قطعه ای دلکش از هوشنگ ابتهاج
شب فرو می افتاد
به درون آمدم و پنجره ها را بستم
باد با شاخه در آویخته بود
من درین خانه ی تنها…تنها
غم عالم به دلم ریخته بود
ناگهان حس کردم
که کسی
آنجا بیرون در باغ
در پس پنجره ام می گرید
صبحگاهان
شبنم
می چکید از گل سیب
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام شهریور ۱۴۰۰ ساعت 21:8 توسط امین ظهورتبار
|
به این بلوغ برسیم که نباید دیده شویم