شعری دلکش از والت ویتمن

 

مرا اگر جایی گم کردی
جای دگر بجوی
جایی ایستاده ام
به انتظار تو...

لنگرگاه های خاکستری

 

 

آتش عشق تو در جان خوشتر است
جان ز عشقت آتش‌افشان خوشتر است
هر که خورد از جام عشقت قطره‌ای
تا قیامت مست و حیران خوشتر است
تا تو پیدا آمدی پنهان شدم
زانکه با معشوق پنهان خوشتر است
درد عشق تو که جان می‌سوزدم
گر همه زهر است از جان خوشتر است
درد بر من ریز و درمانم مکن
زانکه درد تو ز درمان خوشتر است
می‌نسازی تا نمی‌سوزی مرا
سوختن در عشق تو زان خوشتر است

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 34: بازگشت به زمین

 

1) دلم تنگ شده بود برای این گوشه خلوت. خودمو فراموش کرده بودم. فراموش کرده بودم اسممو و ذهنمو و خیالاتمو. و انسان بدون فانتزی هاش چیه ؟ هیچی!

2) در وبلاگ دوست محترمی دارم که به غایت پیچیده و جالبه و این نگاهشو می پسندم. خجالت می کشیدم که نمیشد بازخورد ذهنی مو رو در مورد کارهاش انتقال بدم و کار و کار و کار از امین ساخته یه فرد بیمار ! خوب شد که هنوز زنده ام و برگشتم و دلی از عزا درآوردم و این انگیزه ای شد که این کلبه فانتزی رو دوباره احیا کنم.

3) قبلا آموزش زبان هندسی می رفتم و چخ به یاد سالی افتادم که پدربزرگم فوت کرد و میخواستم برم شهرستان. اگه دبیر زبانمون؛ جناب هندسی یا جانی یه جلسه زودتر درسو تموم می کرد و کش نمی داد می رسیدم به سفر ولی نشد دو هفته بعد رفتم و حسرت اینکه موقعی که جمع جمعه منم توی اون محیط باشم توی دلم موند. و اما زندگی همینه و نمیشه همه رو با سلیقه خودت و روشت مچ کرد، باید جنگید و جریان سازی کرد و در نهایت خیلی سخت گرفت چون محیط رو نمیشه تغییر داد باید محفل های کوچک ساخت و ازش بهره برد در عین سختی ها و در مقابل حسرت ها ناامید نشد...

4) یادمه یک دو بار که پرهام باهام حال و احوال کرد بهش گیر دادم که تنبل نباش و برگرد سر رشته ات که نمیدونم الکترونیک بود یا ... تا در کنارش روزی یکی دو ساعت به دغدغه هنریت برسی. به خیال خودم این اندرزم برای زندگی کجدار و مریز خیلی معقوله ولی دیدم رفتار دوستم درست تره. گاهی 0 یا 100 باشیم بهتره. گاهی نابود شیم بهتره تا اینکه به دست خودمون استعداد یا گرایش خودمونو بکشیم و معمولی بمونیم و اینقدر محافظه کار باشیم که نخواهیم حتی در ذهنمون متفاوت باشیم باید قفس ذهن رو باز کرد و روح رو پرواز داد.

5) گاها خیلی در رودربایستی ام و گاها خیلی رک. ماشالله تعادل ندارم که. باید باز برگردم به درونگرایی خودم هرچند همین الان واقعا از دستم ناراضین ولی خب رضایت خودم مهم تره.

6)واقعا 64 ساعت کار مداوم پکرم کرد. به مانند پن معنای زندگی رو از یاد بردم، شدم عین اسمیگل که بوی نان و سبزه و جنگل و رود از یاد رده بود.

7) این مرخصی یه روزه قدری آب رفته رو به جوی برگردوند تا دوباره بشم همون امین همیشگی با همین درجه از سرکشی، فانتزی و البته خیره سر بودن