خدا! فقط خدا!

در خواست از خدا عزت است،
اگر برآورده شود نعمت
و اگر برآورده نشود حکمت است.
اما درخواست از بنده خفت است،
اگر برآورده شود، منت است
و اگر برآورده نشود ذلت است.
پ.ن: پسرم قلب تو آزاده
شجاع باش و دنبالش برو

در خواست از خدا عزت است،
اگر برآورده شود نعمت
و اگر برآورده نشود حکمت است.
اما درخواست از بنده خفت است،
اگر برآورده شود، منت است
و اگر برآورده نشود ذلت است.
پ.ن: پسرم قلب تو آزاده
شجاع باش و دنبالش برو

ای خدای درون من، ای نیروی نامنتها
ای حضور مطلق، ای سرچشمۀ حیات
من حیات جاودانهام،
چرا که خود را به چشمۀ لایزال تو پیوستهام.
اگر زمین و جمله آدمیان از میان بروند
و خورشید و جهانهای بیپایان محو و نابود گردند
و تنها تو بر جای باشی
جملۀ موجودات هستی خود را در تو باز مییابند.
در حیات جاودانۀ تو جایی برای مرگ نیست
و هیچ ذرهای را بیم فنا و هراس نیستی نخواهد بود.
ذات هستی تویی و جان و نفس عالم تویی
و آنچه تو هستی هیچگاه از میان نخواهد رفت.
.jpg?mode=max)
1) شانه هایم را به نرمی تکان بده؛ مهربان در دیدگانم نگاه کن و بگو:
آسوده باش و آرام بیارام که تمامی تشویش هایت تنها کابوسی گذرا بوده است.
2) روزگار دل انگیز و افکار پرشورتر بود. در دهه های 30 تا 50 نسلی طلایی در دنیای هنر وجود داشت که شاید نوشته های احمدرضا احمدی که چیزی مابین شعر و دل نوشته بودیا پاورقی های عامه پسند رجب علی اعتمادی در هیاهوی غولانش گم بود. زمان گذشت و حال نه غولی مانده است و نه خالق جملات جادویی موج نو برجا و نه حتی جانشینی برای پاورقی های پرکشش موجود. اما چه شد که به این نقطه رسیدیم؟ شاید چون عطش و شور گذشته نمانده است. اینکه هنر را هدیه ای برای ایجاد پرسش و تفکر بدانیم و نه کالایی برای فروش.
3) خیلی از ماها به واژگانی مانند آزادی، عدالت و عشق اعتقاد داریم که معنی اش در ذهن هرکدام از ماها یکسان نیست. عشق کلمه ای پیچیده و به شدت تفسیر پذیریه. ممکنه از اون به علاقه شدید قلبی یاد کنن یا خواستن دیوانه وار یا فداکاری و دوست داشتن بیش از جان خود. هر تعریف مسیری رو بیان می کنه که به نتیجه متفاوتی ختم میشه. اگر عشق رو نوعی خودخواهی دیوانه وار بدونیم، وصال ممکنه فرد رو تبدیل به پادشاه دنیا کنه و عدم وصال اون رو به موتور نفرت و خشم. خودخواهی بعد وصال لزوما نامش عشق نیست، بلکه در اون عشق ادعا شده تبدیل به قید و بندی میشه که دست و پای عاشق و معشوق رو می بنده و بجای تعهد، محدودیت رو به بار میاره و فردی که مثلا با عشق قرار بود شادش کنیم رو به آسونی تبدیل به فردی افسرده و غمگین می کنیم و بعد می پرسیم چرا؟ به خاطر همین شاید عشق نزدیکی بیشتری با فداکاری داشته باشه، هرچند مترادف و یکسان نیستند. فداکاری یعنی در کنار اینکه یار رو همراهی در مسیر خوشبختی میدونی، خودت رو هم پازلی برای ساختن دنیاش و اونهم به روش یار بدونی و از این نظر عشق یعنی همدلی و تعامل.
4) یکی از دوستان خیلی عزیزم می گفت: برای هر دوستی که از دست میدم می گریم. گاهی حذف میشی، گاهی کنار میزاری و گاها واقعیت و زمان دوستی ها و شادی هارو رو در خودش محو می کنه؛ شایدم حساسیت ها و در این مورد کم رنجور و شکننده نبودم تا اینکه این غم آدمو به طرفی می بره که میل به هیچ رفاقتی نداره چون نگرانه از پایانش که چاره رو در این می بینه خنثی باشه و تنها ناظر تا اینکه رفتن خیلی از دوستانشو ببینه اما وقتی دوستی عین نسیم بهاری پیشت میاد و یاد گذشته رو زنده می کنه می بینی هنوز زندگی چقدر زیباست و واقعیت هنوز اونقدر قوی نیست و اگر چه رفتن یادآور مرگه ولی بازگشت یادآور همه لحظه های طلاییه که تجربه کردیم و باز می گریم؛ این بار از سر شوق

1) آقای اکبریان یا اکبری رو به یاد میارم زمانی که امتحان زیست 1 داشتیم و در مورد کارکرد هر مورد آزمون توضیح خواسته بود. برای واکوئل نوشتم محل نگهداری آب و مواد مغذی و برای لیزوزوم نوشته بودم تجزیه مواد برای ریبوزوم نوشته بودم نقشی مشابه نیروگاه رو در بدن داره. خیال می کردم نهایتا 17.5 بشم اما 19.75 شدم. به ایشون گفتم چرا نمره ام اینقدر زیاده گفت چون مفهوم و جون مطلب رو درک و خوب بیان کردی. این حرفش خیلی به دلم نشست. ورای عادات روزانه و روتین و گاها بی مفهوم، ما جان جهان رو درک کردیم؟
2) کرونا خیلی چیزهارو در ما تغییر داد. کرونا با روح و جسم ما کاری رو کرد که سرماخوردگی با حس بویایی ما انجام میده. اون مرگ و میر، دوری از هم و ابتلاهای پشت سرهم که توانمون رو کم کرده و در هرکدام از یه یادگار به جا گذاشت (ضعف، سستی، مشکل شنوایی، مشکل ریه و...). اما جهان پسا کرونا، جهان پسارستاخیزی نبود. نوع بشر نشون داد اونچه حتی آدمی رو بکشه در درازمدت منجر به قویترشدنش میشه. اگرچه بعد از کرونا از نظر روحی از هم فروپاشیده و از نظر توان بدنی و تمرکز خیلی افت کردم اما هنوز زنده ام و نفس می کشم برای یک زندگی آبرومند. به قول فیلم آپوکالیپتو: اینجا جنگل منه، من پنجه پلنگم و من نمی ترسم!
3) یه چیزی که در بعضی از افراد ( نه همه) دیدم اینه که ترجیح میدن حرفای چرت و پرت افراد مشهور یا سابقا مشهور رو گوش بدن اونهم بدون هیچ تحلیل یا تعقلی و در مقابل حرفای خوب افرادی که آشنان یا معروف نیستن رو در موردش تامل نکنند. در هنر هم دیدم افراد یا گعده هایی که مثلا کلا با هنری که تخیل رها شده داشته باشه مشکل دارن یا بالعکس افرادی که با کارهای رئالیستی از ریشه مشکل دارن. در آخر مشکل حادی که وجود داره اینکه خیلی ها در جامعه ما خدمات رایگان (ولی با تمرکز و کیفیت بالا) را پس میزنن و حاضرن در مقابل برای دریافت یه خدمت گرون ( و حتی بی کیفیت) انتظار بکشن یا هر خفتی رو تحمل کنن. جواب این مشکل در مدگرایی ماست یعنی ما گاهی اهمیت نمیدیم که ذهن و رفتارمون منطقی و بدون پیش فرض باشه بجاش تلاش می کنیم دنبال مد و الگوی ارائه شده جامعه بریم تا باهاش پز بدیم، یه بار با عرفان کشک و نمودش کیمیاگر که نمیشه واقعا بهش کتاب یا رمان گفت یا تقریبا چرند و پرندهایی مثل ملت عشق یا حرف های بیشتر مخرب تا سازنده فرهنگ هولاکویی یا فلان فرد مشهور دیگه ....
4) مدتیه از آشفتگی و نگرانی زیاد بیرون اومدم ولی این بی برنامگی و بی رمقی و وجود کوهی از فکر در سرم که گاها نمیتونم بهشون اولویت ببخشم آزاردهندس. میترسم باز دوراهی های بین خوب و خوب تر پیش بیاد که به خاطر استیصال و عم قدرت انتخاب مجبور به پذیرفتن انتخابی باشم که روزگار برام انجام میده. آره اگه ما به رویاهامون تجسم نبخشیم مجبوریم باغچه آرزوهای دیگران رو بیل بزنیم!
5) چه خوبه که به این مام قدیمی اومدم باز. چه جورایی رجوع به درونیاتیه که زمان زیادیه مجبور بودم نادیده اش بگیرم.

1) همه چیز دعوا و خالی کردن ناراحتی به سر اولی نفری که می رسی نیست. متاسفانه این اخلاقیه که خیلی باهاش برخورد داشتم این روزها. مردم ما زیادی عصبانی و ناراحت هستند. اما من طریقه خودمو دارم نمیتونم جواب های رو با هوی بدم وگرنه فرقی با طرف مقابل ندارم. سکوت بهترین جواب بوده همیشه. زمان بهترین درمانه.
2) خداروشکر که ریشه خیلی نگرانی ها که از درون آدمو می جوه و خرد و خمیر می کنه رفع شد. این آرامش خردادماه رو شاکرم و قدر میدونم و میل دارم همین شرایطو ادامه بدم.
3) کرونا و ابتلاهای پشت سر هم واقعا بی حالم کرد به خاطر همی ادک رمق باقیمونده رو می زاشتم برای نوشتن. ولی زمانشه دوباره به طرف نقد و تحلیل برگردم و از این موهبت لذت وافرو ببرم.
4) خوب یا بد نغمه هایی تنهایی هم بعد از پارت دهم به پایان خودش رسید. حالا زمان زمان کامل کردن بانوی آبیه و دیگر ایده های ارجینال. خب بدرود آریا استارک گرگ جوان!
5) تابستون داغ و خوبی در پیشه به شرطی به تنظیمات کارخونه برنگردم و نشه شرایطی که تا زور روی سرم نباشه کاری انجام ندم.

1) بعد از مدتها یه مطلب داشتم که مطلب داشتم که مستقیما ذهنیاتم رو منتقل می کرد واقعا این اواخر خیلی هارو دیدم که در واتس آپ یا اینستاگرام شبیه بچه ها شدند که به خاطر بود شیر گریه می کنند و واکنش های عجیبی شون میدن. واکنش های که گاهی خیلی عصبی و با موج منفی و گاه بی ادبانه است و بدبختانه در طیف های مختلفی هست البته در لایه ها بالاتر اعم از هنرمند و سیاستمدار و قشرهای مختلف این مورد هست به خاطر همین مجبور شدم یه مطلب در این مورد بزارم البته در وبلاگ و کانال.
2) الان که نگاه می کنم این مطلب که نوعی نگاه هثست رو میشه در کنار نقد و معرفی روتین در سایت هم آورد. خیلی مایلم اگر بازم انرژی داشتم یه پست در مورد پیام غیر مستقیم و مستتر در یک اثر هنری رو بنویسم.
3) افلاطون در تمثیل غار به تفاوت حقیقت و مجاز می پردازه. اینکه احوالات ما در دنیا به نوعی مجازه و حقیقت اون در دنیای دیگه آشکار میشه. اگار که زنگی خواب و رویاییه. این امر میتونه هم زندگی رو زیبا کنه و هم سرشار از اندوه و حسرت و حتی در حالت بد، آکنده از بدی و پستی. و چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند. افسانه رنگی از حقیقت داره ولی اگه اون داستان دیگه رنگی از حقیقت هم نداشته باشه چی؟ تقریبا میشه احوالات کنونی ما ابنا بشر.
4) سفرم خوبه و بهرحال به خاطر گریز از رخوت به مسافرت رفتم ولی سفر مهم تر سفر و اصلاح دائمی درونیه طوری که درونمون بهاری باشه و تراوش ذهنی و درونی ماهم رنگی از همین هارو داشته باشن.
5) خب نغمه هایی تنهایی هم با پارت دهم به پایان خودش رسید. این کار که یک کار نیمه مستقلم بود دیگه الا جز خاطراته مگر اینکه نیاز باشه ویرایشش کنم. باید بچسبم به ایده های ارجینالم و اونهارو کامل کم یا بهشون رنگ عینیت ببخشم. نویسندگی برای من خیلی با ویرایش یا ترجمه یا نقدنویسی متفاوته چون در اونها یه جنبه مالی وجود داره ولی باز کار فرد دیگه ای رو ارائه میدی یا تحلیل میکنی ولی در اینجا به خلق میرسی ولی حیف که در ایران از باب این خلق و رویاپردازی نمیشه چندان انتظار مشوق های مادی رو داشت مگر به سبک شاخ های مجازی مخاطب پیدا کرد و بعد کار رو ارائه داد و این واقع گرایانه ترین راه حله ولی در اون به چیزی تبدیل میشم که ازش متنفرم . واقعا درونمایه کاری که خلق میکنم زدیک به خود منه و می تونم وجه تبلیغاتی یا معرفی غیر از چیزی داشته باشم که هستم.
جامعه ما مامن پدیده هاست. فقط در جامعه ماست که با یک پوستر جمعیتی هورا می کشند و تشویق می کنند و در مقابل عده ای تکفیر می کنند. افرادی که فیلم بین هستند قادراند با دیدن جزئیات یک پوستر به حساسیت و دقت کمپانی سازنده پی ببراند ( المانی برای جذب مخاطب) ولی کشف مضامین و محتوا از پوستر به جز دقت نیاز به تسلط بر علوم خفیه و الهی دارد. در جامعه ماست که باید مدتها روی ذهن فردی با گرایش روشنفکری کار کنی تا به محض شنیدن عنوان گوزن سیاه سخن می گوید خیال نکند که این عنوان یک داستان کودکان است یا کارشناس ادیان ما تصور نکند هایمدال و لوکی (اساطیر نورس) قطعات و ابزار ماشین اند. فقط در کشور آخرین ها است که قشر به ظاهر فرهیخته با افتخار تجربه خیلی سبک های هنری را خط قرمز و بدور از شان خود ببیند ( کم نیستند افرادی در سال 1401 که حتی اقدام به بایکوت شجریان به خاطر ربنای 5 دهه پیش و یا نادیده گرفتن سایه به خاطر شعر ایران ای سرای امید کنند) یا قشر به اصطلاح معتقد بدون دیدن یا مطالعه یک اثر عادت به نوشتن نقدها یا مقاله ای کاملا منفی درباره آن اثر کند. میل به دیده شدن، بهره گیری از بازخورد فوری و داعیه داشتن مسئولیت اجتماعی دامی است که سبب می شود فرد چند ثانیه بعد از دیدن یا خواندن مطلبی با فوروارد آن مطلب حس کند یک رهبر روشنگر اجتماعی و کارشناس در تمامی زمینه ها است. در کوران همین حوادث است که مرگ ونجلیس، دکتر ندوشن و دیگر مفاخر هنری چندان بازخوردی پیدا نمی کند اما هرروز و هر شب باید عناوینی در رابطه با امیر تتلو، سحر قریشی ، مهدی طارمی یا ساسی مانکن را تحمل کرد. به راستی میل به نشر یا بازنشر چه خوره ای است که از مطالعه یا تولید محتوا پیشی گرفته و فرد را به دستگاه کپی یا بلندگوی تبلیغاتی یک ایده تقلیل می دهد؟ امیدوارم روزی عادت به استفاده از عباراتی چون نمی دانم یا در این زمینه تخصصی ندارم ( یا صاحب نظر نیستم) کنیم و از آن مهم تر در مطالب یا گفتگو خیلی راحت بیان کنیم که نظر یا مطلب من ممکن است خطا یا اشتباه باشد و مولودی از میزان مطالعه و زمان و شرایط بحث است. در یک رویکرد متعالی می توان امیدوار بود که فرد مسئولیتی برای هرچه داغ تر کردن یک خبر داغ ( و استفاده از ظرفیت خبری آن برای جذب مخاطب ) نداشته باشد بلکه به دنبال یافتن حقیقت و صحت و سقم آن خبر یا مطلب قبل از انتشار باشد. در چنین فضایی می توان به دور از پیش فرض های منفی ما بدبختیم یا مثبت ما می توانیم ( و بقیه بدبخت اند) و خیلی سوگیری های دیگر به مطالعه، کنکاش و انتشار یافته ها بپردازیم.

نه از افسانه میترسم، نه از شیطان،
نه از کفر و نه از ایمان،
نه از آتش، نه از حرمان.
نه از فردا، نه از مردن،
نه از پیمانه مِی خوردن.
خدا را میشناسم از شما بهتر،
شما را از خدا بهتر.
خدا از هر چه پنداری جدا باشد،
خدا هرگز نمیخواهد خدا باشد،
نمیخواهد خدا بازیچهی دست شما باشد،
که او هرگز نمیخواهد چنین آیینهای وحشتنما باشد!
هراس از وی ندارم من،
هراسی را از این اندیشهها در پی ندارم من.
در عالم بیم از آن دارم،
مبادا رهگذاری را بیازارم،
نه جنگی با کسی دارم،
نه کس با من
بگو زاهد بگو زاهد! پریشانتر تویی یا من؟
ثنا و حمد بیپایان خدا را
که صنعش در وجود آورد ما را
الها قادرا پروردگارا
کریما منعما آمرزگارا
چه باشد پادشاه پادشاهان
اگر رحمت کنی مشتی گدا را
خداوندا تو ایمان و شهادت
عطا دادی به فضل خویش ما را
وز انعامت همیدون چشم داریم
که دیگر باز نستانی عطا را
از احسان خداوندی عجب نیست
اگر خط در کشی جرم و خطا را
پ.ن: شعر سعدی ترکیبی از سوز و گدازی بی نظیر، تسلیم و بی رمقی عارفانه ای زیبا و شیواترین وزن بیانی است که بدون همگامی با هیچ سازی پهلو به پهلوی افسانه می زند. آرامش و التهاب ، عروج و تانی و تامل در کنار هم.

دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟
واسطه نیار، به عزتت خمارم
حوصلهی هیچ کسی رو ندارم
کفر نمیگم، سوال دارم
یک تریلی محال دارم
تازه داره حالیم میشه چیکارهام
میچرخم و میچرخونم ٬ سیارهام
تازه دیدم حرف حسابت منم
طلای نابت منم
تازه دیدم که دل دارم، بستمش
راه دیدم نرفته بود، رفتمش
جوونهی نشکفته رو٬ رستمش
ویروس که بود حالیش نبود هستمش
جواب زنده بودنم مرگ نبود؛ جون شما بود؟
مردن من مردن یک برگ نبود؛ تو رو به خدا بود؟
اون همه افسانه و افسون ولش؟
این دل پر خون ولش؟
دلهرهی گم کردن گدار مارون ولش؟
تماشای پرندهها بالای کارون ولش؟
خیابونا، سوت زدنا، شپ شپ بارون ولش؟
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟
گفتی بیا زندگی خیلی زیباست؛ دویدم
چشم فرستادی برام تا ببینم؛ که دیدم
پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه؟
کنار این جوب روون معناش چیه؟
این همه راز، این همه رمز
این همه سر و اسرار معماست؟
آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟ نه والله!
مات و پریشونم کنی که چی بشه؟ نه بالله!
پریشونت نبودم؟
من،
حیرونت نبودم؟
تازه داشتم میفهمیدم که فهم من چقدر کمه
اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه
انجیر میخواد دنیا بیاد، آهن و فسفرش کمه
***
چشمای من آهن انجیر شدن
حلقهای از حلقهی زنجیر شدن
عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم
چشم من و انجیرتو بنازم
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟