خونه ما شادی داره توی حوض هاش ماهی داره
کوچه هاش توپ بازی داره گربه های نازی داره
خونه ما گرم و صمیمی رو دیوارهاش عکسهای قدیمی
عکس بازی توی ایوون لب دریا تو تابستون
عکس اون روز زیر بارون با یه بغض و یک چمدون
رفتن از پیش آدمهای نازنین و مهربون

خونه ما دور دور پشت کوه های صبور
پشت دشتهای طلایی پشت صحراهای خالی
خونه ماست اونور آب اونور موجهای بی تاب
پشت جنگلهای سرو توی رویاست توی یه خواب

حکایت دوست (استاد سخن سعدی)

هر چه گفتیم جز حکایت دوست
در همه عمر از آن پشیمانیم

یک تکه ابر قطعه ای نوستالژیک و حسرت انگیز

 

بر سینۀ آسمان
یک ابر خستۀ سرد
یک ابرِ پر ز باران
یک تکه ابر بودیم

خورشید گرممان کرد
باران شدیم، چکیدیم
ما قطره قطره بر خاک
از آسمان رسیدیم

صد رودِ کوچک از ما
بر خاک شد روانه
از دشت‌ها گذشتیم
رفتیم شادمانه

با هم شدیم یک رود
رودی بزرگ و زیبا
غرنده و خروشان
رفتیم به سوی دریا

دریا چه مهربان بود
آبی و لبریز از آب
رفتیم تا رسیدیم
پیروز شد انقلاب

پ.ن: آخ. روزی که مهتاب بود؛ سراب بود؛ سراب ناب بود!

 

نوستالژی