سیاه ( زنده یاد حسین پناهی)

خب ..آره که خیابونا و بارونا و میدونا و آسمونا ارث بابامه
واسه همینه که از بوق سگ تا دین روز
این کله پوکو میگیرم بالا
و از بی سیگاری میزنم زیر آواز
و اینقدر میخونم
تا این گلوی وا مونده وا بمونه....
تا که شب بشه و بچپم تو یه چار دیواری حلبی
که عمو بارون رو طاقش
عشق سیاه خیالی منو ضرب گرفته
شام که نیس
خب زحمت خوردنشم ندارم
در عوض
چشم من و پوتینای مچاله و پیریه که
رفیق پرسه های بابام بودن
بعدشم واسه اینکه قلبم نترکه
چشمارو میبندم و کله رو ول میکنم رو بالشی که پر از گریه های ننمه
گریه که دیگه عار نیست
خواب که دیگه کار نیست
تا مجبور بشی از کله سحر
یا مفت بگی و یا مفت بشنفی و
آخر سر اینقدر سر بسرت بذارن که
سر بذاری به خیابونا
هی هی
دل بده تا پته دلمو واست رو کنم
میدونی؟
همیشه این دلم به اون دلم میگه
دکی
تو این دنیای هیشکی به هیشکی
این یکی دستت باید اون یکی دستتوبگیره
ورنه خلاصی
خلاص!
اگه این نبود ...حالیت میکردم که
کوهها رو چه طوری جابجا میکنن
استکانها رو چه جوری می سازن
سرد و گرم و تلخ و شیرینش نوش جان
من یاد گرفتم
چه جوری شبا
از رویاهام یک خدا بسازم و...
دعاش کنم که
عظمتتو جلال
امشب هم گذشت و کسی ما رو نکشت
بعدش هم چشما مو میبندم و دلو میسپرم
به صدای فلوت یدی کوره
که هفتاد سال تمومه عاشق یه دخترچارده ساله بوره
منم عشق سیاهمو سوت میزنم تا خوابم ببره
تو ته تهای خواب یه صدای آشنایی چه خوش میخونه
بشنو.....
هی لیلی سیاه
اینقدر برام عشوه نیا
تو کوچه...
تو گذر...
تو سر تا سر این شهر هرجا بری همراتم
سگ و سوتک میدونه
کشته عشوه هاتم

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 37: بازگشت به زمین

 

1) عادت بدیه که کارهایی که برای انجامشون علاقه و تمرکز نیازه رو بخاطر وسواس می زارم برای زمانی که تمرکز کامل داشته باشم و گاهی این مورد خیلی طول می کشه و زمان رو از دست میدم. زمان همیشه بهترین حلال نیست گاهی خودش بزرگترین مشکله!

2) اگه عمو شهرام نبود شاید اینقدر زود نمی افتادم به صرافت ترمیم چمنزار موهایی که در کرونا به یغما رفت. البته عملش عوارض شدیدی داشت و تا دو سه روز کلا خبری از اطراف نداشتم و جالب اینکه با لجبازی با همون حالم یه روز خونه نرفتم و سرکار رفتم. ولی خب ذشت و فعلا بذر دیمو پاشیدیم ببینیم کی در میاد. ببار ای بارون ببار!

3) گفتگوی فائقه آتشین یا همون گوگوش با هما سرشار رو در یوتیوب دیدم. فائقه نماد دورانی پر از زد و بنده اینقدر که استاد بنان در واکنش به این زد و بند موسیقی ( و میشه فت کل دنیای هنر) از موسیقی خداحافظی کرد. فائقه شیرین کاری هایی مانند اتهامش در موردش قاپیدن شوهر دوستانش نظیر بهروز وثوقی و مسعود کیمیایی رو داره. امری که پوری بنایی ازش ناراحت بود و متاسفانه گیتی پاشایی همسر کیمیایی دهه ها قبل فوت کرد و نشد افشاری کرده. بین اون نسل من فرهاد مهراد وقار، اطلاعات بی بدیلش و جریان سازی و عمق هنرشو خیلی بیشتر از قائقه، ابی، داریوشه و میشه گفت مجموع هنرمندان پاپ و راک اون زمان ترجیح میدم. خیلی هنرمندان با لقب هایی مانند شاه ماهی و... یا نظرسنجی شبکه خودشون میخوان خودشونو یکه تاز دنیای موزیک در همه زمانها جا بزنن یا عین ابی در حد یه مطرب همیشه مست پاتیل پایین میان. غافل از اینکه در برابر ابدیت و زمان این حواشی مثل کف روی آب و تنها تاریخ میتونه گواهی بر ماندگاری یک هنرمند مانند بنان، قمرالملوک وزیری، محمدرضا شجریان یا فرهاد مهراد بده.

4) اون خونریزی بی پایان چندروزی خیلی اذیتم کرد ولی واقعا هوایی تازه بود برای بدنم و نفسی چاق کردم. طوری که فصل ششم تا هشتمو تموم کردم و نهمیش ان شالله تا آخر هفته تمومه. انگار رویاهایی که سالها درش غوطه ور بودم کمی از آسمون پایین اومد و میشه بهشون چنگ بزنم. بعد غمه هایی تنهایی نوبت بانوی آبی و بعدتر غوطه شدن ابدی در این رویا.  

5) ویرایش و ترجمه البته با شتابی خیلی کمتر از قبل از کرونا حالمو بهتر کرد. کرونا رنگ و بوی زندگی رو از ذهنم برده بود و ماشینی شده بودم. دوری از علایق و هنر و کتاب و مقاله و ترجمه وحشتناک بود. نمیدونمم چی میشه ولی حاضر این دوری و کم شدن فعالیتمم دیگه تکرار شه.

6) غرق شدن در آمار و نمایش و ریا و زد و بند هم واقعا شورش در اومده. بخاطر همین قید جایی که کار می کردم و استخدام رسمی و استخدام وزارت بهداشت با حقوق خوبشو زدم و رفتم سراغ معلمی که تنها چیزی که توش نی پوله و فقط علاقه است و بس! واقعا دچار شدن به شرایط شهردار منطقه 19 که برای جلب توجه خودزنی میکنه کابوسیه که منو همیشه از ریا و این نمایش ها دور می کنه. نمایش هایی که گل ماجرای این شهردار بود ولی روزانه بارها و بارها به چشم می بینمش و برخورد دارم باهاش.

7) واقعا موندم با خیلی ها چطور برخورد کرد. با هر ملایمت یا انعطافی باز همیشه واکنش تلخ وجود داره. نمیدونم یه طورایی حس میکنم دارم نسبت به جامعه ایزوله میشم. این درجه از پرخاش، نفرت، بدبینی روتوی عمرم ندیدم. ولی خب ترجیح میدم کلیات رفتاری مو تغییر نمیدم و همین راهو پیش برم هرچه باداباد!

8) روزی که با گوش دادن حداقل یه ساعت موزیک و دیدن یک فیلم نگذره برام روز نیست. دیدن مندلورین، بوبا فت، اولین گاو و سرزمی آواره ها حسی عجیب رو باز در من باز می کنه که هی امین! کارپی دیم. دم را غنیمت بشمار! شاید فردایی وجود نداشته باشد پس در امروز و گذشته جاودان شو تا ابد...

9) عشق پشت بوبا فت ، اون برگشت از مرگ، پایکوبی دسته جمعی  و تم غم انگیز قبیله توسکان منو مو وادارش به تحسین کرد.

10) اینستاگرام برای ارتباط نزدیک با مخاطب، سایت برای مقالات تخصصی و وبلاگ برای دل نوشته ها و خاطره بازی با دوستان قدیمی. اگه رمق داشته باشم این تقسیم بندی سه گانه بهترین مامنه برای لحظات گذرا.

امید

در زمانه غمناکی به‌سر می‌بریم
که چندان مجال امیدواری به آدم نمی‌دهد
حیرانم و گاه فکر می‌کنم به سال‌های سپری شده
هنگامی که به تغییر باور داشتیم
آن وقت‌ها آسمان در دسترس بود
اما دستمان نرسید ستاره‌ها را بچینیم
و بخت از کف‌مان رفت
اما این حرف‌ها به معنی
غوطه ور شدن در نومیدی نیست
رؤیا‌هایمان را نباید از دست بدهیم

تئو آنگلوپولوس

هدیه ( وقتی دستام خالی باشه)

باران

وقتی دست هام خالی باشه وقتی باشم عاشق تو
غیره دل چیزی ندارم که بدونم لایق تو
دلمو از ماله دنیا به تو هدیه داده بودم
با تموم بی پناهیم به تو تکیه داده بودم

هربلایی سرم اومد همه زجری که کشیدم
همه رو به جون خریدم ولی ازتو نبریدم
هر جا بودم با تو بودم هر جا رفتم تورو دیدم
تو سبک شدن تو رویا همه جا به تو رسیدم

اگه احساسمو کشتی؛ اگه از یاد منو بردی
اگه رفتی بی تفاوت به غریبی سر سپردی
بدون اینو که دل من شده جادو به طلسمت
یکی هست اینور دنیا که تو یادش مونده اسمت

به یاد احمد عزیزی: روح خرابات

 یوسف‌علی میرشکاک از یاران دیرینۀ احمد عزیزی است. پیش از این یادداشتی از او در زمان حیات و بیماری احمد عزیزی در پروندۀ اختصاصی نشریۀ پنجره برای این شاعر انقلابی، به سردبیری محمدرضا وحیدزاده، منتشر شده بود، که اکنون پس از درگذشت او به خوانش مجدد آن می‌پردازیم.

نه کیستی احمد شناختنی است و نه چیستی او. سال‌ها با او همنفس بودم و علی‌رغم وقوف بر بسیاری از وجوه هستی او، همواره چیزی از خارق اجماع بودن در وی می‌دیدم. تازه بود و تازه‌گو و هیچ‌گاه متوقف نمی‌شد و هنوز هم متوقف نشده است که اگر شده بود، امروز به عزای وی نشسته بودیم. جان دادنی است، نه گرفتنی؛ احمد سراپا عشق به زندگی و مواهب حیات بود و به همه‌چیز عشق می‌ورزید و در هیچ چیز زشتی و پلشتی نمی‌دید، مگر زود فراموش می‌کرد؛ زیرا برای کینه ورزیدن به جهان چشم نگشوده بود.

سال 59 (شهریورماه) بود و در حدود نیمه‌شب. من که زن و فرزندانم در جنوب بودند، شب‌ها در خوابگاه روزنامه (جمهوری اسلامی) می‌خوابیدیم و گاهی به کمک نگهبانان روزنامه (غلام بختیار عزیز و یارانش) می‌شتافتم و اسلحه بر دوش یا بر پشت مراقب حملۀ ضدانقلاب، یا پشت در سنگین روزنامه که شب‌ها بسته بود و... . ناگهان زنگ در به صدا درآمد؛ دو یا سه هفته از جنگ گذشته بود (خدایا! مهرماه بود یا اواخر شهریور؟) و ضدانقلاب، سخت در پی حمله به ارگان‌های انقلابی، از جمله روزنامه.

-       کیه؟

-      منم، احمد عزیزی.

بروبچه‌های پاسدار مراقب بودند، در را باز کردم. جوانی همسن و سال خودم، اما ظریف با صورت تراشیده و موهای لخت، چمدانی قدیمی (درست از همان چمدان‌هایی که علیرضا قزوۀ عزیز از آنها در غزلی یاد کرده است) در دست وارد شد و سلام داد و مرا بی‌درنگ شناخت. تعجب کردم؛ معلوم بود که روزنامه را شماره به شماره دنبال کرده است. چمدان کوچک احمد که نقش شطرنجی داشت و پالتوی روسی وی (حاصل قاچاق البته از کردستان عراق به نواحی غرب ایران) و بی‌ریایی و صمیمیت وی در خاطرم نقش بسته است و تا مرگ فراموشم نخواهد شد. با هم گرم اختلاط شدیم. برایش چای ریختم و بلافاصله سیگار. گفته بود (همان جملات اول) که شاعر است و نامه‌ای از مرحوم حاج‌آقا معطری (که بعدها در همدان به فیض دیدارشان نایل شدم) به همراه داشت که او را به سردبیر روزنامه معرفی کرده بود.

-      بخوانم؟

-      بخوان!

شعری نیمایی خواند که تأثیر سپهری بر آن آشکار بود؛ اما از حیث فرم و زبان بالاتر بود. دریغا که از همان اوایل کار، شعر نیمایی را یکسره کنار گذاشت و به قالب‌های مرده‌شوربردۀ کلاسیک رو کرد و مگر او در این رویکرد تنها بود؟ همۀ ما به خودمان خیانت کردیم. چرا؟ نمی‌دانم، شاید گمان می‌بردیم بازگشت به دین و دیانت چنین اقتضا می‌کند. شاید هم طبع موزون فریبمان داد.

-      یک غزل بخوانم؟

-      بخوان!

غزلی تر و تازه خواند؛ طراوتی در آن غزل بود که بعدها به‌ندرت در غزل‌های وی یافت می‌شد؛ زیرا روزبه‌روز رجوع وی به گذشته (سنت‌های پوسیدۀ دیر و دور) بیشتر شد و این بلایی بود که همۀ ما به دست خود بر سر خویش آوردیم.

-      باز هم بخوان! اصلاً برویم بالا!

رفتیم هیئت تحریریۀ خاموش آن شب تا دیرگاه عرصۀ جولان ما دو نفر بود. سیگار و چای و شعر. و دوستی ما همان شب در دل‌هایمان ریشه دواند، از حنجره هایمان سر برآورد، جوانه زد، شکوفه داد و به بار نشست.

-      میشه آواز خواند؟

-      - بخوان براگم!

-      کردی؟

-      لرم.

و خواند بی‌پروا و چه حنجره‌ای داشت. به‌ویژه آن‌گاه که سعی می‌کرد پا جای پای اسطورۀ آواز اصیل ایرانی، مرحوم استاد سیدعلی اصغر کردستانی، بگذارد. آی نابی نابی آی، جان جوان و انابی؛ و تحریرها به قاعده و اصولی، هنوز احمد ما جان خرابات نشده بود، از همین رو دشنۀ آوازش چنان در دل رخنه می‌کرد که محال بود بخواند و نگریاند.

-      احمد! براگم! عاشقی؟

-      مگر تو نیستی؟

عاشق بود،  اما... . بگذریم. خوش‌تر از آن باشد که سر دلبران، گفته آید در حدیث... چرا دیگران؟ آثار اولیۀ احمد همه گواه آن عشقند و در اغلب آن‌ها نام معشوق با هنرمندی و ظرافت آمده است.

 

-      پاسی از نیمه‌شب گذشته احمد جان، بخوابیم؟

احمد و خواب!؟ دو-سه سالی می‌شد که حریفی برای دیوانگی کردن نیافته بودم. پس برای چه بخوابم؟ بحث به فلسفه کشید و من متحیر ماندم که این حافظۀ شگرف را از کجا آورده است؟ معلوم شد اصول فلسفه و روش رئالیسم را بارها خوانده و درس گفته است. موبه‌مو حواشی شهید مطهری را بر گفتار اجمالی علامه در حافظه داشت. با اعجوبه‌ای روبرو بودم که اگر می‌دانستم روزی جان خرابات خواهد شد... اگر؟! چه غلطی می‌خواستم یا می‌توانستم کرد؟ اگر نه همگان، شاعران باری، با تقدیر ویرانگر به جهان می‌آیند؛ نقش خراباتی و خرابات، در ازل بر لوح دل دیوانگان عشق نگاشته شده است. گفتگو از فلسفه به عرفان کشید و معلوم شد که مثنوی‌خوان خانقاه مرحوم سیدطاهر شافعی قادری -رضوان  الله علیه- بوده است و سخن‌ها شنیده و کرامت‌ها دیده است. حافظ و سعدی و مولوی و عطار و ... چه‌ها که نخوانده بود؟! پیش از آنکه خستگی چیره شود، از روزنامه بیرون زدیم، صبح زود بود، به یکی از قهوه‌خانه‌های لاله‌زار رفتیم و به قول احمد صبحانه‌ای زدیم و چایی و سیگار... و قدم‌زنان برگشتیم. اندک‌اندک هیئت تحریریه از بوی همکاران پر می‌شد که سردبیر آمد. احمد را به نزد مهندس بردم و معرفی کردم و برگشتم می‌دانستم با سِحر کلامی که دارد حتی معرفی‌نامه‌ای که مسئول حزب جمهوری در همدان (حاج آقای معطری مرحوم) نوشته است، نیازی نیست. اما احمد بر خلاف من، علاوه بر جادوی زبان و هنر، به ادب مواجهه با دیگران نیز آراسته بود. چند دقیقه نگذشت که مهندس صدایم کرد و احمد را به من سپرد:

-      نابغه است. هواشو داشته باش، همین امروز باهاش مصاحبه کن. توی سرویس شما کار می‌کنه.

-      به‌چشم!

احمد را آوردم و به دوستان معرفی کردم. سرویس فرهنگی هنری روزنامه به قدوم تازه وارد آراسته شد. چایی اول و دوم و مختصری گپ و گفتگو با سیدمهدی شجاعی و سید حبیب الله لزگی و ناصر صاحب خلق و احمد شجاعیان و سهراب هادی و جعفر نجیبی و مسئول سرویس حمید گروگان، بعد هم رفتیم طبقۀ دوم برای مصاحبه. حظ کردم؛ احمد سراپا هنر و ظرافت بود. و ای کاش که می‌شد او را از ورود به سیاست و نوشتن مقالات سیاسی منع کرد. اما به یک ماه نکشیده، شروع کرد به نوشتن مقالات اساسی و پرمغز سیاسی. یکی از شاهکارهای احمد، سلسله مقالاتی بود با عنوان لیبرالیسم التقاطی... .آیا ویرانی از همین جا شروع شد؟! همۀ ما اسیر سیاست و سیاست‌زدگی بودیم و هستیم. احمد چنان عزتی پیدا کرد که هرچه می‌گفت و هر بندی آب می‌داد، معذور شمرده می‌شد. اما چه اهمیتی داشت؟ من و او یگانه بودیم و به یگانگی رسیده. بعدها که زن و بچه‌ها را از جنوب به تهران آوردم و احمد نیز ازدواج کرد و خانه‌ای اجاره کرد، یا او از سر شب تا صبح حریف بیداری من بود، یا من به اصرار وی تا صبح مهمان حضرتش بودم. گاهی نیز جناب سیدسهیل محمودی عزیز - که جان و تنش بی‌گزند باد – با ما همراه بود. چه شب‌هایی! چه لحظاتی! چه حال‌ها و هواها و سوداها، بی‌پروای سود و زیان... دریغا، دریغا، دریغا! نه، دریغ ما خوردنی نیست. ما شاعر بودیم و مظاهر آزادی و آزادگی و قلندری، اما خرابات و جان خرابات. آری، همۀ ما تا لبۀ پرتگاه خرابات رفتیم. اما خود را به ورطه نینداختیم. تنها کسی که دیوانه‌وار خود را به ژرفای خرابات انداخت و جان خرابات شد، احمد عزیز بود که نمی‌دانم جان خرابات را یافت یا نه؛ اما می‌دانم که به قول عطار «خراباتی خراب اندر خراب است». مقالات سیاسی احمد، هیچ‌گاه به‌صورت کتاب در نیامد؛ اما نثر دلنشین وی که خود به آن عنوان شطح می‌داد، همواره با مثنوی‌های وی چند بار چاپ شده و گواه جاودانگی اوست. این قلم‌انداز جای نقد شعر نیست و احمد هم هیچ‌گونه نقد را بر نمی‌تافت. ظریف‌تر و دل‌نازک‌تر از آن بود که نقد خشن مرا برتابد. در جایی از شطح‌هایش در تعریض به من نوشته است: «خم می‌شوم تا تیغ حیدر نقاد از فراز سرم بگذرد. اما در نقاد روزگار چگونه می‌شود خم شد؟» چند سال است که انبوه خاطرات خود را از احمد مرور می‌کنم و با این‌که یکی-دو بار به کرمانشاه رفته‌ام، دلم نمی‌آید به دیدار  او بروم؛ آخر هیچ‌گاه او را افتاده و بی‌جنب و جوش ندیده‌ام. احمد و حضور خروشان وی، دلمرده‌ترین آدم‌ها را نیز برمی‌انگیخت تا از قفس فسردگی خود به‌درآیند و خندان و شادمان، به ریش غم‌ها و دردها بخندند. چگونه بر خود هموار کنم و او را افتاده بر تخت، در میان ملک و ملکوت نه این سو و نه آن سو، ببینم؟ من با جان احمد، دوست و برادر بوده‌ام. مرا با کالبد او چه کار؟ و جان احمد، که جان خرابات بود، جاودانه است و حضور او حضوری است انکارناشدنی. همین‌جاست؛ با من، با دیگر دوستان و یاران، و فارغ از فرودها، فرازهای کلام وی تا واپسین لحظات حیات زبان فارسی به یادگار خواهد ماند.

 

احمد! براگم! این قلم‌انداز، مطلع یادکرد تو، سروده‌ها و نوشته‌های تو، است. اگر زنده ماندم، آن را به پایان می‌برم انشاءالله و اگر مردم، غمی نیست؛ با هم خواهیم نشست و آن‌جا که به قول تو آبشارهایی از چای داغ بر صخره‌هایی از قند کلوخه فرود می‌آیند، سخن خود را دنبال می‌کنیم. اگر من و تو آلوده‌دامنیم، چنانکه خصم می‌گوید، چه باک! سراپای جهان بی‌کران به عصمت مولای ما گواهی می‌دهد.

هرچه بود گذشت (ایرج دهقان)

تنهایی

 

شکست عهد من و گفت هرچه بود گذشت !
به گریه گفتمش آری ؛ ولی چه زود گذشت
بهار بود و تو بودیّ و عشق بود و امید
بهار رفت و تو رفتیّ و هرچه بود گذشت

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت آنگمار: بودن، زیستن

 

1) گاهی باید از زندگی لذت برد و سختی های مسیر سبب نشه از این لذت غافل باشیم. بعد حسرت می کشیم که ای دل غافل چه چیزهایی رو از دست دادیم.

2) فردی که در کار بهش مسئولیت رو واگذار می کنن و اون رو مطابق با انتظار انجام میده بهش میگن فردی که کار رو درست انجام میده، فرد کار درست. اما فرد درستکار کیه؟ فردی که وجدان، حقیقت و اخلاق رو در کار در نظر می گیره حتی اگه در تضاد با مسئولیت یا وظیفه اش باشه. اگر این رفتار مسئولیت پذیرانه نه تنها ستایش که تحمل نشد نباید بابتش افسوس خورد. باید از اون حیطه کند و در محیط فعالیت کرد که قدردان تر باشند و فرد خوشحال تر.

3) به جز این فرد از نظر روحی ممکنه کرونا باشه و دیگه طعم و بو و لذت زندگی رو درک نکنه و این زمانی که فرد مرگ رو تجربه می کنه مرگی قبل از مردن!

 

شادی

 

از زیباترین آیات قرآن: دل آرام گیرد به یاد خدا

 

و در اين كتاب از مريم ياد كن آنگاه كه از كسان خود در مكانى شرقى به كنارى شتافت

و در برابر آنان پرده‏ اى بر خود گرفت پس روح خود را به سوى او فرستاديم تا به [شكل] بشرى خوش‏اندام بر او نمايان شد

 [مريم] گفت اگر پرهيزگارى من از تو به خداى رحمان پناه مى برم

گفت من فقط فرستاده پروردگار توام براى اينكه به تو پسرى پاكيزه ببخشم 

گفت چگونه مرا پسرى باشد با آنكه دست بشرى به من نرسيده و بدكار نبوده‏ ام 

گفت [فرمان] چنين است پروردگار تو گفته كه آن بر من آسان است و تا او را نشانه‏ اى براى مردم و رحمتى از جانب خويش قرار دهيم و [اين] دستورى قطعى بود (۲۱)

پس [مريم] به او [=عيسى] آبستن شد و با او به مكان دورافتاده‏ اى پناه جست

تا درد زايمان او را به سوى تنه درخت‏ خرمايى كشانيد گفت اى كاش پيش از اين مرده بودم و يكسر فراموش‏شده بودم (۲۳)

پس از زير [پاى] او [فرشته] وى را ندا داد كه غم مدار پروردگارت زير [پاى] تو چشمه آبى پديد آورده است (۲۴)

و تنه درخت‏ خرما را به طرف خود [بگير و] بتكان بر تو خرماى تازه مى ‏ريزد

و بخور و بنوش و ديده روشن دار پس اگر كسى از آدميان را ديدى بگوى من براى [خداى] رحمان روزه نذر كرده‏ ام و امروز مطلقا با انسانى سخن نخواهم گفت (۲۶)

پس [مريم] در حالى كه او را در آغوش گرفته بود به نزد قومش آورد گفتند اى مريم به راستى كار بسيار ناپسندى مرتكب شده‏ اى (۲۷)

اى خواهر هارون پدرت مرد بدى نبود و مادرت [نيز] بدكاره نبود (۲۸)

[مريم] به سوى [عيسى] اشاره كرد گفتند چگونه با كسى كه در گهواره [و] كودك است‏ سخن بگوييم (۲۹)

[كودك] گفت منم بنده خدا به من كتاب داده و مرا پيامبر قرار داده است (۳۰)

و هر جا كه باشم مرا با بركت‏ ساخته و تا زنده‏ ام به نماز و زكات سفارش كرده است (۳۱)

و مرا نسبت به مادرم نيكوكار كرده و زورگو و نافرمانم نگردانيده است (۳۲)

و درود بر من روزى كه زاده شدم و روزى كه مى‏ ميرم و روزى كه زنده برانگيخته مى ‏شوم (۳۳)

اين است [ماجراى] عيسى پسر مريم [همان] گفتار درستى كه در آن شك مى كنند (۳۴)

خدا را نسزد كه فرزندى برگيرد منزه است او چون كارى را اراده كند همين قدر به آن مى‏ گويد موجود شو پس بى ‏درنگ موجود مى ‏شود

لیز خوردن آرزو از سر انگشت خیال

چشم بر نمی داشت
از لبخندی که محو شدنی نبود
و نیایش دسته جمعی را غرق کرده بود در آسمانی ترین نگاه
همه محو ستایش بودند و او غرق رویا
که خورشید را تا ابد پنهان کند در بازوانش چون
لیز خوردن آرزو از سر انگشت خیال
در توقف زمان
در این آفتاب ابدی ترس معنایی نداشت
تا چه زمانی این رویا دیر می پایید ؟
تا پنهان شدن در پشت تپه خاکستری غروب؟
نه این درخشش را پایانی نبود
و حسرت
دورترین منزلگاه بود ...
از رمان جاده اثری از کورمک مک کارتی
بازآفرینی : امین ظهورتبار

قطعه ای دلکش از هوشنگ ابتهاج

 

شب فرو می افتاد
به درون آمدم و پنجره ها را بستم
باد با شاخه در آویخته بود
من درین خانه ی تنها…تنها
غم عالم به دلم ریخته بود
ناگهان حس کردم
که کسی
آنجا بیرون در باغ
در پس پنجره ام می گرید

صبحگاهان
شبنم
می چکید از گل سیب