امید

در زمانه غمناکی به‌سر می‌بریم
که چندان مجال امیدواری به آدم نمی‌دهد
حیرانم و گاه فکر می‌کنم به سال‌های سپری شده
هنگامی که به تغییر باور داشتیم
آن وقت‌ها آسمان در دسترس بود
اما دستمان نرسید ستاره‌ها را بچینیم
و بخت از کف‌مان رفت
اما این حرف‌ها به معنی
غوطه ور شدن در نومیدی نیست
رؤیا‌هایمان را نباید از دست بدهیم

تئو آنگلوپولوس

تاج خار

مریم مقدس

به دیواری تکیه زد که غبار از آن بر می خاست. دیگر حتی ذره ای نای جلوی رفتن نداشت. بوی پسرش را حس می کرد که گام به گام به او نزدیکش میشد. به یاد داشت زمانی را که دلبندش بر زمین می افتاد و اون عنان از کف داده و او را در بر می گرفت و می گفت: جان مادر، من اینجایم. حال باز مادر در اینجا بود ؛ در هنگامه ای که فرزندش احاطه شده و باران مشت و لگد و ناساز و قهقهه بود که بر سر دلبندش فرود می آمد. اما رسید آنی که فرزند ناله ای کرد. پس تاب و توان از کف داده و بی اختیار به سوی شتافت. جمعیت کفتاران را به کناری زد، دلبندش را در بر گرفت و گفت : پاره تن ، من اینجایم. این تاج خار چیست که بر سرت است؟ این چلیپای محنت و رنج چیست که بر دوش می کشی؟ این کفتارها کیانند که تو را چو نگینی در بر گرفته اند؟
و اما فرزند به مانند دوران کودکی که با دیدن مادر آرامش یافته و چینی بر گونه اش می نشست لبخندی زد و گفت آه مادر. می بینی که چطور همه چیز را نو می کنم؟ می بینی که چطور روشنی می بخشم تمام جهان را؟ و چلیپا را عاشقانه بر دوش کشید ، مادر را که در هلهله جمعیت گم شده بود پشت سر گذاشت و در مسیری که باید سرنوشت را رقم می زد، استوار گام نهاد.


مصائب مسیح اثری از مل گیبسن (2005)
بازآفرینی : امین ظهورتبار

مرثیه ای برای مادرم

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور: ریزش و رویش هایا فریادها و نجواها

1) معمولا بهترین وقتو می زارم برای پیشنهادهای سید. فکر نکنم چیزی رو معرفی کرده باشه که از خوب کمتر باشه. حس خوبی داشت اون طبیعت و چمن و سکوت و سایه روشن و اون جمله محوری که : پرنده به آشیان، عنکبوت به تار و انسان به دوستی احتیاج دارد. باید مجال دیگه ای برای دیدن دوباره و دوباره اش. هرچند تا الان من اگه این فیلم با انگل مقایسه کنم انگل رو بیشتر پسندیدم هرچند که به نظرش یک گاو کار بهتری بود . شاید زوال باید تلخی بیشتری داشته باشه و انگل زوال را با تلخی و واقع گرایی بیشتری نشون میداد.
2) امروز می گفت خوشم میاد ازمون دور نمی گیری و باهامون حتی دست میدی و قبل تر یه عزیزی می گفت که همیشه لبخند رو لباته. اولی و دومی رو گفتم چون باید اینطور بود و یه بیماری ساده است عین آنفلوانزا ولی سر سومی فقط تونستم لبخندی بزنم و جلوی خودمو بگیرم که گریه ام نگیره. عجب روزگاریه که اینقدر دست امثال من از خوب بودن کوتاهه که فقط با لبخند حس خوبی رو منتقل کرد بدون اینکه بشه کار بیشتری کرد.
الهی! اگر کار به گفتار است بر سر همه تاجم و اگر به کردار است به پشه و مور محتاجم.
الهی! همه از تو ترسند و عبدالله از خود زیرا که از تو همه نیک آید و از عبدالله بد.
الهی! عمر بر باد کردم و بر تن خود بیداد کردم. گفتی و فرمان نکردم. درماندم و درمان نکردم.
الهی! تو ساز که ازین معلولان ( امین ) شفا نیاید، تو گشای که از این ملولان کاری نگشاید.
الهی! اگر امانت را نه امینم، آن روز که امانت می نهادی می دانستی که چنینم.
3) حس کردم درست میگه مدتها بود این کلیات در ذهنم بود اما می تونستم بگم شاید غرور میشد و شاید دروغ (چون نمیتونستم دقیق خودمو ارزیابی کنم) از زمانی که ایشی گورو با غول مدفون نوبل رو برد این حسرت خود رو در آغوش ترس و احتیاط رها کردن لحظه ای رهام نمی کرد. تا ابد نمیشه حداقل استعدادی داشت و تا زمانی بعید چشم به شکوفایی اش. باید گاه قاطع بود و برای رسیدن به اون تاوانی پرداخت و البته اون رویا با هر چشم اندازی دلپذیره و کی گفته که رویاها فروشی اند حتی اگه بهایی گزاف رو برای اونها پرداخته باشیم.
4) و اما برای رویش باید کاستی ها را پشت سر گذاشت و به تامل نگاهی به آینده داشت. شایدم نیازه کمی از حساسیتم کم کنم، عجول نباشم و براساس این عجول بودنم تصمیم نگیرم که عجله پیروزی را به شکست و صبر شکست را به پیروزی تبدیل می کند.
5) و البته این نجواها تنها قهقهه ای خواهد بود در باد و هچون ترنم اشکی در باران به قول اری در میانه راه این طوفان به گذشته می نگرم. و ما چه هستیم بجز انسان های کوچکی که از شکست هایمان افسانه های بزرگ می سازیم؟

 

دم را غنیمت بشمار

یادی از حسین پناهی

 

حسین پناهی

خستگی امونو بریده

هیچ چیز دلپذیرتر از خواب نیست

آیا زمانی که چشمانم را می بندم

باز هم دنیا وجود داره؟

شاید برای بیدار شدن از این توهم نیاز باشد که

به دنیای خواب رفت

خب عظمتتو شکر جلال،

امشبم گذشت و

کسی مارو نکشت!

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 27

1) جنگل های مورمور واگنر جادویی بی نظیر داره. جادویی پر کشش به مانند گیرایی عظیم چشم سائورون و نور-آتشی که مخلوقات رو به سمت خود می کشید. اما این بار آرام و در سکوت این رویه طی میشه. چشمتو که می بندی، در پس ذهنت دنیایی از ستارگان جولان میدن و این دم دمای سحر رو می تونی با خیال راحت در سور ستارگان غرق بشی! حیف که این شعر نا سروده رو روزی پایانی است. پایانی در قالب نوشته شدن به صورت قطعه ای، نوشته ای، داستانی با چند نفر خواننده و نیم دوجین تحسین کننده و فراموشی. اما خیال را پایانی نیست و این سور را نیاز به تماشاچی و تحسین کننده ای نیست. باید فراموش کرد و در این وادی چمید!

2) اگه هیچ وقت استاد نبودم هیچ وقتم شاگرد هم  نبودم. سخته در مسیری هم شاگرد باشی هم استاد. هم در غلیان باشی و هم تسکین دهنده. شاید مسیری که میرم کج راهه باشه ولی مسیر خودمه. این جنگل منه. من پنجه پلنگم و  نمی ترسم!

3) سندرم آخر هفته کلافه ام کرده. فرصت هارو دارم یکی یکی از دست میدم. در طول هفته خوبم ولی زمانی که باید اوج بگیرم دقیقا به رخوت و کسلی می گذرونم ولی فرجام والدر فری میتونه کاتالیزور خوبی باشه برای پایان این روند طولانی!

4) گاهی مسیر این چیزی نیست که پیش بینی اش بشه کرد و  گاها پوست اندازی بهتر از  شتاب زیاده.

5)خب این سیو وبلاگ نجاتم داد تا از اول نشینم بنویسم.

6) پس من مردیم که چراغ به دست به سوی والهالا می تازم!

فانتزی

 

نادان دوست!

1) نمی دونم چه شخصی تا الان ادعا کرده که علوم نوین بخصوص علوم پزشکی مصون از اشتباه و خطا است. تا الان همچین اظهار نظری ندیدم. ماهیت علم بشر مبتنی بر آزمون و خطا و به روز شدن همیشگیه. البته ورای خطاهای همیشگی نقاط قوت زیادی هم وجود داره که باعث افزایش سطح سلامتی شده بخصوص در وادی بهداشت. وادی که  خیلی از افراد با کمترین درآمد در اون کار می کنن و روشنی می بخشن. به تازگی انگار افرادی این وادی رو جای خوبی برای کسب درآمد و ترکتازی دیدن و با استفاده از جهل و همچنین سایت های مجازی به کسب درآمد می پردازن. باید خطاب به افرادی مثل تبریزیان گفت: فلانی این پولها خوردن نداره بخصوص پولی  که از  راه آتش زدن تبلیغاتی اصول طب داخلی هاریسون و یا زیر سوال بردن واکسیناسیون و ایمن سازی و روش های مصرف ایمن بیاد. سالها افرادی زحمت می کشن و این زحمت در قالب اختراعی و یا درس نامه ثبت میشه. شرط انصاف نیست با هیاهو و بی سوادی محض این موارد زیر سوال بره. نمونه هاشو زیاد داشتم مثل افرادی که به راحتی تب مالت گرفتن اونهم بخاطر اینکه اصرار زیادی بر خام خواری شیر محلی میشد و.... اگه در مورد بیماری های اساسی تر و یا بیماری در افراد حساس تر این امر رخ بده باید چیکار کرد؟ این مثال مشتی بود از خروار اوضاع داغون ما و اینکه تریبون دست افرادیه که کوچکترین منطق و دانشی نیستند و ذره ای دلسوزی نسبت به ایران زمین و مردمانش ندارن.

2) برف و باران چه زیباست. اون منظره زیبای کوه های پشت سراب کرمانشاه که آکنده از کوه بود. برای گذر عمر چه نعمت هایی رو دستی دستی حراج کردیم. چه مناظری و چه رویاهایی.

3) دیدن 2 هزار باره مختارنامه و لاست جالب بود هرچند خیلی سریال ها بر مدار آب بستن بر محتوا و یا پیچوندن حرف های زده شده است. ویچر یا همون ساحر هم چنگی به دل نزد ولی مندولورین انصافا جالب بود و سریالی مختص دوستداران دنیای جنگ ستارگان ( جنگ های ستاره ای ) بود. از دیدن بیبی یودا و دین جارین لذت وافری بردم. لذتی از دقت به جزئیات که حتی در شکلی ساده و کمتر پیچیده هم جذابه.

4) ریتم روزمرگی زیاد شده و این نغمه های تنهایی زیادی طول کشیده. باید تمومش کنم و بچسبم به بانوی آبی! پس پیش به سوی قسمت ششم!

برف

 

اندر احوالات شاه بی تاج و تاج نومه نور 25

 

1) خودمونیم. یه مدت شاه بی تاج و تخت انگمار شده بودیما

2) ایسائو تاکاهاتا هم مدتیه به رحمت ایزدی رفته. باشد که کالبد جاودانش در آتش ترق تروق کند ( ژاپنی ها ترق تروق کردن آتشی که کالبد متوفی را در بر می گیرد را نشانه سعادتمندی متوفی پس از مرگ می دانند). تاکاهاتا سریال های نوستالژیکی نظیر هایدی و آن شرلی با موهای قرمز رو ساخت و  صد البه شاهکار تلخ، بی نظیر و ستودنی ضدجنگش یعنی مدفن کرم های شب تاب. 

3) هرچقدر فصل هشتم بازی تاج و تخت کابوس وار بود، فصل اول ماندالوریان (مندولورین) شاهکار بود بخصوص برای کسانی که از قدیم از دیدن دنیای جنگ های ستاره ای ( جنگ ستارگان ) لذت می بردند. ترکیب مندولورین یعنی اوبراین مارتلی که در قامت یک شکارچی فرو رفته، جینا کارانو، یودای کوچک و معصومیت خاصش و همچنین رقیب و مربی راکی که اینجا در رئیس یک انجمن تبهکاری فرو رفته و انبوه ارجاعات به دنیای جنگ های ستاره ای لذت بخشه. البته این کار موسیقی دلچسبی هم داره که باید در آینده از خالقش شنید!

4) ما در حسرت خاطره هایی هستیم که از آن ما نیست!

دلتنگ کسانی که ذره ای که ما را به خاطر ندارند!

اسیر استرس هایی که وجود خارجی ندارند!

و مفاهیمی که جز ساخته ذهن ما نیست و نمی توان  آنها را توصیف کرد!

5) دلتنگ برن استارکم و بلایی که سرش اومد و البته با سکوت منفعت طلبانه مارتین این کاراکتر به قهقهرا رفت. شاید روزی بعد از آریا به سراغ برن هم رفتم و زوال شمال رو با برن به تصویر بکشم.

 

baby yoda

سلام زندگی

 

1) ماتریکس 4 اون هم با شرکت کیانور ریوز و کری آن ماس ( که شخصیت ترینیتی اش در ماتریکس 3 به ابدیت پیوست) قراره با لانا ( لری سابق) واچوفسکی از سال 2020 فیلمبرداریش شروع بشه. ای کاش که اصلا ماتریکس 2 و 3 ساخته نمیشد چه برسه به 4! گاهی رویاها رویا بمونن بهتره تا اینکه رنگ نامید کننده واقعیت بگیرن. برادران سابق واچوفسکی و خواهر فعلی تمام خلاقیت و ایده پردازی شونو سر ماتریکس 1 خرج کردن درست مثل پیتر جکسون در مورد ارباب حلقه ها. دیگه تکرار مکرراتی مثل هابیت و حس هشتم و اطلس ابر فایده ای نداره.

2) بدبختی جبر در زیستن و تعامل با افرادیه که نباید! موفقیت پوستینیه برای فرار از این جماعت و در آوردن محیط به شکلی که میخوای. اما موفقیت لزوما بر مبنای علاقه نیست و گاهی محملیه برای بر باد رفتن ایده آل ها. 

3) دیدن دوباره نسل شجاعان ( عنوانی که خودم دوس دارم بهش بدم!) و چو یانگ و  لیو جالب بود. حس رهایی قسمت چهارم.  حس نابی که برای رسیدن به اون نیازی به می نیست و میشه می رو رها کرد در دامن تباهی و با نشاط درونی و صدای طبیعت و آواز پرندگان سبک شد و به بالا رفت!

 

The End of All Things

 

Frodo

I can see the Shire

The Brandywine River 

Bag End 

Gandalf's fireworks

the lights 

the party tree

 

Sam 

Rosie Cotton dancing

She had ribbons in her hair 

If ever I was to marry someone

it would have been her 

It would have been her


Frodo 

I'm glad to be with you

Samwise Gamgee

Here, at the end of all things

 

اندراحوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 17: تفکرات تنهایی

 

1) مدتها طول کشید تا کاملا بدونم چه چیز اشتباهه و از چه چیزایی بر حذر باشم. فقط یاد گرفتم که از این شرایط و گاها کل دنیا و انسانها فاصله بگیرم ولی نتیجه اش چیه. میدونم اون راه هایی که نرفتم بیراهه بود ولی نمیدونم این راهی که توش قرار دارم، این وضعیتی که در اون زندگی می کنم درسته یا نه. ولی تا جایی یادمه وقتی بر می گردم به گذشته و اون طبیعت مرده دور دانشکده بهداشت در ده سال پیش ، حس می کنم چقدر تنها بودم و چقدر در تنهایی ام خودخوری کردم، 10 سال بود که با اینکه دوس داشتم کسی نبود که منو به چالش بکشه و بگه پسر داری اشتباهی میری! همین الانم همین وضعیته. اینکه به کجا میریم و هدف چیه الله اعلم من که هیچ وقت اینو بهش نرسیدم.

2) لذت های زیادی از زندگی بردم ولی مدتهاست حس میکنم مسافری هستم که در پایان راهشه و باید بر گرده .حس اینکه همینم شکر و همین کافیه. همین الانم اگه نباشم خواسته ای ندارم و خوشحالم بابت تمام لحظات و تمام خاطرات و تمام نعمت هایی که خدا به این بنده نالایق عطا کرد ولی بقیه چی میشه؟ دلتنگی خودخواهی نیست؟ انصاف اینه حتی بخاطر بقیه هم شده از زندگی دوباره لذت برد. دوباره و دوباره و دوباره ...

3) هنوز بم رو یادمه، بروجرد و آذربایجان و حالا کرمانشاه. اینکه این مردم با عزت و غرور رو نمی شناختن، سالها اذیت شدند، سالها زیر توپ و تانک و فشار زندگی خرد شدند ولی لب بر نمی آوردن و ناگهان مرگ از راه رسید و دیدن دیگه همون زندگی ناچیزم بر باد رفت. مردمان کرمانشاه و بخصوص کردها که اگر چه کرد نیستم ولی از بلندی نظرشون و صفای باطنشون خبر دارم شرمنده محبت و مهربانی خیلی از هم وطنان شدند و واقعا مردمان  ایران برای هم وطنشون کم نزاشتن و گل کاشتن ولی ای کاش کسانی که داغ دیدن رو با شایعه پردازی و اینقدر به رخ کشیدن چادر و... اذیت نکنند. کسی که فرزند یا خانواده شو اذیت داده به علاوه کل زندگی اش ولو همین کاشانه اندک دیگه یه چادر یا پتو چه فرقی ممکنه به حالشون بکنه؟ کسی که 2-3 روزه بچه اش غذایی رو نخورده چطور انتظار داریم از نظر رفتاری برانگیخته و هیجانی نشه و کنترل نشده رفتار نکنه، همچنان که در بم و بروجرد و ورزقان و... همین وضع بود. ای کاش این مهربانی با درک شرایط همراه شه. این مردمان سالها مرزدار بودند و از کیان و آیینمون دفاع کردند. بالاترین سرمایه ای دارند غرور و عزت نفس اوناست. ازشون نگیریمش...

4) عباس کیارستمی هم دیگه نیست که زندگی و دیگر هیچ رو بسازه. کلوزآپ و طعم گیلاس یا مارا خواهد برد جلوی چشمم میاد. فقط کیارستمی بود که می تونست  حس زندگی و لذتشو دوباره به ارمغان بیاره اما نه دیگه عباس کیارستمی ای هست و نه زندگی و دیگر هیچ!

5)

هستی چه بود؟ قصه پر رنج و ملالی

کابوس پر از حسرتی ، آشفته خیالی

ای هستی من و  مستی تو افسانه ای غم افزا

کو فرصتی که تا لحظه ای بریم از شب وصالی؟

 

 

اندراحوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 16 : روزگار نو

 

1) خب نیم ساعت نشستیم تایپ کردیم و همش پرید.خخخ. ولی خیالی نیست آخر دنیا که نیست. موارد زیادی برای شروع صبحی با نشاط هست ولی فکر کنم رقص بهاری ( Dance of spring ) شهرداد روحانی در این زمینه خیلی روحیه بخش و دل انگیزه.

2) دیگه انسان هم استعداد و توانایی محدود به خودشو داره. نمیشه با یک دست 10 تا هندونه برداشت. قبلا درگیر معضل استفاده نکردن بهینه از استعداد ها بودم که البته واقعا دست من نبود. از اون دلمردگی که گذشتم 1-2 ساله درگیر سرگردانی بین چند انتخاب خوب بودم و فکر کنم در این مدت درجا زدم. باید نترسید و انتخاب کرد و پاش وایساد.معلومه انتخاب ها انتخاب بین خوب و بد نیست. انتخاب بین خوب - خوب لازمه اش اینه از خیر بعضی چیزا بگذری. پای هدفت وایسی و قلدر مابانه از کارت دفاع کنی.

3) قبلنا می دیدم ستایش های زیادی رو در مورد کارهای خنثی و بی اهمیت. ولی مدتیه واقعا فضای مجازی توسط یه عده با کارهای زشت و منفی شون غبضه شده. داریم به کجا میریم دقیقا؟ به خاطر چندتا لایک و کامنت و یا نهایتش مشتی پول طرف خودشو به حراج می زاره. شاید این به خاطر فراموش شدن اخلاقه که علی رغم اینهمه تاکید اشتباه ما بر رعایت ظاهری اش باید درونی باشه. باید اخلاق وجهی درونی باشه تا هرکس به خودش اجازه نده هر حرف زشت یاعمل ناشایستی رو با سر بالا انجام بده.

4) همین بود که این سرگشتگی نمی زاشت از زندگی لذت ببرم به خصوص در سال 96 از جنبه هایی اذیتم کرد ولی حضور حامد و اری و بعدتر دوتا مهدی تلنگر آرام به من بود که اینقدر به خودت سخت نگیر، قرار نیست همیشه جدی باشی. راحت باش و از زندگی لذت ببر. تا همین جای کارم خوب بودی به نسبت.

5) مرور سه گانه نارنیا هم بد نبود به خصوص قسمت اولش ولی چندان عمیق نبود. منتظر یه فیلم قدرتمندم در سینمای فانتزی ببینیم کی این فیلمه میاد!

6) ولی سینمای ساینس فیکشن خیلی از فانتزی جلوتره. از arrival که بگذریم کار بعدی کارگردانش که بلید رانر 2049 هستش به نظرم باید جالب باشه از بلید رانر اصلی استاد ریدلی اسکات که لذت بردم.

7) این شایعه واقعا اذیتم کرد. شایعه خرد شدن و تباه شدن انسان ها. اینکه عده ای روان پریش و مردم آزار از حس افسردگی و انزوا قشری آسیب پذیر استفاده کنن و اونارو به سمت هرچه بیشتر نابودی سوق بدن. خداروشکر یه خبرش تکذیب شد .واقعا کسلم کرده بود.

8) باید خندید و خنداند. شاد زیست و پر نشاط. فلسفه زیستن به جز نشاط و شاد زیستن ( البته از نوع مثبتش نیست). نشاطی که منجر به روحیه مثبت و مهربانی و در نتیجه کمک به خود و دیگران برای پیدا کردن مسیر درستی میشه.

رنگین کمون ( به یاد سریال روزگار جوانی)

 

مثل یک رنگین کمون هفت رنگ
سرگذشت زندگیمون رنگ رنگ
ای صمیمی ای قدیمی همقطار
در دل شب شبنم عشقی بکار
شهر شب با مردم چشمک زنش
غصه هامو ریخته توی دامنش
ازدحام کوچه های بی کسی
پر شده از یک بغل دلواپسی
این منم دلواپس بود و نبود
از غم ای کاشها چشمم کبود
تا به کی از آرزوهامون جدا
با تو هستم با تو مستم ای خدا
بغچه عشقم همیشه باز باز
جانمازم تشنه راز و نیاز
هم زبونی ها اگه شیرین تره
هم دلی از هم زبونی بهتره

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 13

 

1) اضطراب و استرس انگار هاله ایه که زندگی رو در بر گرفته و وقتی چشمتو باز می کنی از زندگی چی  می مونه بجز نگرانی و بی قراری؟

2) تموم زندگی شده مرزها، دیوار ها و پیش فرض های ساختگی. امیدوارم روزی برسه که بشه بدون این موارد زندگی کرد.

3) خداروشکر 20 شهریور تموم شد و کمی خیالم راحت شد! باشد که 27 شهریور هم به خیر بگذره.

4) نبرد بر سر سیاره میمون ها، برج تاریک و یکی دو فیلم دیگه تو لیست انتظارن. بلکه آخر هفته خوبی در پیش باشه.

5) وقتی چیزی تموم شد و گذشت بدترین کار فکر کردن به اونه! باید بی خیال بود. البته گفتنش آسمونه و عمل کردن بهش خیلی سخت.

6) البته بی خوابی یا بدخوابی هم بی تاثیر نیستا.خخخ

7) عالم شب هم صفایی داره وقتی همه جارو سکوت در بر می گیره و اون موقع انگار تازه دنیا شروع میشه! زندگی شروع میشه!

8) ولی خب نمیشه این رو به کار گفت که فردارو امون بده تا کمی دیرتر بخوابم. پس باید همون عالم صبح و غروب رو چسبید.

 O Captain! My Captain ( والت ویتمن)

  O Captain! My Captain 
   
   By: Walt Whitman
   O CAPTAIN! my Captain, our fearful trip is done 
   The ship has weather'd every rack, the prize we sought is won 
   The port is near, the bells I hear, the people all exulting 
   While follow eyes the steady keel, the vessel grim and daring 
   But O heart! heart! heart 
   O the bleeding drops of red 
   Where on the deck my Captain lies 
   Fallen cold and dead
   O Captain! my Captain! rise up and hear the bells 
   Rise up--for you the flag is flung--for you the bugle trills 
   For you bouquets and ribbon'd wreaths--for you the shores a-crowding 
   For you they call, the swaying mass, their eager faces turning 
   Here Captain! dear father 
   The arm beneath your head 
   It is some dream that on the deck 
   You've fallen cold and dead
   My Captain does not answer, his lips are pale and still 
   My father does not feel my arm, he has no pulse nor will 
   The ship is anchor'd safe and sound, its voyage closed and done 
   From fearful trip the victor ship comes in with object won 
   Exult O shores and ring O bells 
   But I with mournful tread 
   Walk the deck my Captain lies 
   Fallen Cold and Dead
 
آی ناخدا ! ناخدا ی من    
آی ناخدا ، ناخدا ی من ، سفر دهشتبارمان به پايان رسيده است   
كشتی از همه ی مغاك ها به سلامت رست ، به پاداش موعود رسيده ايم    
بندرگاه نزديك است ، طنين ناقوس ها را می شنويم ، مردمان در جشن و سرورند   
چشم های شان پذيرای حصار حصين كشتی است ،  آن سرسخت بی باك   
امّا ای دل ، ای دل ، ای دل   
وای از اين قطره های سرخ خون فشان   
بر اين عرشه كه ناخدای من آرميده است   
سرد و بی جان   
آی ناخدا ، ناخدا ی من ، برخيز و طنين ناقوس ها را بشنو   
برخيز ، پرچم برای تو در اهتزاز است ، برای تو در شيپور ها دميده اند   
برای توست اين دسته ها و تاج های گل ، اين ساحل پر همهمه   
اين خلق بی تاب و توان نام تو را آواز می دهند ، چهره های مشتاق تو را می جويند   
بيا ناخدا ، ای پدر بزرگوار من   
سر بر بازوی من بگذار   
اين وهمی بيش نيست كه تو سرد و بی جان آرميده ای   
ناخدای من پاسخم نمی دهد ، لبانش رنگ پريده و خاموش است   
پدرم بازوی مرا حس نمی كند ، كرخت و بی اراده است   
سفر به انجام رسيد و كشتی ايمن و استوار كناره گرفت   
از اين سفر سهمناك ، كشتی پيروزمند ، گوی توفيق ربود و به ساحل رسيد   
سرور از نو كنيد ای مردمان ساحل ، طنين در افكنيد ای ناقوس ها   
امّا من با گام های سوگوار   
ره می سپارم بر اين عرشه  

انجمن شاعران مرده

 

Gather ye rosebuds
While ye may,
Old time is still a flying
And the same flower
That smile today
Tomorrow will be dying
Robert Herrick

غنچه های گل سرخ را
کنون که می توانی برچین
زمان سالخورده در گذر است
و همین گلی که
امروز می زند لبخند
فردا خواهد مرد

پ.ن: O Captain! my Captain! 

دهه شصت

 

 

آوَخ چه کرد با ما این جان روزگار

آوَخ چه داد به ما هدیه آموزگار

«دختر به‌نام نل»
در های و هوی شهر
در جستجوی عدن ابد، پارادایس بود
در پشت موی ریخته بر چشم، برادرش
یا موهای منفصل از گردن پدربزرگ
در لای چرخ کالسکه
در لای عین چرخ کالسکه
در لای چرخش عین عاج چرخ کالسکه
در لای چرخ چرخش این همه بازی روزگار
بسی رنج بردیم در این سال سی
که رنج برده باشیم فقط، مرسی!

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 11

 

1) دلم هوای آداجیوی توماسو آلبینونی رو کرد! خب پس پلی اش کنم. اینم از این!

2) شاید اینقدر تاثیر گذاره که صبر این روز ندارم که بری لیندون به اوجش برسه بری لیندونی که چند ده بار دیدم ولی باز اون جادوش احاطه ام کرده.

3) پرسه زدن در مه، در قلمروی سایه ها، دیدن جدال و ناله آفتاب از پس ابر و نغمه باران! موسیقی کلاسیک نزدیک ترین نغمه به طبیعته. زمزمه ای که سوار بر سمفونی رنگارنگ آفرینش میشه و بهش آرامش می بخشه دور از هیاهوی و عصبیت و زرق و بیرون. سفری به درون!

4) اهریمن ولویون نوازو دیدم. فیلم جالی نبود. شاید به خاطر استفاده از دیوید گرت که اصلا تیپش به یه نابغه موسیقی نمی خوره و بیشتر به خواننده های راک شبیه بود. ظاهرش خوب بود ولی نه شبیه به نیکولو پاگانینی ! که یه خفاش زنده بود! خفاشی جادوگر که ویولن رو به سازی جادویی تبدیل می کنه درست به مانند کیهان کلهر در مورد کمانچه! شایدم فضای زیادی لوکس استودیو پاین وود لندن نمی زاره اون حس در بیاد هرچند که ایراد اصلی از اجرا و کارگردانی ضعیف جناب برنارد رز بود که محبوب ابدی (بتهوون) اش باز بهتر بود.

5) البته یه قطعه رو بجز کاپریس معروف پاگانینی دوس داشتم که باید برم دنبالش.

6) خب شیفت بدیم به یاد دیرین جنگل های مورمور و مرگ زیگفرید روئین تن  از ریچارد واگنر! 

7) ریچارد واگنر اگه نویسنده می بود بزرگترین نویسنده فانتزی میشد و اگه کارگردان میشد  ولی خب در زمانه ای ایشون زندگی کرد که نه داستان های مستقلی به نام فانتزی عملا وجود داشت و نه سینمایی در کار بود بجاش ایشون یکی از نوابغ موسیقی کلاسیک در بهترین فرمشه!

8) کار کار کار از جک ساخته یه فرد بیمار! اینم یه شوخی با دیالوگ درخشش. کار ماهم در نوع خودش سخته هر کسی از اون دور میاد و دستوری میده و میره ولی با اینکه به نسبت زحمتش حقوق چندانی نداره بازم خوبه. حداقل مستقلم و سرم تو کار خودمه  و مراجعه کننده هام هم دعایی می کنن و انرژی مثبتی می گیرن هرچند بعضی هاشون زورشون به پزشک نمی رسه میان سر ما خالیش می کنن ولی باز سختی کار با آخر هفته و بودن در کنار پسرخاله ها (احیانا) در میره!

9) و زندگی همینه. شاید اون چیزی نباشه که می خواهیم ولی 

10) زندگی می گوید اما که باید زیست

باید زیست

باید زیست....

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 10

 

1) ماهیت زندگی مثل پتوییه که نمی تونه تموم جسمتو بپوشونه. یا سرتو در بر می گیره و مجبوری با بیرون موندن پاها بسازی یا مجبوری پاهارو بپوشونی و  بیخیال سر باشی و سری که درگیر سرما باشه نمی تونه غرق در رویا باشه.

2) و رویاهایی که از دست برن کابوس شبانه میشن. فراموشی هیچ وقت در دسترس نبود . اگه می تونستم پنجه در خیال و گنجه خاطرات می انداختم و یکی یکی همشونو بر باد می دادم.

3) و ما مثل شمعیم چه با دود بسوزیم و چه زیبا روشنی ببخشیم باید حاصل سوختنه و یه چیزی از درون از وقتی یادمه منو می سوزونه. هیچ وقت تحمل رنج و سختی بقیه رو ندارم و این بشدت حساسم می کنه. گاهی این خیال به سر می زنه که گاهی اصلا اراده ای در تغییر ریتم زندگی نداشته باشم و خنثی باشم و اجازه بدم همین طور که میخواد پیش بره و آرزو کنم که

4) که ای کاش

که ای کاش

کاش این دنیا هم مثل یه جعبه موسیقی بود

همه صداها آهنگ بود

همه حرف ها، ترانه

5) تیرماه چالش بر انگیزی بود. بخصوص این هفته آخر زندگی فانتزی ای داشتم و به زور جان سالم به آخر هفته بردم.  چه جسم و چه ذهن.

6) شاید قالبی که در تیرماه داشتم در این امر کم تاثیر نیست در هنگامه طوفان باید مرغ طوفان باشی و نه اینکه اسیر دلخوری  باشی و از درون در عذاب.

7) و از رنجی خسته ام که از آن من نیست.

8) قلمرو ذهن چه قدر گسترده اس، قلمروی مهربانی چه قدر گسترده اس و قلمروی عمل چقدر محدود. دوس داشتم هی وقت دنیا این طور نبود ولی جسم آدمی محدوده و غرق در قوانین طبیعت . وچشم باز می کنی و می بینی اون بنده ای که می خواستی نبودی و خالقو ناامید کردی

9)  اگه دست من بود این هیچ این امانت رو بر نمی داشتم.

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه کار به نام من دیوانه زدند

10) ریدلی اسکات دوباره منو به باغ خودش برد و روحو پرواز داد. علاج درد ما در خراب تر شدنه.

چشمامو می بندم و ترجیح میدم هم چشم و هم  دل زمزمه وار گریه کنه و نغمه سر بده که :

نام من رامسس دوم شاه شاهان است
ای توانمندان به آثارم بنگرید و نومید شوید
هیچ چیز دیگر نیست  گرداگرد زوال
آن ویرانه غول پیکر٬ بی کران و لخت
شن ها و دیگر هیچ تا بی کران گسترده اند

 

1)

خرم آن روز کز این منزل ویران بروم

راحت جان طلبم و از پی جانان بروم

گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب

من به بوی سر آن زلف پریشان بروم

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت

رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم

2) تارانتینتو در پالپ فیکشن میگه (نقل به مضمون و اندکی تغییر) این دنیاست که اهریمنیه و ما پارسا اینو دوس دارم ولی افسوس که وجود نداره. من ستم انسان اهریمنی ام و در واقع خیلی سعی می کنم که شبان ( مردی نیک) باشم.

3) افسوس که دنیا خیالی نیست و دنیا محل رنگ باختن لحظه لحظه اون رویاییه که ازش اومدیم یا در سر داشتیم.

4) نمیدونم واقعا رویایی وجود داره. می ترسه از کابوس بیدار شم و ببینم غرق یه کابوس دیگه ام.

5) واقعا این جام متناسب با اون شرنگ نیست. شاید مکان یا زمان بودن ما، اشتباه بوده. شاید.

6) دوس دارم این قطعه زیبای بانو سیمین غانم رو زمزمه کنم که:

 

گوشه ي آسمون پر رنگين کمون
من مثل تاريکي تو مثل مهتاب
اگه باد از سر زلف تو نگذره
من ميرم گم ميشم تو جنگل خواب

7) دوست دارم دوباره خاطرات خانه مردگان فئودور داستایوفسکی رو بخونم ولی فکر کنم خوندنش آدمو یه طوری کنه. داستایوفسکی خیلی  جالب از درون و ماهیت ما خبر داشت.



 

 

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 3

 

1) مقاله کذایی تموم شد هم چنان که خیلی مسائلی که دغدغه شو داشتم داره روال خودشو طی می کنه. آزمون زبانو دادم و مدرکو برای دو سال دیگه تمدید کردم. اینم فیلمی بود و ماجرایی داشت. الا ایحال ریتم زندگی ما همینه 2 ماه اول و دو ماه آخر سال کل برنامه ها رو هم جمع میشه و  8 ماه بعدی انگار مثل پیتزا کش میاد!

2) خب نمیشه همه چیز رو باید هم داشت، همه چیز رو دونست .همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزاده اند ولی خب ماهیت جاه طلب و بلندپرواز انسان اینو قبول نمی کنه. بازم می رسیم به انتخاب: قرص قرمز یا قرص آبی. در هرصورت من قرص قرمزو بر می دارم! هرچه پیش آید خوش آید!

3) پاندروم (Pandorum ) فیلم جالبی بود هم چنانکه برف شکن هم خوب بود. سینمای علمی - تخیلی برخلاف سینمای فانتزی همیشه آثار درخوری رو داره و به خصوص دیدن هردوشون  که فیلم هایی  تاریک و تیره بودند در تنهایی و بعدش کمی تامل در باب سرانجام بشر برام خوب بود.

4) خبر خوب اینه فیلم های علمی تخیلی قدرتمند دیگه ای هم در راهه. بیگانه : پیمان که قراره پازل پرومتئوس رو تکمیل کنه. فیلمیه که منتظرشم. بلید رانر 2049 هم اثریه که ممکنه حرف هایی واسه گفتن داشته باشه. خودمم حرفای زیادی برای نوشتن دارم ولی سن داره بالا میره و دارم توی گردباد زندگی محو میشم!

5) نمایشگاه تهران برگزار شد اونم در شهر آفتاب این برای من یعنی هلو برو تو گلو! ولی راستش حسش نبود به اندازه کافی کارهای عقب افتاده داشتم. پس تا سال 97 البته به شرطی بتونم!

6) خب هیچ وقت شرایط ایده آل نیس ولی منفی بافی باعث میشه از شرایط حال لذت نبریم! منفی بافی هیچ فایده ای نداره. هیچ مشکلی یا گره ای با منفی بافی باز نمیشه فقط حال آدمو بدتر می کنه.

7)

گوشه ی آسمون پر رنگین کمون

من مثل تاریکی  تو مثل مهتاب

اگه باد از سر زلف تو نگذره

من میرم گل میشم تو جنگل خواب

گردش روزگار و ابدیت

 

ترجیح میدم به جای سریالای الکی ولکی و آبکی الان چه ایرانی و خارجی بشینم و چندین و چند بار هزار دستان و روزی روزگاری رو مرور کردم. دو بارگردان سینمای که جلوه ای خیره کننده از موسیقی و ادبیات و نگاهی عمیق بودند

هزار دستان نمادی از روایت غنی شرقی که از همه نظر بی نظیر بود ادبیات غنی و دیالوگ های شاهکار شاعر سینمای ایران علی حاتمی ، موسیقی به یاد ماندنی استاد مرتضی حنانه و.... روزی روزگاری هم معادلی شرقی از روایت در مقابل استاد بی نظیر سینما آندره تارکوفسکی بود. امرالله احمدجو با جادوی خاطرات و ادبیات و عنصرهای جاودان سینما و البته بازی های به یاد ماندنی ( به خصوص مرحوم خسرو شکیبایی) و موسیقی جاودان فرهاد فخر الدینی اثری ماندگار ساخت. باید با آرامش در این دنیای جادویی  در گذشته ای دور غوطه شد و جاودان شد...

پ.ن: 

کاش این دنیا هم 
مثل یه جعبه موسیقی بود
همه صداها آهنگ بود
همه حرف ها٬ترانه
دل شدگان
زنده یاد علی حاتمی

اندراحوالات شاه جادو پیشه نومه نور

 

1) جاودانگی چیه؟ بجز به بن بست رسیدن و شروع دوباره و دوباره و دوباره! باورم اینه هیچ پایانی وجود نداره و میشه بارها و بارها شروع کرد و پی گرفت و پیش رفت

2) خب فعلا آزمون زبونو گذروندیم. خدا به خیر بگذرونه که تا خرداد صبر کن. اردیبهشت طوفانی ای رو در پیش دارم و دوس دارم این طوفان چرخ روزگارو بگذرونه نه اینکه ریشه کن باشه!

3)من اگه یه عیب خیلی بد داشته باشم رودربایستی داشتنمه. گاهی رک باشی میشه راحت در یه قضیه نه گفت ولی می بینی یه بله اشتباه میگی بعدا خودت اذیت میشی یا برای نبودن در اون قضیه ممکنه شخصیت خودت بره زیر سوال. من مقاله های علمی هم می نویسم ولی راستش بیشتر ترجیحم مشاوره و به خصوص ویرایشه ولی نوشتن مقاله اونم یه مقاله مفصل از اون چیزاییه که فکرمو درگیر کرده.  البته برام خوبه که مقاله نویسی و جزئیاتش از یادم نمیره  ولی نمی خوام کیفیت کار بیاد پایین و این وسواسو داشتم و دارم. حالا این قضیه بگذره ترجیح میدم صرفا کارهای مشترک با سید مهدی رو دنبال کنم ولاغیر هم اون دید مترقی رو داره و هم باهاش راحت ترم.

4) مقاله های هنری و ایده های نویسندگی رو راستش فعلا گذاشتم دم کوزه.خخخ.ترجیح میدم در جایی کارمو بزارم که براساس ایده  خودم باشه. در کنارش از روگ وان و اسنو پیسر( برف شکن) خوشم اومد. به وقتش یه نقد مفصل در مورد هرکدوم می زارم ولی در خرداد فعلا اردیبهشت زمانش نیست.

5) تا وقتی به فکر خودت نباشی نمی تونی برای خودت مفید باشی. بزرگترین اصلاح خوشبختی خودته و بس! اگه تونستی در مسیر خودت پیش بری اون وقت به بقیه هم کمک کن. کسی که با یه دست 10 تا هندونه برداره و بین ایده آل هاش و عملش چندسال نجومی فاصله باشه عملا به هیچ کدوم نمی رسه.

6) خدا خودش رحم کنه توی این هفته دو باره ماشینیستو دیدم! زمانی نیست که خودمو درگیر جادوی بی نظیر داستایوفسکی کنم. این تابستون رو سعی میکنم تابستون خوبی در پیش داشته باشم. نیمه بیشتر  تابستون گذشته که به ناراحتی و  اضطراب و ناامیدی گذشت.

7) یاد دیالوگ ژاویو در صخره سرخ افتادم. ما ترسو نیستیم فرصت ابراز توانایی هامونو نداشتیم! باید قوی بود و تلاش کرد و ناامید نشد. به اندازه کافی بستر برای فعالیت وجود نداره ولی باید در هر صورت پیش رفت!