می خاست. دیگر حتی ذره ای نای جلوی رفتن نداشت. بوی پسرش را حس می کرد که گام به گام به او نزدیکش میشد. به یاد داشت زمانی را که دلبندش بر زمین می افتاد و اون عنان از کف داده و او را در بر می گرفت و می گفت: جان مادر، من اینجایم. حال باز مادر در اینجا بود ؛ در هنگامه ای که فرزندش احاطه شده و باران مشت و لگد و ناساز و قهقهه بود که بر سر دلبندش فرود می آمد. اما رسید آنی که فرزند ناله ای کرد. پس تاب و توان از کف داده و بی اختیار به سوی شتافت. جمعیت کفتاران را به کناری زد، دلبندش را در بر گرفت و گفت : پاره تن ، من اینجایم. این تاج خار چیست که بر سرت است؟ این چلیپای محنت و رنج چیست که بر دوش می کشی؟ این کفتارها کیانند که تو را چو نگینی در بر گرفته اند؟
و اما فرزند به مانند دوران کودکی که با دیدن مادر آرامش یافته و چینی بر گونه اش می نشست لبخندی زد و گفت آه مادر. می بینی که چطور همه چیز را نو می کنم؟ می بینی که چطور روشنی می بخشم تمام جهان را؟ و چلیپا را عاشقانه بر دوش کشید ، مادر را که در هلهله جمعیت گم شده بود پشت سر گذاشت و در مسیری که باید سرنوشت را رقم می زد، استوار گام نهاد.


مصائب مسیح اثری از مل گیبسن (2005)
بازآفرینی : امین ظهورتبار

مرثیه ای برای مادرم

در پاسداشت سفیر مهربانی و محبت

 

و در این کتاب یاد کن مریم را

آنگاه که از خانواده اش دور شد 

و به یک نقطه شرقی پناه برد

جبرئیل را بر او فرستادیم که گفت:

من فرستاده پروردگار تو هستم

تا تو را فرزندی پاکیزه ببخشم

گفت چگونه ممکن است فرزندی برایم پیدا شود؟

هیچ مردی لمس نکرده است مرا

و جبرئیل پاسخ داد:

هر آنچه خداوند بخواهد آن شود

تا نشانه ای باشد  از برای مردمان

و رحمتی از ما

مهدی بازرگان: حکایت عقلانیت و صبر...

 

 

 

 

 

 

چه بر جای می‌ماند؟ (والت ویتمن)

 

سال‌های تلماسه
شتابان می‌برندم
به کجا؟
نمی‌دانم!
تیرِ دسیسه‌هاتان
به سنگ آمد،
راه‌ها به ریشخندم گرفتند و
گریختند،
اما آوازی که من سر دادم،
ترکم نمی‌کند؛
اما به‌راستی
بعد از تمام نبردها، دسیسه‌ها و سیاست‌ها
چه بر جای می‌ماند؟
آن‌گاه که همه‌چیز
از هم می‌گسلد
چه بر جای می‌ماند
که بتوان به آن دل بست؟

 

شعری از والت ویتمن

 

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 10

 

1) ماهیت زندگی مثل پتوییه که نمی تونه تموم جسمتو بپوشونه. یا سرتو در بر می گیره و مجبوری با بیرون موندن پاها بسازی یا مجبوری پاهارو بپوشونی و  بیخیال سر باشی و سری که درگیر سرما باشه نمی تونه غرق در رویا باشه.

2) و رویاهایی که از دست برن کابوس شبانه میشن. فراموشی هیچ وقت در دسترس نبود . اگه می تونستم پنجه در خیال و گنجه خاطرات می انداختم و یکی یکی همشونو بر باد می دادم.

3) و ما مثل شمعیم چه با دود بسوزیم و چه زیبا روشنی ببخشیم باید حاصل سوختنه و یه چیزی از درون از وقتی یادمه منو می سوزونه. هیچ وقت تحمل رنج و سختی بقیه رو ندارم و این بشدت حساسم می کنه. گاهی این خیال به سر می زنه که گاهی اصلا اراده ای در تغییر ریتم زندگی نداشته باشم و خنثی باشم و اجازه بدم همین طور که میخواد پیش بره و آرزو کنم که

4) که ای کاش

که ای کاش

کاش این دنیا هم مثل یه جعبه موسیقی بود

همه صداها آهنگ بود

همه حرف ها، ترانه

5) تیرماه چالش بر انگیزی بود. بخصوص این هفته آخر زندگی فانتزی ای داشتم و به زور جان سالم به آخر هفته بردم.  چه جسم و چه ذهن.

6) شاید قالبی که در تیرماه داشتم در این امر کم تاثیر نیست در هنگامه طوفان باید مرغ طوفان باشی و نه اینکه اسیر دلخوری  باشی و از درون در عذاب.

7) و از رنجی خسته ام که از آن من نیست.

8) قلمرو ذهن چه قدر گسترده اس، قلمروی مهربانی چه قدر گسترده اس و قلمروی عمل چقدر محدود. دوس داشتم هی وقت دنیا این طور نبود ولی جسم آدمی محدوده و غرق در قوانین طبیعت . وچشم باز می کنی و می بینی اون بنده ای که می خواستی نبودی و خالقو ناامید کردی

9)  اگه دست من بود این هیچ این امانت رو بر نمی داشتم.

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه کار به نام من دیوانه زدند

10) ریدلی اسکات دوباره منو به باغ خودش برد و روحو پرواز داد. علاج درد ما در خراب تر شدنه.

چشمامو می بندم و ترجیح میدم هم چشم و هم  دل زمزمه وار گریه کنه و نغمه سر بده که :

نام من رامسس دوم شاه شاهان است
ای توانمندان به آثارم بنگرید و نومید شوید
هیچ چیز دیگر نیست  گرداگرد زوال
آن ویرانه غول پیکر٬ بی کران و لخت
شن ها و دیگر هیچ تا بی کران گسترده اند