1) جنگل های مورمور واگنر جادویی بی نظیر داره. جادویی پر کشش به مانند گیرایی عظیم چشم سائورون و نور-آتشی که مخلوقات رو به سمت خود می کشید. اما این بار آرام و در سکوت این رویه طی میشه. چشمتو که می بندی، در پس ذهنت دنیایی از ستارگان جولان میدن و این دم دمای سحر رو می تونی با خیال راحت در سور ستارگان غرق بشی! حیف که این شعر نا سروده رو روزی پایانی است. پایانی در قالب نوشته شدن به صورت قطعه ای، نوشته ای، داستانی با چند نفر خواننده و نیم دوجین تحسین کننده و فراموشی. اما خیال را پایانی نیست و این سور را نیاز به تماشاچی و تحسین کننده ای نیست. باید فراموش کرد و در این وادی چمید!

2) اگه هیچ وقت استاد نبودم هیچ وقتم شاگرد هم  نبودم. سخته در مسیری هم شاگرد باشی هم استاد. هم در غلیان باشی و هم تسکین دهنده. شاید مسیری که میرم کج راهه باشه ولی مسیر خودمه. این جنگل منه. من پنجه پلنگم و  نمی ترسم!

3) سندرم آخر هفته کلافه ام کرده. فرصت هارو دارم یکی یکی از دست میدم. در طول هفته خوبم ولی زمانی که باید اوج بگیرم دقیقا به رخوت و کسلی می گذرونم ولی فرجام والدر فری میتونه کاتالیزور خوبی باشه برای پایان این روند طولانی!

4) گاهی مسیر این چیزی نیست که پیش بینی اش بشه کرد و  گاها پوست اندازی بهتر از  شتاب زیاده.

5)خب این سیو وبلاگ نجاتم داد تا از اول نشینم بنویسم.

6) پس من مردیم که چراغ به دست به سوی والهالا می تازم!

فانتزی