الهی!

همچو بید می لرزم که مبادا به هیچ نیرزم

فریاد از معرفت رسمی و عبارت عاریتی و عبادت عادتی و حکمت تجربتی و حقیقت حکایتی

الهی!

اقرار کردم به مفلسی و هیچکسی

 ای یگانه ای که از همه چیز مقدسی

 چه شود اگر مفلسی را به فریاد رسی.

الهی!

اگر با تو نمی گویم افکار می شوم.

چون با تو می گویم سبکبار می شوم

الهی!

ترسانم از بدی خود بیامرز مرا به خوبی خود

الهی!

بر تارک ما خاک خجالت نثار مکن و ما را به بلای خود گرفتار مکن

 پادشاها گریخته بودیم تو خواندی،

ترسان بودیم بر خوان ''لاتقنطوا ...'' تو نشاندی